من آدم حواسپرتي نيستما، اصلا. اتفاقاً خيلي هم باهوشم. هميشه سعي ميكنم مراقب اوضاع و احوال اطراف باشم. ولي خب نميدونم چرا بعضي وقتا يه كوچولو همچين يه نمه حواسپرت ميشم اونم خيلي جزئي. دليلشم اينه كه فكر ميكنم تو شرايطي قرار ميگيرم كه باعث ميشه اونطور كه بايد و شايد، دقت نكنم البته نه فقط من، شايد براي شما هم از اين اتفاقات پيش اومده باشه. اين مهم نيست كه اتفاقي ميافته، براي خيليها هم ممكنه اتفاق بيفته مهم اينه كه آدم از اشتباهاتش درس بگيره. مثلاً همين ديروز برام يه اتفاقي افتاد كه باعث شد تصميم بگيرم حواسمو بيشتر جمع كنم. ما به تازگي به يك مجتمع مسكوني نقل مكان كرديم.
يه مجتمع نوساز پنج طبقه كه هنوز ديواراش بوي رنگ ميده. ما توي طبقه سوم واحد 8 ساكن هستيم. ديروز با صداي بوق ماشين سرويس مدرسه از خواب بيدار شدم. از ترس نرسيدن به ماشين با عجله لباسمو پوشيدم و كتاب و دفترمو برداشتم آماده شدم برم بيرون. داداشم كه چند روزي بود سر مسئلهاي باهاش حرفم شده بود و با هم قهر بوديم تو اتاقش بود و من ازش خيلي دلخور بودم. اونم از سر لج با من حرف نميزد. بدون هيچ كلامي زدم بيرون. درو محكم بستم. از بخت بد آسانسور مجتمع هنوز راه نيفتاده بود و مجبور بودم 30 تا پله رو پايين برم. با سرعت دوتا يكي خودمو رسوندم به ماشين. راننده و بچهها كه خيلي معطل شده بودند با دلخوري نگاهم ميكردند. از همه بدتر راننده بود كه بهم چشم غره ميرفت. گفتم ببخشيد از همه عذر ميخوام و دستگيره ماشين رو گرفتم سوار بشم كه شليك خنده بچهها بلند شد. بهدنبال بچهها راننده هم هرهر و كركر دستشو جلو دهنش گرفته بود، حالا نخند كي بخند. با تعجب به بچهها اشاره كردم چرا ميخندين؟ محسن همكلاسيم با نيشخند به پاهام اشاره كرد. وقتي نگاه كردم ديدم از بس عجله داشتم يادم رفته بود شلوار مدرسه رو بپوشم.
با همون شلوار خونه اومده بودم تو كوچه. با دستپاچگي گفتم ببخشيد الان ميپوشم ميام و دويدم به سمت پلهها. پلهها رو دوتا يكي كردم. وقتي رسيدم جلوي در خونه ديگه نفسم بند اومده بود. كليدم تو جيب شلوار تو اتاق بود، به همين خاطر تندتند زنگ زدم تا داداشم زود بياد درو باز كنه. دو سه بار زنگ زدم اما خبري نشد انگار از سر لج و لجبازي ميخواست اذيتم كنه. آروم گفتم: شهاب باز كن منم سهراب واكن درو. يادم رفته شلوار بپوشم سرويس مدرسه خيلي وقته اومده. اگه معطل كني ميرهها. كمكم صداي بوق راننده عصباني هم بلند شد. عصباني شدم داد زدم: شهاب لجبازي بسه، وا كن درو وگرنه درو ميشكنماااا. بعدش براي اينكه تلافي كنم دستم رو گذاشتم رو زنگ خونه و با دست ديگه چند بار محكم مشت زدم به در و همينطور بلند داد زدم: حالا ببينم كي خسته ميشه؟ من يا تو؟ من كه قيد مدرسه رفتن امروزرو زدم ولي بايد بهت حالي كنم كه... يكدفعه در باز شد و سرو كله يك آقا با سبيلهاي پرپشتش جلوي روم ظاهر شد. مرد همانطور كه بهم چشم غره ميرفت، با عصبانيت گفت اوهوي، چه خبرته مگه سرآوردي؟ درو شكوندي چكار داري؟ تو كي هستي؟ چرا اينجوري ميكني؟ بزنم تو دهنت مشتري دندونسازي بشي؟
گنگ و منگ نگاش كردم. با خودم گفتم واي اين كجا بود ديگه؟ گفتم ببخشيد شما تو خونه ما چكار ميكنيد؟ كي اومدين اينجا كه من نديدمتون؟ شهاب داداشم كجاست؟ مرد با صداي كلفت گفت: من چه ميدونم شهاب كجاست؟ اينجا هم خونه خودمه تو بگو چرا اومدي داد و بيداد راه انداختي؟ گفتم با زور اومدي تو خونمون بعد ميگي خونه شماست؟ بذار تلفن كنم به بابام زنگ بزنه پليس بياد ببينم حرف حسابتون چيه؟ مرد سبيلو كه از شدت عصبانيت صورتش قرمز شده بود در حالي كه آستينشو بالا ميزد، گفت: انگار هرچي ميگم حرف حساب به خرجت نميره. نه، مثه اينكه بايد يه درس درست و حسابي بهت بدم تا مزاحمت براي هميشه يادت بره، كه يكدفعه ديدم شهاب داره از پلههاي طبقه بالا، پايين مياد. فوراً برگشتم سردر منزل رو كه نگاه كردم ديدم نوشته «واحد 5» اونوقت فهميدم چه اتفاقي افتاده. شهاب با تعجب پرسيد: سهراب اينجا چكار ميكني؟ مگه مدرسه نرفتي چرا شلوار نپوشيدي؟ برگشتم به سهراب بگم همه ش تقصير توست كه يكدفعه با صداي «شتلقي» پشت گردنم سوخت...