بنده در دوران طلبگي، ازجمله كساني بودم كه فعاليتهاي فدائيان اسلام را ميپسنديدم و بدان گرايش داشتم. در همان دوره خاطرم هست كه يك روز اطلاع دادند مرحوم نواب صفوي به قم ميآيد و امشب بناست در مسجد بالاسر حضرت معصومه(س) بعد از نماز مغرب و عشا سخنراني كند. آن زمان هنوز ساختمان مسجد اعظم بنا نشده بود. بعد از نماز مغرب و عشا به حرم مشرف شدم. طلاب و مردم هم بهتدريج ميآمدند. دقايقي به آمدن نواب صفوي مانده بود كه ناگهان منبر مسجد بالاسر حضرت معصومه(س) را برداشتند و بردند! تعدادي از فداييان اسلام كه از قبل آمده بودند داد و بيداد راه انداختند كه چرا منبر را برداشتيد؟ اين چه كاري است كه ميكنيد؟ مگر نميدانيد آقاسيدمجتبي ميخواهند سخنراني كنند؟... ولي گوش نكردند و منبر را بردند و مجلس بههم خورد. در همين لحظات بود كه شهيد نواب صفوي وارد شبستان بالاسر شد. چون اثري از منبر نديد، بلافاصله بر دوش دو نفر از فداييان اسلام قويهيكل و بلند قامت قرار گرفت و گفت: «اگر منبر چوبي را برداشتند، منبر روحي حاضر است!» اين حركت سلحشورانه او همه را به حيرت انداخت. آنگاه سخن خود را آغاز كرد. پس از مدتي ظاهراً كساني كه منبر را برداشته بودند و با دستگاه ارتباط داشتند، با صداي بلند گفتند: «آقاي نواب! اشتباه شده است! اگر اجازه بدهيد سخنراني شما بماند براي فرداشب. همين شبستان بالاسر را آماده ميكنيم و منبر را ميگذاريم. شما تشريف ميآوريد و سخنراني ميكنيد.»
مرحوم نواب اين حرفها را كه شنيد قبول كرد و گفت: «مانعي نيست. فردا شب ميآيم و سخنراني ميكنم. امشب فقط برادران ما (فداييان اسلام) را عصباني و ناراحت كردند. فردا منبر ميروم.» از دوش فداييان اسلامي پايين آمد و رفت. فردا شب بعد از نماز مغرب و عشا من باز هم به حرم شبستان بالاسر رفتم. منبر را گذاشته و آماده كرده بودند. مردم هم بيشتر بودند. مرحوم نواب همچنان با شكوه و جذابيت ويژه خود به همراه همرزمانش وارد شد و بر فراز منبر قرار گرفت. عدهاي از فداييان اسلام كه تنومند و بلند قد بودند، به حالت محافظت در دو طرف منبر ايستادند. نواب در ابتدا خطبه خواند و سخنراني كرد. بسيار جذاب و ديدني بود و با آن جثه كوچك و به ظاهر ضعيف و نحيف چنان شكوهمند و نوراني بود و چنان تند و آتشين سخن ميگفت كه سخنش دلها را منقلب و مجذوب ميساخت، بهراستي كه زبانش در انتقاد از ستمگران و درباريان ظالم و شاه وابسته به بيگانگان همچون ذوالفقار جدّش امير مؤمنان بود. چنان با يقين و متقن و از روي ايمان و اعتقاد در عين حال مطابق با واقعيات جامعه حرف ميزد كه صد در صد بر دلها مينشست و قلبها را تسخير ميكرد. شهيد نواب صفوي به افشاي جنايتهاي رضاخان و پسرش محمدرضا و نيز برخي از درباريان مؤثر در بدبختي مملكت چون اشرف پهلوي و برادران شاه و مقامات دربار پرداخت. البته بسيار تند و با حرارت حرف ميزد و از كلمات و جملات كوبنده و تعبيراتي مطابق شخصيت پست آنان استفاده ميكرد. حس ميكرديم هيچ ترسي در وجود اين سيد بزرگوار و شجاع وجود ندارد و هر لحظه آماده مرگ و شهادت است و ملاحظه هيچ احتياطي را نميكند، جان بر كف و متهور و البته در راه خدا و به قصد اصلاح جامعه و آگاهي مردم و با هدف اجراي احكام اسلام فرياد ميزد: «خاندان پهلوي و درباريان اسلام را از بين ميبرند، مملكت را به بيگانگان فروختهاند، همگي عاملان بيگانگان و استعمارگرانند، مردم را به بدبختي و تباهي ميبرند....»
حدود يك ساعت سخن گفت و همه اهل مجلس را چنان تحت تأثير قرار داده بود كه هيچكس حركت نميكرد و همه سراپا گوش بودند. بعد از پايان سخنانش از منبر پايين آمد و وارد حرم حضرت معصومه(س) شد و زيارت كرد. آنگاه به فاصله كمي از ضريح ايستاد و به خواندن زيارت «جامعه كبيره» پرداخت. خدا ميداند در آن لحظات معنوي چه حالي بر دلهاي بيغرض و مؤمن به بركت آن سيد شهيد مستولي شده بود. مرحوم نواب صفوي وقتي شروع به خواندن زيارت جامعه كبيره كرد، كلمات زيارتنامه را واقعاً از عمق جان ادا ميكرد و كمي هم تند ميخواند: «اَلسَّلَامُ عَلَيكُمْ يا أَهْلَ بَيتِ النُّبُوَّه وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَه...» اين زيارت كبيره و مفصل را با اخلاص تمام از اول تا آخر خواند و دستش را مرتب به سوي ضريح مطهر حضرت معصومه(س) تكان ميداد. انگار واقعاً با حضرات معصومين(ع) و دختر حضرت موسي بن جعفر(ع) حرف ميزد و رودررو به آن حضرت خطاب ميكرد. واقعاً با حضور قلب و توجه دل ميخواند و مضامين آن در عمق جانش جاري بود. از مشاهده اين حالت معنوي آن شهيد بزرگوار غرق در حيرت شده بودم. خودم تا آن شب نه نام زيارت جامعه كبيره را شنيده و نه خوانده بودم. آشنايي اينجانب با آن زيارتنامه معنوي، عرفاني و محتواي عميقش به بركت نواب صفوي و از يادگارهاي آن شب به ياد ماندني است. نواب پس از پايان زيارت جامعه حرم را ترك كرد و به همراه فداييان اسلام رفت. ديگر نميدانم آن شب در قم ماند يا رفت، اما لذت آن شب روحاني و معنوي هنوز در دل و جانم مانده است و همين مقدار را كه نقل كردم به چشم خود ديدم، اما جا دارد مطالبي را كه آن روزها شنيدم، در اينجا بيان كنم كه مرحوم نواب در آن سفر ميخواست به ديدن آيتالله بروجردي برود، ولي اطرافيان و دفتر آيتالله بروجردي مانع شدند و به ايشان تلقين و تفهيم كرده بودند كه نواب خطرناك است و هميشه در ميان شال گردنش اسلحه حمل ميكند و احتمال ميدهيم او ميخواهد شما را ترور كند! بدينگونه مانع ديدار نواب با آيتالله بروجردي شده بودند.