خوشبختي چيست؟ انسان w كيست؟ بهتر است قبل از انديشيدن به اين سؤالها نگاهي به دنياي پيرامون خود داشته باشيم. ما در جهاني زندگي ميكنيم كه تمامي اجزاي آن منحصر بهفرد هستند. همه چيز در نهايت انسجام و يگانگي! تمامي اجزا در عين قرار داشتن در يك مجموعه از كل، يك جزء منحصر به فرد هستند. جزئي كه در عين اتحاد با ساير اجزا كاملاً متفاوت است. اين خصيصه شامل تعداد بيشماري از پديدهها ميشود؛ اثر انگشت متفاوت، تفاوت در شكل دانههاي برف، تفاوت در شكل ظاهري افراد و تفاوت در رفتار و افكار و... . دامنه اين تفاوتها هيچ حد و مرزي ندارد. البته دنيا با اين گستره از تفاوتهاست كه زيبا و جذاب است. حتي تصور دنيايي كه تمام عناصر شكلدهنده آن يكسان باشد هم كسالتآور است. كمي فكر كنيم.
اگر همه گلها يكرنگ و يك شكل بودند. همه انسانها با يك شكل ظاهري و همه حيوانات يك شكل... قطعاً اولين پيامد زندگي در چنين فضايي كسالت است. پس تفاوت و گوناگوني نقش مهمي در معنا دادن به زندگي ما دارد و به نوعي باعث حركت ما ميشود. حال به دنياي انساني برميگرديم. با كمي تأمل به يك حقيقت در دنياي انساني ميرسيم و آن اينكه ما انسانها در عين تفاوتهاي فراوان دركهاي مشترك داريم. همه ما در مواجهه با حادثه تهديدزا از خود محافظت ميكنيم. همه درك مشتركي از ديدن لبخند ناشي از نشاط داريم. همه مفهوم درد را درك ميكنيم و هزاران درك مشترك ديگر. همه اينها را گفتم تا برسم به مفهوم و احساس خوشبختي.
حال خوبخوشبختي يك حالت دروني است. حالتي كه ممكن است با در نظر گرفتن تفاوت افراد در افكار، معاني گوناگوني را در ذهن تداعي كند. هر كس در هر بخش از اين كره خاكي ممكن است به شكل خاص و با زبان درك خود و با توجه به اولويت نيازش براي اين حالت دروني معنايي دريابد. ممكن است كسي خوشبختي را در داشتن فراواني مال و منال معنا كند. ديگري در داشتن خانواده خوب. كسي كه در بستر بيماري است، نيز در برخورداري از سلامتي! البته هر يك در جايگاه خود داراي اهميت است. آنچه در تمامي اين تعاريف به شكل مشترك به چشم ميخورد داشتن يك حالت خوشايند دروني در قبال دارا بودن مزيت است كه براي فرد قابل اهميت است.
معنويت و دنياي درونما در قرني زندگي ميكنيم كه نياز بشر براي دستيابي به ثبات درون و آنچه به لحاظ دروني او را غني ميسازد روزبهروز بيشتر نمايان ميشود. امروزه به عقيده بسياري از صاحبنظران حوزه علوم انساني نياز انسان به توجه به دنياي درون و معنويت يك اصل ضروري براي زندگي سالم است. زندگي سالمي كه در جريان آن هركس به اندازه ظرفيت خود حس خوب خوشبختي را درك كند. به رغم تمامي مسائل و مشكلاتي كه هر انساني به نوعي با آن دست و پنجه نرم ميكند. مشكلات در واقع هميشه جزء جدانشدني زندگي بشر بودهاند و باز آنچه همواره راهنماي بشر در اين فراز و نشيب بوده به يقين آموزههاي ديني ما هستند. از آنجا كه اين آموزهها ابعاد مختلف وجودي انسان را در بر ميگيرند، بيشك تأثير هموارسازي بستر زندگي را براي انسان به همراه دارند.
يكي از مسائلي كه در دين اسلام به آن تأكيد فراوان شده دعوت به تفكر است. در بسياري از موارد تفكر را برتر از عبادت شمرده است. اينجا سؤال پيش ميآيد كه جايگاه تفكر چيست؟ ما امروزه ميدانيم منشأ بسياري از بيماريهاي رواني طرز تفكر ناسالم است. پس يكي از عوامل تعيينكننده احساس رضايت، احساس خشنودي است كه در نهايت منجر به درك احساس خوشبختي ميشود. در اصل اين طرز تفكر ما است كه در اين مبحث تعيينكننده است.
نگاه زيبانوع نگاهي كه ما به مسائل و رويدادهاي پيرامون خود داريم نقش خاصي در شكلگيري حس رضايتمندي ما از زندگي دارد. همانطور كه اشاره شد مشكلات بخشي از زندگي هستند. حال ما به عنوان انساني كه داراي قدرت فكر هستيم، بر ميگزينيم كه در رويارويي با اين مشكلات چه برخوردي داشته باشيم؟ به طور حتم برخورد ما بازتابي از فكرمان است.
وقتي ما مشكلي را غيرقابل حل بدانيم قطعاً پيامد چنين فكري نميتواند خوشحالي باشد، حال آن كه بشر در طول تاريخ همواره ثابت كرده كه به مشكلات غلبه خواهد كرد. يكي ديگر از افكار سمي كه مغاير درك احساس خوشبختي است، نياز به شكل غيراصولي و غيرمنطقي به تأييد شدن از طرف ديگران است. اين نياز زماني انسان را به چالش ميكشاند كه عملاً برآورده شدن چنين خواستهاي غيرممكن است.
اين نشان ميدهد كه ما عزت نفس پاييني داريم. انساني كه به طور متعارف از عزت نفس خوبي برخوردار باشد كار درست را در حد توان انجام ميدهد و نفس اين كار است كه به او احساس آرامش و خوشبختي ميدهد، نه جلب توجه يا تأييد ديگران. يكي ديگر از افكار غيراصولي كه آرامش را از ما سلب ميكند سير افراطي در گذشته است. چسبيدن به خاطرات و وقايع ناخوشايندي است كه در گذشته براي ما اتفاق افتاده. حاصل چنين طرز فكري چه چيزي ميتواند باشد جز تلخ كردن اوقات حال؟
روحيه قدردانيحال به مواردي اشاره كنيم كه به ما براي درك احساس خوشبختي كمك ميكند. يكي از اين موارد داشتن روحيه قدرداني است. چقدر زيباست كه ما قدردان نعمتهاي بيشماري باشيم كه اطراف ما را احاطه كرده است. يعني عملاً شكرگزار باشيم. از ديد من شكرگزاري زباني يكي از مراحل شكرگزاري است. مرحله بهتر آن زماني است كه قدمي در جهت نمايان شدن شكرمان به اين عالم برداريم. شايد يكي از راههاي شكرگزاري عملي ما سهيم شدن با ديگران از حس خوبي است كه در ازاي آن قدردان و شكرگزار باشيم.
قدري بينديشيم! چرا بايد فقط در مورد غم و مشكلات با اطرافيان صحبت كنيم؟ چرا از خوشيها چيزي نگوييم؟ چرا در مورد تجربههاي خوب صحبت نكنيم؟ چرا نبايد در راستاي انجام كارهاي خوب همراه هم باشيم؟ شايد كوچكترينش بتواند پرورش يك گياه زيبا باشد كه با ديدن آن صورتي خندان شود. غذا دادن به پرندهها! به ديدار عزيزي رفتن. دست ياري به طرف نيازمندي دراز كردن كه ميتواند در حد گوش دادن به صحبتهايش باشد.
قدر حالمان را بدانيميكي ديگر از مواردي كه به ما كمك ميكند براي درك حس خوشبخت بودن، درك زمان حال است. رهايي از گذشته و رهايي از ترس از آينده. از گذشته به اندازه تجربهها بايد توشهاي داشته باشيم كه مجدد اشتباهات را تكرار نكنيم. همين. از آيندهاي كه معلوم نيست ما در آن هستيم يا نه توكل و اعتماد به پروردگار بزرگترين قوت قلب و تكيهگاه ماست. پس در نتيجه آنچه مسبب درك احساس خوشبختي است ابتدا از خود ما و از جهان درون ما شروع ميشود و سپس نمود بيروني پيدا ميكند. آنچه در ابتداي بحث آورديم مبني بر اينكه هر كس خوشبختي را در مزيتي ميداند نميگوييم نادرست است اما آنچه صاحبنظران اكثراً در آن اتفاق نظر دارند اين است كه براي خوشبخت بودن لازم است كه ما ابتدا نيروهاي مثبت دروني را موزون و هماهنگ كنيم. همانندسازي كه ابتدا بايد براي خوب نواختن كوك شود. كوك خوشبختي ما در دستان خودمان است.
*مشاور و پژوهشگر