کد خبر: 764456
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۳۹۴ - ۲۱:۰۰
بازخواني دو خاطره ضد طلاق از يك مصاحبه و يك گپ دوستانه
چند سال پيش بود كه با يك راننده تاكسي قرار مصاحبه گذاشتيم. راننده تاكسي آمد دفتر روزنامه. چرا با اين راننده تاكسي از ميان هزاران راننده‌اي كه هر روز در بزرگراه‌ها، خيابان‌ها، كوچه‌ها و چهارراه‌ها مسافران را به مقصدهايشان مي‌رسانند، مصاحبه مي‌كرديم؟
حسن فرامرزي

خاطره اول: گريه‌هاي زن باردار

در تاكسي

چند سال پيش بود كه با يك راننده تاكسي قرار مصاحبه گذاشتيم. راننده تاكسي آمد دفتر روزنامه. چرا با اين راننده تاكسي از ميان هزاران راننده‌اي كه هر روز در بزرگراه‌ها، خيابان‌ها، كوچه‌ها و چهارراه‌ها مسافران را به مقصدهايشان مي‌رسانند، مصاحبه مي‌كرديم؟ چرا خبرنگارمان پيگير شده بود و بالاخره شماره تماس پيرمرد را پيدا كرده بود؟ شنيده بوديم پيرمرد ظرف شكلاتي در تاكسي‌اش دارد و به مسافرانش تعارف مي‌كند. روي تاكسي‌اش هم نوشته «لطفاً با لبخند وارد شويد. ما خبرنگارها صبح تا شب در معرض انواع خبرهاي منفي قرار مي‌گيريم، حالا وقتي به راننده‌اي مي‌رسيم كه ظرف شكلات در تاكسي مي‌گرداند، فارغ از اينكه كدام جناح چه مي‌گويد و تورم و رشد اقتصادي تك‌رقمي است يا دو رقمي، انگار كه به يك گنج رسيده باشيم يعني خلاف آمد رفتارها حتي در حد يك «ظرف شكلات» و «لطفاً با لبخند وارد شويد» و «دفتر خاطرات» در تاكسي برايمان بزرگ و باشكوه مي‌نمايد.

آن روز پيرمرد وسط مصاحبه چيزي گفت كه شگفت‌انگيز بود. قضيه از اين قرار بود كه چندين سال پيش زن جواني كه باردار هم بوده از شمال تهران، سوار تاكسي آقاي دهباشي مي‌شود در حالي كه نمي‌توانسته جلوي خودش را بگيرد و در تاكسي هم جوري گريه مي‌كرده كه راننده متوجه مي‌شود. حالا آن زن جوان چرا در آن روز سوار تاكسي پيرمرد شده بود؟ در واقع او به قصد جدايي، خانه همسرش را ترك مي‌كند، وسايلش را در يك چمدان مي‌گذارد و راه خانه پدري را پيش مي‌گيرد. اين وسط آقاي دهباشي هم قرار بوده او را به خانه پدري برساند اما اين اتفاق نمي‌افتد و راننده تاكسي او را به خانه پدري نمي‌برد.

پيرمرد مي‌گفت ميانه راه سر صحبت را باز كردم و بعد هم ماشين را نگه داشتم. پرسيدم با اين وضعيت كجا مي‌خواهد برود؟ گفت خانه پدرم. پرسيدم بچه‌ داري؟ گفت تو راهه. گفتم حالا تو بروي خانه پدري اين بچه چه گناهي كرده؟ شما اسباب دعوت اين بچه به دنيا شده‌اي و حالا مي‌خواهي سرپَرش كني؟ خلاصه آنقدر با اين دخترم صحبت كردم كه منصرف شد و از ميانه راه فرمان را دوباره سمت شمال شهر چرخاندم.

هشت سال از آن اتفاق گذشته است. هزاران مسافر در اين شهر سوار تاكسي پيرمرد شده‌اند و او هم به مرور اتفاق آن روز را فراموش كرده بود، تا اينكه يك روز زني جوان با دو بچه، سوار تاكسي آقاي دهباشي مي‌شود و مثل همه مسافران به راننده سلام مي‌دهد، اما در ادامه از پيرمرد مي‌پرسد مرا به جا مي‌آوريد؟ پيرمرد از آينه در صورت زن دقيق مي‌شود اما او را به جا نمي‌آورد، پس زن خودش را معرفي مي‌كند. من همان خانمي هستم كه آن روز در ماشين شما گريه مي‌كردم و مي‌خواستم برگردم خانه پدري اما شما مرا برگردانديد خانه و گفتيد چه كنم و چطور با همسرم برخورد كنم. زن مي‌گويد شايد اگر شما آن روز مرا به خانه برنمي‌گردانديد مسير زندگي من جور ديگري مي‌شد. من مديون شما هستم آقاي دهباشي و هميشه در لحظه‌هاي عزيز دعايتان مي‌كنم.

