کد خبر: 783655
تاریخ انتشار: ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰
روزي خروسى بيرون از روستا به تماشاى بوستانى مى‌گشت، به وجد اندر شد، بانگى بكرد، روباهى در آن حوالى بشنيد، طمع در خروس كرد و...
حسين كشتكار
روزي خروسى بيرون از روستا به تماشاى بوستانى مى‌گشت، به وجد اندر شد، بانگى بكرد، روباهى در آن حوالى بشنيد، طمع در خروس كرد و به حرصى تمام مى‌دويد تا به نزديك خروس رسيد. خروس از بيم وي، بر سنگي بزرگ كه پاي درخت بود، جست و بر شاخ درخت پناه گرفت. روباه گفت: از من چرا مى‌ترسي؟ من اين ساعت درين مرغزار مى‌گشتم، ناگاه آواز بانگ تو به گوش من آمد و از صوت دل‌انگيز تو، دل در محبس سينه‌ام تپيدن گرفت، رشته شوق من به سوي تو بجنبانيد، اينك آمدم تا تو را آگاه كنم كه سلطان وحوش، فرمان داده كه هيچ كس مبادا كه بر كس ديگر بيداد كند، يا انديشه جور و ستم در دل بگذراند. تا از سر احسان با يكديگر زندگانى كنند، چنان كه وحوش دشمني برگيرند و آهنگ رفاقت نمايند. اينك بايد كه از ميان من و تو تنفّر و تجنّب (دوري) برخيزد، به عهد سلطان وفا كنيم و خدعه را فرو گذاريم و تو اكنون نزول اجلال فرمايي (پايين بيايي) تا دمي چند در مصاحبت هم مفرّح گرديم .  


خروس كه از خداع و مكاره روباه آگاه بود،گفت: به‌به خوش خبر باشي ‌اي دوست. بسيار مسرور شدم چو ديگر غم جان و بيم اغفال ندارم. خداي رحمت كند سلطان وحوش را بدين فرمان كه گفته. پس آنگاه كه روباه از جوار حجر (كنار سنگ) و خروس از بلنداي شجر (بالاي درخت) به مكالمت و محاورت مشغول، نا گهان‌صدايي آهنگين از نزد خروس برخاست.

خروس‌‌في‌الفور،‌شي‌ء‌عجيب‌نمايان‌كرد‌و‌بس‌شوق انگيز بدو نگريست. روباه كه تحير و جذبه خروس به آن شيء را نظاره مي‌كرد پرسيد: حكايت اين شيء غريب چيست كه تو را اينگونه مجذوب خود كرده؟


لختي بگذشت وخروس را جوابي نيامد. روباه رفتار نامتعادل خروس را خوش نيامد، پس بانگ برآورد: ‌اي به كرامت و مردانگي به مثال. چنين بي‌مهري در حق ياران نه شايسته توست. اين جعبه چيست كه تو را از مصاحبت دوستان صادقي چون من مغفول داشته؟  


آواز بلند روباه، خروس را به خود آورد، گفت: شگفتا كه زيركي و فراست وصف شما، جماعت مكاران باشد، وليكن ز احوال چنين جعبه شگفت‌انگيزي تا بدين حال مغفول گشته‌ايد؟ روباه گفت: جان بي‌مقدار چاكر، فداي آن نازنين خوشخوان. مگر فايده اين جعبه كه نزد شماست چيست و چگونه است كه اينچنين متحير و مسحورتان گردانيده است؟


خروس گفت: اينكه مي‌بيني از آلات و اسباب مكالمه بوده كه ساخته و پرداخته آدميان است و مردمان به آن تلفن همراه گويند وآن را فوايد بسيار است و يكي از هزاران فايده همانا موجب تكلم دوستان باشد و باعث ارسال پيغام به دوستان و مشاهدت صورت و جمال دوستان در اطراف و اكناف عالم، از جانب دور و نزديك، در هر زمان و مكان كه باشد و همچنين است فوايد ديگري چون حضور در شبكه‌هاي اجتماعي متعدد من جمله تلگرام و  واتساپ و اينستا و چه و چه وچون شرحش بسياراست ، بماند به وقت ديگر كه اينجا نه جاي مقال است و نه جاي سؤال.  

روباه گفت: همه اينها كه گفتي از عهده اين جعبه كوچك چون بر آيد؟

خروس گفت: نه همه اينها، بل كه از هزاران يكي را بيشتر نگفتم! چه اين شگفت جعبه، انواع و
اقسام افعال از آن بر آيد كه فعلاً از عهده فهم من و تو بيرون باشد.  

روباه گفت: پس حكمت آن صوت غريب بر چه معنا بود كه تو را چنين شادمان كرد؟

خروس گفت: زآنكه فرمان سلطان در مصاحبت جمله ددان و وحوش كه دشمني را فرو گذارند بر من خواندي، پس شوق ديدار دوستان، در من به جنبش آمد و به عزم وصال ياران به ايشان پيامك كردم كه في‌الفور به قصد مجالست، عزم بدين جاي نمايند كه در اكمال عيش، بسي اوقات خوش فراهم سازيم وشكر نعمت، به جاي وگاه سرور، غنيمت دانيم و آهنگ مذكور دلالت بر خبر حضور ياران جاني و رفيقان صميمي من جمله سگان تازي بود كه عنقريب، از ديه قريب (روستاي نزديك) بدين جاي ،حضور به هم رسانند و تو نيز ميهمان ما خواهي بود كه نعمت برقرار باشد و نقمت بر زوال.  

و من اكنون اين  جعبه را به تو هبه(هديه) مي كنم به پاداش خبر  فرمان سلطان كه مسرورم كردي.  

روباه را از اين سخن، لرزه از هول بر اعضاي او فتاد، از قصد خروس بماند و آهنگ رفتن بنمود.

خروس كه عزم رفتن روبه بديد، بانگ بر زد: هان‌ اي رفيق مشفق و‌ اي طالب يار. به كجا چنين شتابان؟ نه اينكه در طلب مجالست و مؤانست‌ياران‌گشته بودي بي‌قرار؟‌اينك كه بساط عيش‌گسترانيم و بزم‌رفاقت آغاز،‌آهنگ‌كوچ نمودي‌يا زآنكه نام‌تازيان‌به ميان‌آمد تو‌را‌خوف‌گرفت؟  
روباه گفت: مرا نيازي به اين تحفه نباشد. البته  خوف من از سگان تازي حكايتي است بس ديرينه كه فرار راه چاره. اما دهشت من بيشتر ز آن جعبه باشد. چه دانستم اگر در راه صواب و صلاح خلق صورت نبندند و به درستي به كار نگيرند، دشمني‌ها انگيزد و معدن فتنه‌ها گردد و اين جعبه مرموز هزاران خوفناك‌تر از ددان و سگان تازي باشد. چون در گفتار تو انديشه كردم، آگاه گشتم كه استعمال آن جعبه ،گاه به صواب باشد گاه به خطا و به مثال چاقوي ماند.

بدان سبب كه چاقو جان بخشد، به ياري جراح مشفق تا سلامت به بيمار باز‌گرداند و گر به دست جاني باشد جان شيرين بازستاند. وچنين نيز باشد در به كار بستن اين شيء‌ غريب، كه دانايي و مروّت مي‌طلبد تا موجب راحتي باشد و اگر انصاف نباشد جمله آسايش بگيرد خلق را.   وفي الحال كه براي‌من‌آهنگ خطر است و براي تو پيك نجات،ديگر بيش از اين مقام توقف نيست.


پس روباه د هان فرو بست، سراسيمه در طلب پناهگاهى بجست و فرار را بر قراراختيار كرد تا به سوراخى فرو شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها