
زهرا را همان روز اول ديدم. سر كلاس، پشت سر دو رديف دانشجوهاي پسر نشسته بوديم. 26 شهريور بود و اولين روز برگزاري كلاسهاي ارشد. استاد رتبهها و رشتههاي دوره ليسانس را ميپرسيد. زهرا آرام در گوشم گفت: «دانشجوي همينجا بوديد؟» گفتم: «نه! شما چي؟» ـ «بله» بعدها فهميدم زهرا رتبه اول دوره ليسانس همين دانشگاه بوده كه بدون كنكور وارد دوره ارشد شده. منظمترين و درسخوانترين بود و من تا همين امروز هم ماندهام كه چطور از روستايشان كه حداقل سه ساعت تا شهرمان فاصله داشت، خودش را سر وقت به كلاس ميرساند. زهرا دو پسر 14 و 8 ساله داشت.
وقتي اين را فهميدم نزديك بود از تعجب شاخ دربياورم. جيغ كوتاهي كشيدم و زهرا غش كرد از خنده. گفتم: «تو كي ازدواج كردي؟ اصلاً بهت نمياد.» و زهرا توضيح داد كه در روستايشان دخترها كم و سن و سال ازدواج ميكنند و او فقط 13 سالش بوده كه ازدواج كرده. همسر زهرا مرد خوبي بود كه او را تشويق به درسخواندن ميكرد و همه امكاناتش را فراهم كرده بود و انصافاً زهرا از اين فرصت نهايت استفاده را ميكرد. محال بود كلاسي را شركت نكند يا نكتهاي را از قلم بيندازد. تند تند جزوه مينوشت و بين كلاسها هم جايش توي كتابخانه دانشگاه بود. كمتر پيش ميآمد كه از چيزي شكايت كند، اما يكبار گفت كه چقدر مديريت خانهاي كه دو پسر دارد، گاهي برايش طاقت فرساست. همان زمانها بود كه از روستاي ديگري برايش مهمان آمده بود. 15 نفر از فاميلهاي همسرش. ميپرسيدم: مهمانهايت كجا هستند كه تو الان سر كلاسي؟ ميگفت: از ساعت سه نيمه شب مشغول درست كردن غذاي ظهر بوده و همه چيز را سپرده دست همسرش. زندگي زهرا براي من فقط سرگيجه ميآورد، وقتي بهش فكر ميكردم از حجم فعاليت و درگيريهايش سرسام ميگرفتم، اما او محكم و قوي ايستاده بود و خم به ابرو نميآورد.
دو سال روزگار گذراندن با زهرا برايم درسهاي زيادي داشت. من را كه تنها دختر خانه بودم و فاصله خانهمان تا دانشگاه كمتر از 10 دقيقه بود و آن را هم با اتومبيل شخصيام ميرفتم، حسابي شرمنده ميكرد. ترم سه، بعد از دفاع از پروپزالهايمان، دعوتش كردم به خانهمان، قبول نكرد، رفتيم با هم دوري زديم و بستني و پيراشكي خورديم. رساندمش ترمينال و خداحافظي كرديم.
فرداي همان روز، با غمانگيزترين و حسرتناكترين پيامكي كه به دستم رسيده بود روبهرو شدم: اتوبوسي كه زهرا را قرار بود به خانه برساند، تصادف كرده بود، زهرا آسيب زيادي ديده بود و تمام...!
چهره خندانش از يادم نميرود زماني كه ميگفت: «كاش من جاي تو بودم يا اينكه دانشگاه يه كم نزديكتر بود به خونهمون.»