کد خبر: 783049
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۹:۳۰
از پاييز انتظار اين حجمِ گرما را نداشتم. هر چه يادم مي‌آيد هيچ «مهري» اين همه جهنم نبوده.
مريم كمالي‌نژاد
جلوي تنها آينه‌ كوچك اتاقمان ايستاده‌ام و زل زده‌ام به مقنعه‌ مغزپسته‌اي كه هر كاري مي‌كنم درست روي سرم قرار نمي‌گيرد. يا كج مي‌شود يا سُر مي‌خورد و عقب مي‌رود. كلافه شده‌ام. ديرم شده و حوصله و وقت اتو كردن مقنعه جديد را ندارم، اما چاره‌اي نيست، با غرغرهاي زير لب مي‌روم سراغ ساكم كه گوشه‌ پايين تخت رهايش كرده‌ام. مهتاب امروز كلاس ندارد. سرش را از توي لپ‌تاپش بيرون مي‌آورد و مي‌گويد: «اينقدر غر نزن. تو كه بالاخره ميخواي يه چادر روش بپوشي، اين همه سختگيري نداره.» با تعجب نگاهش مي‌كنم و مي‌گويم: «اتفاقاً به همين دليل بايد همه چي مرتب و تميز باشه.» نگاه بي‌رمق‌اش را از من مي‌گيرد و مي‌پاشد روي مانيتور لپ‌تاپش و با بي‌اهميتي مي‌گويد: «خب نپوش، توي اين جهنم، چادر چيه ديگه.»
اين دفعه‌ اولش نيست كه درباره چادر پوشيدن من نظر مي‌دهد و اعتراض مي‌كند. درباره همه چيز من نظر مي‌دهد، مخصوصاً آنهايي كه مربوط به تفاوت عقيده‌مان مي‌شود، نمي‌دانم چرا نمي‌تواند اين مسئله را در ذهنش حل كند و هر بار بايد نظر منفي‌اش را به شكلي اعلام كند. ديگر برايم تكراري شده. جوابش را نمي‌دهم. صداي موزيك بلند مي‌شود، اين يعني مهتاب دارد مراسم قبل از خالي شدن اتاق را برگزار مي‌كند. مي‌گويم: «اگر اشكال نداره بذار من برم بعد موزيكتو روشن كن!»

براي هزارمين بار با تعجب نگاهم مي‌كند و مي‌پرسد: «چه اشكالي داره؟!»
و من براي هزارمين بار جواب مي‌دهم:‌«اشكالش رو بارها برات گفتم، تو نميخواي بپذيري، پس تو اين مرحله همين كه به اعتقادات هم احترام بذاريم كافيه.»

بلند مي‌شود و دست‌هايش را بالاي سرش كش مي‌آورد و كمرش را به چپ و راست خم مي‌كند و با صداي كش‌آمده و خسته‌اي مي‌گويد: «پس آزادي من چي ميشه؟ تو كه نميخواي بگي دين اجباريه؟ اگر تو آزادي ديندار باشي، منم آزادم بي‌دين باشم.»

خسته‌ام از اين بحث‌هاي تودرتو و آدم‌هاي بهانه‌گير كه دنبال حقيقت و پاسخ نيستند، دنبال بهانه‌اند، دنبال دلشان هستند، نه حقيقت. از اينهايي كه اسم‌شان هم‌اتاقي است و من بايد حداقل تا دو سال ديگر زجر اين تفاوت را در چهارديواري‌اي كه قرار بود اختياري باشد تحمل كنم.
اتوي مقنعه سرمه‌اي تمام مي‌شود. مهتاب نگاهي به من مي‌اندازد و مي‌گويد: «امروز آتيش ميگيري تو اين لباسا!»

لبخند مي‌زنم و مي‌گويم: «هر كدوم ما تا جايي آزاديم كه آزاديمون باعث سلب آزادي ديگري نشه!»
مي‌دانم تا عصر كه برگردم، براي رد نظريه‌ام كلي حرف دارد...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار