پس از شهريور 1320احزاب و جريانات فكري گوناگوني، قارچ گونه در فضاي فرهنگي و سياسي كشور سر برآوردند. آنان با استفاده از «يلگي» ساحت فرهنگ و سياست آن روز، به يارگيري از مردم و به ويژه نسل جوان ميپرداختند كه «فرقه كسروي»در زمره آنان به شمار ميرود. بازخواني كارنامه كسروي از آن روي درخور توجه است، كه پس از شش دهه برخي راهزنان فكر و انديشه در پي وجاهتسازي براي اويند. مقالي كه پيش روي داريد، به بازكاوي پيشينه و پيشه كسروي پس از شهريور20 پرداخته است.
احمد كسروي نماد نحلهاي فكري است كه پس از شهريورماه 1320در قلمرو فرهنگ و نظريهپردازي جامعه ايراني ظاهر شده است. او با استفاده از فضاي باز سياسي ِپس از شهريور 20، توانست در مدتي به عرض اندام فكري و تبليغ ذهنيتهاي خويش بپردازد. كسروي افزون بر انتشار برخي جرايد، با نامهايي چون پيمان با 99 شماره، پرچم با 25 شماره و دو هفتهنامه پرچم با 12 شماره، حدوداً 70 جلد كتاب نيز منتشر كرد. برخي آثار او ازاين قرارند: راه رستگاري، ورجاوندبنياد، ما چه ميخواهيم؟ شيعيگري، صوفيگري، بهاييگري، دين و جهان، خدا با ماست. كسروي آثار خويش را در مدت زمان ِ سالهاي 1312 تا 1324 منتشركرد. اكثر كتابهاي او در سال 1357 بارديگر بازنشر شد كه با توجه به هويت اسلامي انقلاب، از خبطهاي فرهنگي رژيم پهلوي به شمار ميرود. محمدرضا پهلوي براي مواجهه با سيل انقلابي كه در راه بود، تلاش كرد تا از ديدگاههاي دينستيزانه او بهره گيرد، كاري كه بيفرجام بود.
كسروي درآغاز راه، محتاط و لفافهگو
آغازين شماره از نشريه پيمان در آذرماه 1312 روانه بازار مطبوعات گشت. مروري بر شمارههاي پيمان، ميتواند نظرگاههاي اجتماعي و عقيدتي كسروي را برما عيان سازد. او در نسخههاي اوليه نشريه خويش، به گونهاي محسوس تلاش ميكرد تا آراي خود را چندان آشكار مطرح نكند و حتي با نگارش مقالات گوناگوني، به تحسين اسلام نيز بپردازد، اما به مرور عنان قلم از كف داد و با جسارت، داشتههاي ذهني خود را آشكار كرد. كسروي بيشتر سياستمداران ايراني را به طعن و سخره مينواخت و بهجز نادرشاه - كه وي را حكمراني وطن گرا و بيباك ميانگاشت- حتي از سرايندگاني چون حافظ، سعدي و مولوي نيز، به طعن و ملامت سخن ميگفت. او با اين ادعا كه سرودههاي اين عده زمينهساز ضلالت و گمراهي است(!) آنان را مورد مذمت قرار ميداد. آغازين واكنشها در برابر نوشتههاي كسروي در پيمان، در سال 1315ﻫ. ش آغاز شد. بدينسان كه عده زيادي از اديبان و دانشوران از او زبان به انتقاد گشودند. يكي از ايشان در رقيمهاي به علياصغر حكمت وزير معارف وقت آورده است: «چگونه تجويز ميفرماييد... با كمال بيشرمي بدون مجوز منطقي و اخلاقي اين دانشمندان دنياپرست را با اسم و رسم با سخيفترين عباراتي كه در خور سليقه كج، تباين و ناجنسي فكر نويسنده پيمان با اهل ادب و عرفان است هر ماه چاپ شود... و دستتنگي ملت دانشپژوهي را در نظر خردهبينان دنيا مسجل سازد.»(1)
حبيب يغمايي نيز دراينباره نوشت: «به نظر بنده آقاي كسروي از آزادي قلمي كه دارد سوءاستفاده ميكند. تحقيق و انتقاد نميكند، بلكه يكجا و به همه ناسزا ميگويد و خشك و تر را با هم ميسوزاند و چون از شعر و شاعري سررشته ندارد و اهل فن نيست، اشتباه ميكند.»(2)
كسروي رها از سانسور و محدوديت
واقعيت آن است كه در دورهاي كه نوشتهجات و كتب از فيلتر سانسور در امان نبودند، كسروي و همگنان وي با رهايي تمام، به پراكندن افكار خويش چه در مجلات و چه دركتب ادامه ميدادند. نهايتاً مجله پيمان در سال 1321 به محاق تعطيل رفت. او در پي اين رويداد، سال 1322 نشريه بنياد را نشر داد. حساسيتهاي جامعه ديني دربرابر اين مجله نيز برانگيخته گشت و به دفعاتي چند، فدائيان اسلام به دفتر اين نشريه حمله و حتي چاپخانه آن كه متعلق به علي هوشياردل بود را به آتش سپردند. كسروي پس از نشر اثر«آيين» آوازهاي بيش از گذشته يافت. او در اين كتاب بيپردهتر از پيش، از افكار خود پرده برداشت. او دراين دوره بهتدريج طرفداراني را از نقاط مختلف ايران همچون آذربايجان و خوزستان يافت كه به «كسرويون» مشهورشدند.
پايه گذاري آئين خودساخته «پاكديني»
كسروي پس از آنكه شماري چند از حاميان را در كنار خويش ديد، به تأسيس آئيني اجتماعي ـ مذهبي به نام «پاكديني» دست زد كه حاميان وي نيز به دليل اين گرايش، «پاكدين» خوانده ميشدند! او دراين دوره بهگونهاي سخن ميگفت كه گويا دوره اسلام ِ متعارف به سر رسيده و از اين روي مخاطب وي، بايد براي پذيرش دين پاك (آنچه خود اختراع كرده بود) مهيا باشد. او دراين دوره، براي اينكه كليت دين را از صورت نيندازد، در نوشتهها و گفتههاي خود از اصلِ پديده دين دفاع ميكند. (3) كسروي براين باوراست كه: «همه مذاهب، كيشها و فرقهها اختلافات را كنار بگذارند و متوجه اصول مشترك و كلي مذهب باشند و به كليت اسلامي بودن بهجاي تفاوتهاي فرقهاي توجه كنند.»(4)
او همچنين فرق گوناگون اسلامي را نيز اينگونه داوري ميكند: «اين دين به مذاهب مختلف منشعب شده و اسلام اصلي به شكل مذاهب مختلف اصالت خود را از دست داده است. نخست بايد دانست اسلام دو تاست، يكي آنكه بنيانگذارش آورده و در 1350 سال پيش بوده و يكي آنكه امروز ميان مسلمانان روان است و به چند مذهب از سني، علياللهي، شيخي، صوفي و مانند اينها بخش شده است. ما هر دو را اسلام ميخوانيم، ولي يكي نيست و بايد اين دو را از هم جدا گرفت.»
براي كسروي وجود نحلههاي ديني گوناگون، محملي بود كه ديگران را به آئين خودساخته خويش دعوت نمايد. او برآن بود كه مسلمين درعوض اقبال به مذاهب گوناگون، به «دين پاك» مؤمن شوند و از پارهاي انحرافات كه در معارف اسلامي ايجاد شده است، از قبيل تعدد وتنوع نحلهها روي برگيرند. همانگونه كه پيشتر اشارت رفت، كسروي دين خودساخته خويش را، راهي براي ايجاد و گسترش وحدت ملي كشور- كه از ديدگاه وي به دليل ايجاد مذاهب مختلف درمعرض خطر قرار گرفته بود- ميانگاشت. او كه خود را در قامت يك مصلح اجتماعي تلقي ميكرد، براين باور بود كه در برابر خرافات در جامعه خويش قد برافراشته است، از اين روي و بهتدريج ادعاي پيامبري و به تعبير خودش «پاكديني» را طرح و تبليغ كرد، تا جايي كه مدعي بود اين دين، جايگزين آئين اسلام خواهد بود! او در عين حال، خود را مورد حمايت خدا ميدانست! تا جايي كه در اغلب نوشتههايش اين جمله را ميبينيم: «مرا با خدا پيماني است كه از پا ننشينم و اين راه را به سر برم!» وي براساس ايده پاكديني، در شروع بسياري از جزوات خويش، عبارت «به نام پاك آفريدگار» را ميآورد. كسروي در استناد ايده به اصطلاح اصلاحي خود، عامل اساسي تفرقه و چندگانگي ايرانيان را پيرايههاي موجود در فكر مذهبي و از سوي ديگر اختلافات در اين عرصه ميداند. او در عين آنكه علناً ادعاي نبوت نميكند، ولي خويشتن را آموزگاري از سوي پروردگار معرفي ميكند. درمجموع ميتوان گفت كه ايده او، منشأيي جز كيش شخصيت و خود بزرگبيني ندارد كه البته با نوعي تقليد سطحي از لوتر يا كالون در رنسانس غرب درآميخته است. چنانكه دربارهاش گفتهاند: «او دين موجود را كه بهزعم وي بخشي از افكار و ايدههاست خرافي ميشمارد. با دقت در تعريفي كه از دين ارائه ميكند نوعي اعتقاد به عقل و نقطه مقابل با وحي مشاهده ميكنيم. بحث او از مقوله خرد بسيار عاميانه است و بر بنياد فلسفي استوار نيست. او نه فلسفه ميفهميد و نه با آن موافق بود. شايد هم پندار نادرستي از عقلانيت پروتستانها را در سر داشت و بيتوجه به عمق مسئله وارد ميدان عقل شده است. كسروي و يارانش به اتكاي آن اصالت عقل سادهانديش كه از اصالت عقل قرن هجدهم اروپا آب ميخورد، گريبان ادبيات و عرفان را گرفتند و بدآموزيهاي شاعران و عارفان را سرچشمه اين انحطاط دانستند و كتابسوزيها كردند.»(5)
كسروي دريافتي حداقلي و حتي سطحي از راسيوناليسم غربي دارد، با اين حال با تلقي خاص خود از مفهوم «خرد» آن را پوشانده است: «انديشه كسروي بر پايه برداشت خاص وي از مقوله خرد بنا شده است... وي خرد را معيار شناخت و محك سنجش همه امور جهان ميداند، ولي خرد در دستگاه فكري او مفهوم متفاوتي با معني رايج آن دارد.» (6)
درمجموع ميتوان گفت كه كسروي دستگاه منظم فكري نداشت! به همين دليل در قلمروهاي گوناگون سياست، تاريخ، اقتصاد، دين و... ورود كرد و همين امر وي را به تضادها و پريشانگوييهاي بسيار كشاند. مثلاً او در مقام، خود را حامي اسلام و معترضان خود را نامسلمان ميخواند و از سوي ديگر، اسلام را آخرين دين خدا نميدانست و ميگفت: «اين خواست خداست كه هر چند وقت يك بار جنبش خدايي رخ دهد و يك راه رستگاري به روي جهانيان باز شود و گمراهيها از ميان بروند، لكن مسلمانان آن را با اسلام پايانيافته ميشمارند و بيخردانه دست خدا را بسته ميدانند.»(7)
در مجموع شواهدي متعدد يافت ميشود كه او در پي تأسيس ديني تازه بوده است. از جمله اين شواهد آن است كه اولاً: او كاركرد شريعت در راستاي حفظ سلامت اسلام را به سخره ميگيرد و آن را ناممكن ميداند! او در جواب آنان كه در پي احياي شريعت هستند، بازگشت اسلام به حقيقت خود را «دعوي بيخردانه» مينامد. (8) به رغم آنكه در جايي ميگويد قصد دارد اسلام را به معناي حقيقي خود، به مردم عرضه دارد! و البته از اين رهگذر دچار تناقض ميگردد. او از يك طرف مدعي است كه دوران اسلام طي شده است(9) و از طرف ديگر با طرح مفهوم «جنبش خدايي»، مدعي بازسازي انديشه اسلامي است و درهمين راستا، سپس مردم را به شورشي ورجاوند (مقدس) دعوت ميكند. كسروي با شكل دادن به گروه «باهمادآزادگان»، در پي ايجاد جنبشي با بدنه توده مردم بود كه از طريق آن بتواند دين خودساخته پاكديني را گسترش داده و تثبيت كند. او از همين روي، كتاب ورجاوندبنياد به معني اصل مقدس را منتشر كرد كه در واقع مانيفستي براي اين هدف به شمار ميرفت. او حتي در اين راستا، در جزوه شيعيگري براي هواداران خود، دعاي مخصوص تنظيم كرد تا آنان از هيچ جنبهاي احساس كمبود نكنند! كسروي درباره پاكديني ِ خود گفت:«با آنكه پايه آن اسلام است، اين پاكديني جانشين اسلام و طبق خواست خدا و لذا آئين اوست.»(10) او در ادامه ادعا كرد سالهاست به كوشش براي پاكديني پرداخته است و البته در راستاي آن خاتميت اسلام را نيز انكار كرد:«اين سخن كه مسلمانان ميگويند اسلام بازپسين دين است، بيمبناست!»(11)
كسروي و مهيا كردن بستر براي «پيامبري»
كسروي براي آنكه راه را براي پذيرش پيغمبري خود هموار سازد موضوعي را تحت عنوان برانگيختگي مطرح ميسازد. دعوي برانگيختگي يا بعثت (راز سپهر) زمينهچيني براي ادعاي نبوت در او است. (12) در جريان طرح اين موضوع، تضادي را در گفتار او مشاهده ميكنيم. وي در تعريف بعثت معتقد است برانگيختگي يا بعثت شورشي است كه در فرد ايجاد ميشود. ايجاد شور در روان صورت ميگيرد و باعث كوشش عظيم و خدايي در انسان است. با اين وصف او به قدرت معنوي اعتقاد دارد، حال آنكه اين مفهوم با خردگرا بودن پاكديني و عقلانيتي كه در جهانبيني او وجود دارد در تضاد است. به هر تقدير او با طرح موضوع بعثت در پي تمهيداتي است كه پذيرش ادعاي پيامبري و دين او را نزد مردم آسان كند. وي ميگويد:«در جهان چنانكه بايد دانشمنداني باشند كه با كوششهاي خود به آگاهيهاي مردمان بيفزايند و مخترعاني باشند كه افزارهايي براي زندگي بسازند. همچنان بايد گاهي مردان خدايي برخيزند و جهانيان را از رازهاي نهان زندگاني آگاه سازند و راه آسايش و خرسندي را به آنان نشان دهند و آئيني براي زيستن در ميان آنان پديد آورند.»(13)
كسروي و ضديت با روحانيت
كسروي كه شديداً شيفته مدرنيسم اروپايي است نهتنها دين را ضد ترقي ميداند، بلكه به مبلغان آن نيز حمله ميكند و آنان را ضد پيشرفت ميداند. او مينويسد:«ما فراموش نكرديم هنگامي كه آقا حسين قمي را با آن ترتيب خاص براي تقويت ارتجاع به ايران ميآورند شما [خطاب به حزب توده] در روزنامه خود تجليل بياندازه از او كرديد و او را اولين شخصيت ديني ناميدند. آقا حسين قمي كه بود و چرا به ايران آمد؟ او بود كه در زمان رضاشاه در موقع رفع حجاب از زنها مخالفت نشان داد و با دستور دولت از ايران بيرون رانده شد و در اين هنگام آورده ميشد به دستياري او دوباره زنها به حجاب بازگردند و دوباره اوقاف به دست ملايان سپرده شود. در اين چند سال بزرگترين گامي كه در راه تقويت ارتجاع برداشته شده بود شما با نوشتههاي خود در آن شركت كرديد.»(14)
بديهي است او معني ارتجاع را با قرائت ماركسيستي متوجه نبود و ارتجاع را صرفاً به معني ضد پيشرفت ميدانست. كسروي پا را از اين فراتر ميگذارد و در بسياري از جزوات خود همچون سرآمدان پروتستان در غرب به محافظان شريعت ناسزا ميگويد. در زماني با توهين و فحاشي بر ضد روحانيت سخن ميراند كه رضاشاه از حضور روحانيت راستين در صحنه سياسي جامعه نگران بود. لذا دست كسروي و همقطاران او را در مبارزه با دين و روحانيت باز ميگذارد. كسروي از حضور روحانيت در عرصه سياست و اجتماع شديداً انتقاد ميكند و ميگويد:«... پس از همه اين تواند بود كه گروهي از ملايان نجف، كربلا و قم را كانونهايي براي خود گيرند و در برابر دولت و توده دستگاهي برپا و بيتاج و تخت پادشاهي كنند. دولت كه كشور را راه ميبرد، او را غاصب خوانند، مالياتي را كه ميگيرد حرام شمارند و خودشان كه هيچ كارهاند از مردم به نام سهم امام يا رد مظالم ماليات گيرند. اينها همگي تواند بود. اين هودههاي سراپا زيان از آن دين يا كيش تواند برخاست.»(15)
با توجه به آنچه گذشت، ميتوان ادعا كرد كسروي قائل به سكولاريسم است. تعريفي كه از دين به دست ميدهد و جبههگيرياش در مقابل دين و روحانيت نشاندهنده آن است كه او نه دخالت قوانين دين در عرصههاي مختلف اجتماعي، سياسي و اقتصادي را ميپذيرد و نه حضور روحانيت را در اين راستا برميتابد. وي با صراحت مدعي است:« در اروپا 200 سال است دين [دين مسيح] در برابر دانشها سپر انداخته و زبون شده است كه انبوه مردمان از آن رو گردانيدهاند و امروز كمترين هنايشي(دخالتی) تورات و انجيل در كارهاي دولتها نيست و كمترين بيپروايي در گذاردن قانونها و بستن پيمانها و پديد آوردن انجمنها انجام نميشود. با اين حال كليساها در گوشهاي برپاست و كشيشان صدها هزار تن هستند.»(16)
او با اين وصف معتقد است روحانيت اسلام نيز مانند كشيشان مغرب زمين صرفاً به امور عبادي بپردازد و در امور سياسي دخالت نكند. در مجموع به دليل بافت ديني و البته حساس جامعه ايراني «پاكديني»كسروي نتوانست راهي به عمق جامعه ايراني بيابد و تنها در قشر و سطح توجه برخي جوانان جوياي نام باقي ماند. از همين روي بود كه مواجهه عملي نيز با وي آسان گشت و از ميان برداشتن وي نيز در جامعه چندان پژواكي نيافت.
پينوشتها در سرويس تاريخ «جوان» موجوداست.