دوستان عزيز داستان كوتاه زير را مبينا شانلو 10 ساله ازشهرستان البرز ارسال كرده است.ضمن تشكر از مبينا شانلو ،اگر شما هم تمايل داشتيد مي توانيدمطالبي مثل داستان، دلنوشته، سروده و يا حتي لطيفه هايتان را به آدرس الكترونيكي: Javaneh333@gmail.com ارسال كنيد تا با نام خودتان به چاپ برسانيم. منتظرآثارشما هستيم.
در اتاقي نشسته بودم صدايي شنيدم .
صدا متعلق بود به كبوتر.
بيرون رفتم و از او پرسيدم
دليل ناراحتي و گريه تو چيست؟
او با صدايي گرفته گفت:
« امروز صبح بچه ها در كوچه بازي مي كردن كه توپ به لانه من
كه در آن سه تخم بود خورد و آنها شكستن.»
من گفتم: «نگران نباش تو بعد از چند روز دوباره تخم مي گذاري.»
من پيش بچه ها رفتم و موضوع را به آنها گفتم.
بچه ها از اين كار شون ناراحت شدند و پيش خانم كبوتر رفتن و از او معذرت خواستن و بچه ها ديگر تو پشان را به لانه كبوتر پرتاب نكردن.