ـ همينها هم خوبن. تازه خريدمشون. حتماً كه نبايد نيمساعت قبلِ كلاس از ويترين مغازه در اومده باشه.
ـ كفشم؟ كفشم خرجش يك واكس تر و تميزه. نو نو ميشه.
ـ بچهمثبت؟ نه بابا، من براي اينجا بودن و خرج و مخارج خوابگاه و كتاب و همين شهريه مثلاً كم هم، عذاب وجدان دارم. ما مثل شما شهريها نيستيم كه، مادر من الان جلوي يك قوم وايساده و داره به كلكلهاشون جواب ميده. حالا فكر كن من وسط اين اوضاع بهونه كيف و كفشم بگيرم!
ـ زشت؟ به زشت و قشنگ بودنش فكر نميكنم. هر چند كه به نظرم خيلي هم زشت نيست. رنگشو دوست دارم. با مامانم خريديمش از دوشنبه بازار.
ـ تو چقدر قشنگ ميخندي دختر! من تا حالا دختر شهري مثل تو نديدم اينقدر قشنگ بخنده... بيبي ميگه منم قشنگ ميخندم. تنها كسيه كه از گل انداختن صورتم خوشش مياد. بقيه ميگن يه جوري صورتم گل ميندازه كه همه ميفهمن از پشت كوه اومدم...
ـ نه بابا، ناراحت چرا؟ خودم بدم نمياد اينقدرا. حالا درسته مسخرهم ميكنن ولي عيب نداره.
ـ بپوشونمش؟ با چي؟ چهجوري؟
ـ كرِم؟ چه جور كرمي آخه؟
ـ آره، ديدم فروشگاهشو، چقدرم كه قشنگه. دكور صورتيش هر دفعه توجه منو جلب ميكنه.
ـ الان بريم؟ چي بخريم ازش؟ من چيزي لازم ندارم. تو چيزي ميخواي مگه؟
ـ لوازم آرايش برا من؟ نه! كوتاه بيا. من اهلش نيستم.
ـ خجالت نكشيدم. چيزي نيست كه خجالت بكشم.
ـ نخند اينقدر، حالا درسته خندهات قشنگه ولي زياديشم خوب نيست.
ـ ميگم نخند. داري منو مسخره ميكني؟
ـ نه من راضي نميشم تو با اين مدادرنگيها صورتمو خط خطي كني.
ـ نكن ديگه. باور كن من اينطوري اذيت ميشم.
ـ اين آينه رو بگير. من اصلاً دوست ندارم اين شكلي باشم.
ـ همه اينطوريان كه باشن. من دوست ندارم باشم.
ـ فكر كن بيبي منو اين شكلي ببينه، فكر كنم غش كنه.
ـ نه فقط به خاطر بيبي نيست. خودمام دلم نميخواد.
ـ مقاومت؟ مگر قراره بريم جنگ كه ميگي تا كي ميتونم مقاومت كنم؟
ـ حالا ميخنديا ولي به نظر من خود تو هم بدون آرايش قشنگتري.
ـ روح؟ كي گفته شبيه روح هستي؟
ـ باشه، تمومش ميكنم، ولي من شروع نكردم كه، خودت شروع كردي.
ـ كجا ميري؟
ـ نپرسم؟ سؤال من ناراحتت كرد؟ آخه فكر كردم با هم خيلي دوستيم.
ـ فروشگاه صورتيه؟ خب بذار منم باهات بيام كه تنها نباشي...