کد خبر: 781157
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۵
نگاهم به ساعت كه افتاد، ديدم حدوداً نيم‌ساعتي بيشتر به شروع امتحان نمانده. گفتم: بابا، اگه ميشه يه كم زودتر بجنبين ميترسم به امتحان نرسم...
حسين كشتكار
نگاهم به ساعت كه افتاد، ديدم حدوداً نيم‌ساعتي بيشتر به شروع امتحان نمانده. گفتم: بابا، اگه ميشه يه كم زودتر بجنبين ميترسم به امتحان نرسم.  

بابا گفت: خب عزيزم تو كه اينقد عجله داشتي زودتر ميگفتي.  

گفتم: آخه ديشب تا ديروقت درس مي‌خوندم و به خاطر همين دير از خواب بيدار شدم. ببخشيد امروز خبري از سرويس مدرسه نيست برا همين مزاحم استراحتتون شدم.  

بابا گفت: عيبي نداره من ميام ميرسونمت و بر‌ميگردم ولي نميدونم آخه اين مدرسه شما رو چه حسابي امتحان رو گذاشته امروز؟ تا حالا سابقه نداشته جمعه امتحان بگيرن. گفتم: درسته، فكر ميكنم چون امتحان آزمايشيه، امتحان رو گذاشتن امروز.  

بابا گفت: آزمايشي؟ آزمايشي ديگه چجورشه، يعني اين امتحان جزو درساتون نيست؟

گفتم: چرا هست در واقع یه نوع آزمون علميه. راستش ميخوان ما دانش‌آموزا واسه امتحانات نهايي آمادگي پيدا كنيم و با نحوه سؤالات آشنا بشيم براي همين شركت تو امتحان اختياريه.  

بابا گفت: اگه اختياريه پس خيلي مهم نيست.  

گفتم: نه اتفاقاً مهمه. درسته اگه شركت نكنيم نميگن چرا ولي يه امتيازه چون نمره‌ش توي معدل كارنامه آخر سال خيلي تأثير داره و به نفعمه كه شركت كنم. تازه شركت تو جلسه باعث ميشه كمبود‌هاي نمره درسيمون رو جبران كنه. بابا گفت: من كه سر در نميارم ولي... . در همين حال يادم افتاد كه داره وقت مي‌گذره با عجله حرف بابا را قطع كردم و گفتم: بابا ببخشيد بقيه حرفا را بذاريم تو راه خيلي دير شد. اگه به موقع نرسيم، ميخوريم به پشت در بسته. بابا گفت: خيلي خب حالا، هولم نكن الان لباس بيرونو ميپوشم. با عجله به سمت در رفتم و گفتم: پس تا شما لباس بپوشيد من ميرم تو پاركينگ. كيفمو برداشتم و ديگه منتظر جواب بابا نشدم. با عجله آمدم به سمت آسانسور.

ديدم روي كاغذي كه به در آسانسور چسبانده شده بود، نوشته شده: «آسانسور موقتاً خراب است». حرصم درآمد با خودم گفتم چه بدشانسي. با سرعت چهار طبقه راه‌پله‌ها را طي كردم. من با پله‌ها مشكلي نداشتم اما نگران پايين آمدن بابا بودم. وقت همينطور به‌سرعت مي‌گذشت. بابا كه رسيد با اضطراب، گفتم: بابا زود باشين خيلي دير شد. بابا كه از پايين آمدن راه‌پله خسته شده بود نفسي تازه كرد و گفت: ببين جانم، اگر يه كم زودتر از خواب بيدار شده بودي، الان نه منو هول ميكردي نه خودت اينقدر اضطراب داشتي. عزيزم چند بار گفتم كسي كه امتحان داره، شب بايد زود... . گفتم: باشه باشه حق با شماست. حالا اگه ميشه راه بيفتيم.  

بابا مكثي كرد و از اينكه حرفش رو قطع كردم كمي ناراحت شد اما وقتي ديد من اضطراب دارم ديگه چيزي نگفت و دست كرد توي جيب كتش و مشغول گشتن شد. بعد از اينكه چيزي پيدا نكرد با دلخوري گفت: اه اينقد عجله كردي كه يادم رفت سوئيچ ماشين‌رو بيارم. گفتم: سوئيچو كجا گذاشتين؟ بابا گفت: فكر كنم روي ميز كنار تلويزيون باشه. با شنيدن اين جمله، ديگه معطل نكردم با سرعت دويدم به سمت راه‌پله.  

وقتي به مدرسه رسيديم كه دو، سه دقيقه‌اي از شروع امتحان گذشته بود. در مدرسه بسته بود. با عصبانيت گفتم: ‌اي لعنت به اين شانس نگفتم سر ساعت درو مي‌بندن؟ بابا گفت: خيلي خب حالا نگران نشو. احتمالاً خواهش كنيم مي‌پذيرن . فكر نكنم براي دو، سه دقيقه اينقدر سخت بگيرن.  

وقتي آقاي رفيعي، سرايدار مدرسه ما را ديد، مثل اينكه انتظار ديدن ما را نداشته باشد، اول به بابا سلام كرد بعد رو كرد به من و گفت: سعيدي چي شده امروز اينجا چكار ميكني. گفتم: ببخشيد دير رسيدم نه؟ امتحان شروع شده؟ ميشه اجازه بدين برم داخل تا ديرتر نشده. بابام ميدونه، خيلي سعي كردم زود برسم كه آقاي رفيعي حرفم را قطع  كرد و گفت: كدوم امتحان؟ امروز كه امتحان نداريم. گفتم: همون آزمون علمي. رفيعي گفت: اون امتحان كه ديروز بود. مگه كجا بودي؟  
گفتم: ديروز؟ ولي مگه قرار نبود امروز باشه جمعه23 ارديبهشت.  

رفيعي گفت: والا نميدونم. تاريخ امتحان رو روي تابلو اعلانات زده بودند كه! گفتم: تابلو رو نديدم اما تو كارت مخصوص شركت در جلسه امتحان نوشته شده بود امتحان امروزه. بعد كارت را از كيفم در‌آوردم كه نشون بدم. با دقت تاريخ را كه نگاه كردم ديدم نوشته شده بود:  زمان آزمون علمي: 22 ارديبهشت ماه 
ساعت  شروع :8 صبح.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها