كفشهاي فوتبالش را به پا كرد، گره محكمي به بندهايش زد، به توپي كه در حياط جلوي پايش افتاده بود شوتي زد و با صداي بلند گفت: «چه شوتي ميزنههههههههه و گگگگگگل، توي ي ي ي ي دروازه.»
بعد با صداي بلند فرياد زد: « مامان من دارم ميرم بازي كاري نداري؟» مادرش گفت: «صبر كن، پيمان با توام، صبر كن كارت دارم » و مادر خودش را به پيمان رساند: «بيا مادر اين پول، شام كتلت داريم چند تا نون باگت بگير با...» پيمان شروع كرد زير لب غرغر كردن كه: «اي بابا، چهگيري افتاديم.» مادر ادامه داد: «با بقيهش هم براي خودت هر چي خواستي بخر» با اين حرف مادر، پيمان قند در دلش آب شد و زبانش كوتاه.
پيمان پول را از مادر گرفت و به راه افتاد. در راه با خودش فكر ميكرد چه بخرد و چه نخرد، گاهي دلش هوس بستني ميكرد و آب از دهنش راه ميافتاد. از آن طرف ميدانست كه احمد آقا، بقالي سر كوچه سي دي فيلم و بازي جديد آورده است.
در حالي كه قدم ميزد به بقالي رسيد. با خودش فكر كرد: «چه فرقي ميكنه اول نون بخرم يا هر چيزي كه دلم ميخواد؟» وارد مغازه شد و سلام كرد. اول يك بستني برداشت بعد چشمش به سيدي بازي افتاد آن را هم خريد، بعد به ياد خواهرش افتاد كه خيلي پاستيل دوست دارد، يك بسته هم براي او برداشت. پول را به احمد آقا داد و منتظر شد تا بقيه پولش را بگيرد كه !احمد آقا گفت: «بقيه پولو مينويسم تو دفتر هر وقت پدرت اومد بدهي رو حساب كنه.»
با شنيدن اين حرف پيمان تازه فهميد كه چه كاري كرده، همين طوري مات و مبهوت به احمد آقا نگاه كرد. رويش نشد حرفي بزند و از مغازه بيرون آمد. به خريدهايش نگاه ميكرد، اولين چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود كه به مادرش بگويد «نانوايي بسته بوده»، بعد فكر كرد كه امكان ندارد مادر باور كند، چون نانوايي هميشه باز است. با خودش فكر كرد: «بهتره بگم پولو گم كردم.»
بستني كه در حال آب شدن بود را باز كرد و خورد. در دست ديگرش پاستيل بود، ياد خواهرش افتاد كه اين بسته را براي او خريده بود اما بهخاطر دروغي كه ميخواست بگويد چارهاي نداشت جز آن كه پاستيلها را هم بخورد. سيدي را هم در زير پيراهنش پنهان كرد. در حالي كه دلهره داشت قيد بازي را زد و به سمت خانه راه افتاد.
همه منتظر بودند تا پيمان نانآور با دست پر بيايد و كتلتهاي خوشمزه را نوش جان كنند. وقتي پيمان به خانه آمد مادر و پدر با تعجب به دستان خالي پيمان نگاه كردند. مادر پرسيد: «پيمان پس نون كو؟!» پيمان جواب داد: «مامان پولو گم كردم ، هرچي گشتم پيداش نكردم.» مادر با چهره ناراحت به همه نگاه كرد و پرسيد: «حالا چيكار كنم يه تيكه نونم نداريم.»
آن شب مادر پيمان مجبور شد در حالي كه خيلي خجالت ميكشيد به همسايه رو بيندازد و از آنها نان قرض بگيرد. ظاهر ماجرا اين بود كه همه چيز به خوبي و خوشي تمام شده بود.
چند روز بعد پدر پيمان براي خريد به مغازه احمد آقا رفت. احمد آقا بعد از سلام و عليك و حساب كردن خريدهاي پدر پيمان به او گفت كه مبلغي هم بدهكار است. پدر پيمان كه يادش نميآمد پولي بدهكار باشد زير بار نرفت و خلاصه كار به جاي باريك كشيد و با احمد آقا بگو مگويشان شد.
شب پدر داستان را براي مادر و بچهها تعريف كرد، اما باز هم پيمان حرفي نزد.
فرداي آن روز در مدرسه پيمان چشمش به اطلاعيهاي كه روي ديوار زده شده بود افتاد. قرار بود بچهها را به اردو ببرند آن هم به شهربازي. در آخر اطلاعيه آمده بود جهت ثبت نام به محسن آقايي مراجعه كنند.
پيمان با خودش گفت: «اي واي يعني من براي ثبتنام بايد برم پيش پسر احمد آقا. يعني كسي ديگه نبود؟ بين اين همه دانشآموز آخه چرا محسن ؟»
محسن، پسر احمد آقا بقال بود كه پدر پيمان با او دعوايش شده بود. از آنجايي كه پيمان رويش نميشد با او چشم در چشم شود براي ثبت نام امروز و فردا ميكرد تا اينكه روز اردو رسيد و بچهها شاد و خوشحال در حياط صف بسته بودند تا يكي يكي سوار اتوبوسها شوند.
پيمان در كلاس نشسته بود و از پنجره كلاس بچهها را تماشا ميكرد و افسوس ميخورد. با خودش ميگفت: «پسر اين چه دروغي بود گفتي؟ اگه دروغ نگفته بودي توام الان با دوستات ميرفتي اردو.»
پيمان حسابي ناراحت بود. وقتي به خانه رفت نتوانست جلوي خودش را بگيرد و بغضش تركيد و زد زير گريه. الان گريه نكن، كي گريه كن!
پدر و مادر با گريههاي پيمان نگران شدند كه شايد اتفاق بدي براي پسرشان افتاده و سراسيمه خودشان را به او رساندند.
پدر، پيمان را بغل كرد و گفت: «چي شده پسرم؟ دعوا كردي؟ تصادف كردي؟ نمره بدي گرفتي؟»
پيمان در حالي كه گريه ميكرد ماجرا را تعريف كرد. پدر دستي به سر پيمان كشيد و گفت: «ديدي پسرم يه دروغ كوچيك ميتونه چه دردسرهايي درست كنه، يادت باشه هميشه دروغهاي كوچيك راه را براي دروغهاي بزرگتر باز ميكنه.»
مادر هم درحالي كه به حرفهاي پيمان و پدر گوش ميداد گفت بهخاطر همين است كه حضرت علي(ع) ميفرمايند: «اَلايمانُ أَن تُؤثِرَ الصِّدقَ حَيثُ يَضُرُّكَ عَلَى الكَذِبِ حَيثُ يَنفَعُكَ؛ (نشانه) ايمان، اين است كه راستگويى را هر چند به زيان تو باشد بر دروغگويى، گرچه به سود تو باشد، ترجيح دهى.»
اگرچه آن روز پيمان از اردو جا ماند و برايش خيلي سخت بود اما تجربهاي از آن دروغ كوچك و دردسرهاي بزرگش گرفت كه هميشه در ياد و خاطرش ماند.