چند روزي بود كه پدربزرگ و مادربزرگ اميد براي سر زدن به خانه آنها آمده بودند. مادربزرگ اميد بيماري تنفسي داشت به همين دليل بعد از بازنشستگيشان به يك مكان خوش آب و هواي خارج شهر نقل مكان كرده بودند و هر از گاهي به بچهها و نوههايشان سر ميزدند.
مادربزرگ هر روز براي اميد غذاي تازه درست ميكرد كه بويش تمام ساختمان را ميگرفت اما اميد بعد از مدرسه بدون سلام و عليك ميرفت سر غذا و شروع ميكرد با هول غذا خوردن. يك روز مادربزرگ به او گفت: «پسرم بهتر نيست لباساتو عوض كني و دست و صورتتو بشوري، بعد با نام خدا آروم آروم غذاتو بخوري؟ آخه مادر اين طوري مريض ميشي.»
اميد كه معلوم بود از حرف مادربزرگ زياد خوشش نيامده بشقابش را برداشت و به اتاقش رفت و محكم در را بست. مادربزرگ ناراحت شد و گفت: «آقا مگه من حرف بدي زدم؟» پدربزرگ جواب: «نه خانم، ناراحت نشو، بچه است ديگه، غذاتو بخور.»
اميد با همان وضع پاي دستگاه پلياستشن نشسته بود و يك قاشق غذا ميخورد و دوباره با هيجان بازي ميكرد. صداي فرياد: «برو. . . برو. . . بزننننننننن» تمام خانه را گرفته بود.
پدربزرگ ميخواست تلويزيون ببيند خيلي با خودش كلنجار رفت كه آن را روشن كند اما نتوانست. در اتاق اميد را زد و گفت: «بابا جان اين تلويزيونتون چه جوري روشن ميشه؟» اميد فرياد زد: «من نميدونم، به من چه، مگه تلويزيون روشن كردن كاري داره؟ من دارم بازي ميكنم، عجبگيري افتادما و...»
مادربزرگ و پدربزرگ آن روز خيلي ناراحت شدند. آنها دوست داشتند كه نوهشان از هرنظر عالي باشد ولي چيزهايي كه ميديدند هيچ وقت انتظارش را نداشتند.
نزديك غروب بود كه مادربزرگ با سيني چاي در اتاق اميد را باز كرد. سيني چاي را روي زمين گذاشت و شروع كرد به جمع و جور كردن اتاق. بعد روي زمين نشست و با صداي مهربانش گفت: «اميد جان، بلند شو، غروبه ديگه، پس كي ميخواي تكاليف مدرسهات رو انجام بدي؟»
اميد با غر غر كردن بيدار شد و زيرلبي گفت: «چهگيري افتاديما، معلوم نيست كي ميخوان برن؟»
شب بود و پدر و مادرش از سر كار به خانه آمدند. پدر تا كفشهايش را در آورد گفت: «به به بوي زندگي مياد، مادر جون چه كردي؟ بوي كلم پلوت تا كجا مياد.» مادربزرگ گفت: «سلام پسرم، سلام دخترم، خسته نباشيد. تا لباساتونو عوض كنيد غذا هم آماده است.» آن شب پدر و مادر اميد حسابي خوشحال بودند كه پدربزرگ و مادربزرگ در كنارشان بودند و حسابي لذت ميبردند اما كاملاً معلوم بود كه اميد از حضور آنها چندان راضي نيست.
فرداي آن روز قرار بود پدر يا مادر اميد براي اطلاع از وضعيت تحصيلي فرزندشان به مدرسه بروند، اما به دليل مشغله كاري از پدربزرگ خواستند كه اين كار را انجام دهد. پدربزرگ قبول كرد و به مدرسه رفت. زنگ تفريح بود و همه بچهها در حياط در حال بازي كردن بودند. سرايدار مدرسه در را براي پدربزرگ باز كرد و تا چشمش به او خورد با او سلام و احوالپرسي گرمي كرد و همراهش به سمت راهروي مدرسه راه افتاد. اميد كه پدربزرگ را ديده بود خودش را آفتابي نكرد و فقط از دور نظارهگر بود. چندتا از بچهها تا پدربزرگ را ديدند به سمت او رفتند و سلام كردند. پدربزرگ هم با لبخندي به آنها سلام كرد.
پدربزرگ وارد راهروي مدرسه شد. از كوچك و بزرگ هر كس چشمش به پدربزرگ اميد ميخورد ميايستاد و با احترام بدون آنكه او را بشناسند سلام و عليك و او را به سمت اتاق مدير هدايت ميكردند. پدربزرگ هم با محبت جواب آنها را ميداد. اميد حسابي تعجب كرده بود و با خودش ميگفت: «آخه اينا كه پدربزرگو نميشناسند چرا انقدر با او با احترام برخورد ميكنند؟» اما پاسخ سؤال اميد كاملاً واضح بود. كاري كه اين چند روزه اميد انجام نداده بود و آن احترام به بزرگترش بود را به عينه ميديد.
اميد را از پشت بلندگوي مدرسه صدا كردند. بچهها كه فهميده بودند آن مرد پدربزرگ اميد بوده به سمت اميد آمدند. پيمان گفت: «خوش بهحالت كه پدربزرگت هنوز پيشته. من پدربزرگمو دوسال پيش از دست دادم و خيلي دلم براش تنگ شده.» از طرفي مجيد ميگفت: «چه پدربزرگ مهربوني داري. خوش به حالت.»
با حرفهاي بچهها انگار پارچ آب سردي روي سر اميد خالي كرده بودند. اميد حسابي از رفتار اين چند روز خود شرمنده شده بود، تا اينكه به اتاق مدير رفت و چشمش به پدربزرگ افتاد. پدربزرگ صدايش كرد: «بيا اميد جان.»
روي نگاه كردن به پدربزرگ را نداشت و همين طور كه قدم برميداشت به يكباره خودش را در آغوش پدربزرگ ديد.
آن روز با تمام اتفاقاتش گذشت. چند روز باقيمانده پدربزرگ و مادربزرگ به اميد كمك كردند تا براي كارهاي روزانهاش برنامهاي بريزد و طبق آن برنامه به تمام كارهاي روزانهاش برسد. وقت رفتن آنها فرا رسيده بود. اميد كه حسابي به آنها وابسته شده بود تحمل رفتنشان را نداشت و حسرت روزهاي از دست رفتهاش را ميخورد. بعد از رفتن آنها اميد دوباره تنها شد، آنوقت بود كه فهميد پدربزرگ و مادربزرگها در هر خانهاي نعمتي هستند كه وجودشان خانواده را گرمتر و تجربياتشان گنجينهاي است كه زندگي را براي اعضاي خانواده شيرينتر ميكند.