هميشه گفتهاند دل بستن آسان و دل كندن سخت است، اما چرا با پديده جدايي در ازدواج مواجه ميشويم و هر روز آمارهاي بالايي از طلاق را شاهد هستيم. اين سؤال بايد ما را به انديشه وادار كند كه چرا افرادي كه با سرمايهگذاري رواني، مالي و عاطفي و پس از گذر از سختيها و فيلترها و موانعي كه بر سر راه زوج شدن وجود دارد پس از مدت كوتاهي كه از زندگي زناشوييشان ميگذرد تصميم به جدايي ميگيرند و نميتوانند به يك زندگي درازمدت در كنار هم تن دهند.
براي پاسخ به اين سؤال بايد در ابتدا به اشتباه در انتخاب همسر توجه نمود. از آنجا كه ازدواج امري است كه تمام ابعاد زندگي فرد را در بر ميگيرد ميتوان قسمتي از دلايل جدايي زوجين را در انتخاب غلط آنها جستوجو نمود.
مرز ظريف اشتراك و افتراق وقتي دو نفر ازدواج ميكنند تمام جوانب و ابعاد زندگي مشترك ميشود. آنها نه تنها در نيازهاي اوليه و فيزيولوژيك با هم اشتراك مييابند بلكه در مراودات و فرهنگ خانواده و مسائل اجتماعي و اعتقادي و اقتصادي و عاطفي هم شركت ميكنند. عدم تفاهم و ناهماهنگي در برخوردهاي اجتماعي و خانوادگي و مراودات خويشاوندي، عدم پذيرش تفاوتهاي اعتقادي و مذهبي بعد از ازدواج، بيمهارتي در مديريت اقتصادي، تفاوت فرهنگي در تربيت خانوادگي و امور ساده زندگي مثل خورد و خوراك و خواب و پوشش و نظم و نشست و برخاست و امور ساده زندگي به اختلافات و دلخوريهايي ميانجامد كه نيازمند مذاكره و مهارت حل مشكل است. در حاليكه ادامه اين دلخوريها در ابتدا به مشاجرات ساده و سپس پرخاشگري، تهديد، توهين، سرزنش، انتقاد، تمسخر، تحقير و زد و خورد فيزيكي و رفتارهاي مخرب ميانجامد. ادامه اين روند كه با مذاكره مديريت شده قابل حل است موجب ايجاد حس تنفر، بياعتمادي، رفتار تلافي جويانه و از بين رفتن حس عاطفي و قشنگ در بين زوجين ميشود. پس از قهر عاطفي و از بين رفتن پايههاي اساسي كه دوام زندگي را تأمين ميكند جدايي عاطفي و نهايتاً طلاق صورت ميگيرد. اگر زوجين شانس بياورند و خانوادههاي باتجربهاي داشته باشند يا به مشاوره بروند مشكل آنها در ابتدا حل ميشود. اما اگر خانوادهها دخالت نامؤثر كنند بهخصوص اگر از اين ازدواج دلخوري داشته يا مخالف آن باشند مشكل دوچندان شده و ميدان مبارزهاي از كشمكش زوجها و دخالت خانوادهها ايجاد ميشود كه آنها را زودتر به سمت جدايي هدايت ميكند.
به اين مسائل كه دخالت خانوادهها را به ميدان ميكشاند تفاوت طبقاتي، تحصيلاتي، فرهنگي و اعتقادي را هم بايد افزود. هر چه اين تفاوتها بيشتر باشد و مهارت براي برطرف كردن آن كمتر، دوام زندگي سستتر و شكنندهتر ميشود. بنابراين توجه به انتخاب آگاهانه و متناسب با شرايطي كه فرد در آن پرورش يافته، از عواملي است كه ميتواند از جدايي پيشگيري كند.
ضرورت توجه به نيازها نكته بعدي تفاوت افراد در نيازهاي روانشناختي است، حتي اگر افراد در عوامل فرهنگي، اعتقادي، خانوادگي، اقتصادي، اجتماعي، تحصيلي تناسب داشته باشند باز هم پديده طلاق را مشاهده ميكنيم. انسانهاي امروزي به دريافت اطلاعات و يكساني فرهنگي از طريق امكانات تكنولوژيك برخوردار شدهاند. بسياري افراد هستند كه از شهرهاي متفاوت حتي كشورهاي ديگر ازدواج ميكنند ولي مشكل آنچناني كه منجر به جدايي آنها شود را تجربه نميكنند. در اينجا بايد به هماهنگي و تناسب نيازها و ويژگيهاي رواني آنها توجه كرد. طبق تئوري انتخاب (ويليام گلاسر) انسانها با پنج نياز اساسي به دنيا ميآيند كه رفتارها و اعمال آنها را شكل ميدهد. اين نيازها شامل نياز به بقا، نياز به عشق و محبت، نياز به قدرت و پيشرفت، نياز به آزادي و نياز به تفريح و لذت بردن است. ظرف اين نيازها در افراد فرق ميكند و افراد در ميزان آن با هم متفاوتند. ارضاي اين نيازها انسانها را خشنود ميسازد و ناكامي در برآوردن آنها انسانها را دچار رفتارهاي مخرب و نارضايتي از زندگي ميكند. ازدواج كانوني براي دستيابي فرد به نيازهاي اساسي است. نياز به عشق و محبت زوجين را به سوي هم ميكشاند و آنها را به تشكيل خانواده سوق ميدهد. در سايه نياز به بقا افراد براي زنده ماندن و خوب زندگي كردن با هم تلاش ميكنند. نياز به قدرت آنها را به سوي رشد و بالندگي و پيشرفتهاي تحصيلي، شغلي، وجهه اجتماعي و كسب مال و دارايي و علم و دانش و معنويات هدايت ميكند.
نياز به آزادي به قدرت تصميمگيري در شرايط مختلف، استقلال فكري و عملي و مبارزه با محدوديت نداشتن برميگردد. در برآورده ساختن اين نياز هم تشريك مساعي زوجين خود را نشان ميدهد و نياز به تفريح كه شامل تمام سرگرميها و لذتهايي است كه يك فرد را به رضايت، خشنودي و شادي ميرساند. تمام اين نيازها با ازدواج گره خوردهاند. اگر زوجين در ظرف نيازهايشان با هم تفاوت فاحش داشته باشند دچار تعارض و اختلافات زناشويي ميشوند و كارشان به طلاق و جدايي كشيده ميشود. در حالي كه مجهز شدن به يكسري مهارتها و يادگيري فنون مذاكره و احترام به وجود تفاوتها كمك ميكند افراد انتظارات بيهوده از يكديگر پيدا نكنند و به رفتارهاي مخربي دست نزنند. زيرا اين رفتارهاي مخرب موجب جدايي و شكستهاي عاطفي در زندگي زناشويي ميشود.
با توجه به تفاوت در نيازهاي افراد و فرق در برآورده كردن آنها ميتوان نتيجه گرفت چرا دو انسان علاقهمند به هم با تمام شيفتگي و كششي كه در ابتداي زندگي دارند دچار كشمكش و ناسازگاري و برخوردهاي ناخوشايند و نهايتاً طلاق ميشوند.
هماهنگي زوجين همه مشكلات را حل ميكند اگر هماهنگي و همسويي در جهت رفتارهاي زوجين وجود داشته باشد بسياري از مشكلات و تنگناها مثل مشكلات اقتصادي، نامتناسب بودن شرايط زندگي، بيماري، اعتياد، مشكلات تحصيلي، مسكن، شغل، ارتباطات اجتماعي و از اين قبيل قابل حل است. مشكلات دروني هم با استفاده از مهارتهايي كه ميتوان كسب كرد برطرف ميشود.
عامل ديگر را ميتوان ميل به پيشرفت و سرعت در دستيابي آن و طي كردن پلههاي ترقي بدون صبر و شكيبايي بدون در نظر گرفتن ارزشهاي اخلاقي دانست كه جوان امروز را بدون تحمل بار ميآورد. وقتي خانوادهها فرزندان خود را تابآور بار نميآورند، زود خواستههاي آنها را برآورده ميكنند، راههاي مديريت خشم و استرس و برقراري ارتباط مؤثر را به آنها آموزش نميدهند و ارزشهاي ازدواج را از كودكي در ذهن فرزندان خود ميزدايند نميتوان انتظار داشت افرادي كه از دل اين شرايط بار ميآيند و سپس به تشكيل خانواده مبادرت ميورزند توانايي ادامه يك زندگي زناشويي طويلالمدت را داشته باشند. وقتي افراد به ارزشهايي چون گذشت، چشمپوشي، مهرباني، انصاف، عدالت، احترام، عفت كلام، توجه، همدلي، پذيرش و درك متقابل مجهز نباشند قادر به حل مشكلات ساده و تعارضات و اختلافاتشان نخواهند بود. اين نكات اموري است كه قابليت آموزش و اكتساب را داراست و توجه به آنها ميتواند از بسياري از آسيبها مثل طلاق پيشگيري كند.
بنابراين ميتوانيم نتيجه بگيريم طلاق يك پديده فرهنگي است كه از دل خانوادهها و جامعهاي كه در آن زندگي ميكنيم برميخيزد. خانواده و جامعه با سبك تربيتي و روندي كه در پيش گرفته جوانان را به سوي اين معضل هدايت ميكند. سرمايهگذاري اصلي براي مواجه شدن و مبارزه با آن برطرف كردن مشكلات خانوادهها در آموزش و تربيت فرزندان و آماده كردن آنها براي شروع زندگي زناشويي و حفظ و دوام آن است. وسايل ارتباط جمعي و رسانهها ميتوانند نقش مؤثري در اين زمينه داشته باشند و دورنماي سبك رفتاري و تربيتي خانوادهها را نشان دهند. سرمايهگذاري در اين امر و دعوت از مربيان تربيتي و اخلاقي و علوم رفتاري براي همفكري و فراهم نمودن برنامههاي آموزنده به جاي سريالهاي پرتنش و بيمحتوا و تشكيل كارگاهها و كلاسهاي خودجوش در محلات شهر و تشويق خانوادهها براي شركت در آنها نيز ميتواند در اين زمينه راهگشا باشد. همچنين آموزش زوجين جوان براي كسب مهارتهاي گفتوگوي مؤثر و مذاكره براي حل تعارض ميتواند از جدايي آنها جلوگيري كند.
* روانشناس