خاطره دوم: همكاري كه زندگي مشتركش نپاشيد

يكي از همكارانمان مي‌گويد چند سال پيش، همكار خانمي داشته كه در آستانه جدايي از همسرش قرار گرفته بود. او و همسرش مشكلات عجيب و غريبي نداشتند اما بعضي از تنش‌ها آنقدر ادامه يافته بود كه آنها آرام‌آرام به جدايي فكر مي‌كردند. پيش مشاور رفته بودند و مشاور هم به آنها گفته بود هر دو چند ماهي زندگي مجردي در پيش بگيرند و يك مدت از هم دور باشند يعني زن و مرد برگردند خانه پدري، شايد اين دور شدن بتواند دوباره آنها را به هم نزديك كند. همكارمان مي‌گويد من حس كردم آنها خيلي راحت دارند زندگي‌شان را از دست مي‌دهند. از طرفي در خلال حرف‌هاي همكارم متوجه شدم او اشتباهات وحشتناكي مرتكب مي‌شود كه خيلي ساده مي‌شود جلويشان را گرفت. همكار ما و همسرش با مادر همكارمان در يك ساختمان زندگي مي‌كردند. اينكه زوج‌ها با پدر و مادر يكي از طرفين در يك ساختمان باشند، ممكن است تنش‌هايي را به وجود بياورد. اين تنش هم در زندگي آنها به وجود آمده بود و دو سر اين تنش رفتارهاي همكار ما و مادرش بود. مادر او زني بود كه مي‌خواست مدام عروس و داماد جوان را به اصطلاح سورپرايز يا غافلگير كند. مثلاً بعضي وقت‌ها كه آن دو بيرون مي‌رفتند، بعد از بيرون رفتن آنها مادر عروس مي‌آمد واحد آنها، خانه را مرتب مي‌كرد. برايشان غذايي را كه دوست داشتند، مي‌پخت و سعي مي‌كرد آنها با ورود به خانه با منظره ديگري از خانه‌شان روبه‌رو شوند. اما همين رفتارهاي ظاهراً محبت‌آميز آرام‌آرام داماد جوان را عصبي كرده بود. او اوايل با آرامش و خونسردي و بعدها با تشر و تندي اعتراض مي‌كرد كه مادر تو حق ندارد بدون اجازه وارد آپارتمان ما شود، همكار ما هم از ورود مادرش دفاع مي‌كرده كه او قصدي جز محبت ندارد اما داماد مي‌گفته من دوست دارم خودمان خانه خودمان را مرتب كنيم. اصلاً شايد من دوست نداشته باشم مثلاً مادرت وارد اتاق خواب ما شود و وسايل ما را مرتب كند.

اين چالش جدي‌اي در رابطه اين زوج جوان بود و چالش بعدي از طرف همكارمان به زندگي‌شان وارد مي‌شد. همكارمان مي‌گفت دست خودم نيست و نمي‌توانم حرف نگه دارم. هرچه در رابطه من و همسرم پيش مي‌آيد از بگومگوهاي معمول زن و شوهري به مادرم انتقال مي‌دهم. البته قبلاً با مادرم شرط مي‌بندم به اين شرط مي‌گويم كه وقتي اشكان آمد چيزي بروز ندهي، مادرم هم قبول مي‌كند اما به محض اينكه اشكان از در خانه وارد مي‌شود و مادرم او را مي‌بيند يك جور با او حرف مي‌زند و نگاهش مي‌كند كه اشكان خيلي سريع متوجه مي‌شود تغييري در رفتار مادرم به وجود آمده است.

همكارمان مي‌گويد من واقعاً كار عجيب غريبي نكردم. فقط با يكي دو نفر از همكاران نشستيم و بدون آنكه بخواهيم از همكارمان بي‌جهت جانبداري كنيم به او گفتيم در هر دو قضيه حق با نفر مقابل است يعني شما مي‌تواني بدون اينكه مادرت را برنجاني با او صحبت كني كه «مادر من! ما مديون محبت‌هاي شما هستيم اما حتي حريم‌ها در نزديك‌ترين رابطه‌ها هم بايد حفظ شود. اين آپارتمان مال شماست اما به هر حال تا يك مدتي به ما داده‌ايد استفاده كنيم، بنابراين همسر من دوست دارد اين استقلال را ببيند و حس كند.» گفتيم نياز نيست هر تنش كوچكي را به مادرت منتقل كني، مخصوصاً وقتي او نمي‌تواند حس‌هايش را مديريت كند. در واقع مسئله‌اي كه در رابطه ميان اين زن و شوهر جوان پيش آمده بود و آرام‌آرام آنها را به سمت جدايي سوق مي‌داد مسئله بغرنج و پيچيده‌اي نبود. خوشبختانه مداخله‌هاي ما در اين زمينه مؤثر افتاد. همكارمان هم انصافاً در برابر آنچه ما مي‌گفتيم جبهه نگرفت و چند توصيه ما را كه پيام روشني داشت و فصل مشترك همه آنها اين بود كه «در عين حفظ حرمت، استقلال خانه‌ات را حفظ كن و دعواي كوچك خانه را به بيرون منتقل نكن» به كار بست و خوشبختانه آرامش به زندگي‌شان برگشت.

همكارمان مي‌گويد نمي‌داني چقدر آدم خوشحال مي‌شود از اينكه مي‌بيند مي‌شود با چند تدبير ساده و مداخله مثبت يك زندگي را نجات داد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها