کد خبر: 762575
تاریخ انتشار: ۰۸ دی ۱۳۹۴ - ۲۱:۵۸
نظري بر‌ واپسين دوره حيات «عبدالحسين‌خان سردار معظم‌خراساني» معروف به تيمور تاش
احمدرضا صدري

83سال پيش در چنين روزهايي، عبدالحسين خان سردار معظم خراساني معروف به تيمور تاش، پس از مدت‌ها ابهام و تعليق در‌باره سوء‌ظن رضاخان به وي، از وزارت دربار وي بركنار شد. او از آن به بعد در منزل خويش محصور و ديدار و رفت وآمد با وي ممنوع شد. پس از سپري شدن زماني اندك، وزير اسبق دربار مورد پيگرد قضايي نيز قرار گرفت و به زندان گسيل شد. براي تيمورتاش اين آغاز فرآيندي بود كه به قتل او منتهي شد. او از ديدگاه رضاخان و به تعبيري رساتر دولت انگليس بدان متهم شده بود كه در كاركرد خود توجه به منافع دولت انگليس را وانهاده وخدمت به دولت شوروي را مورد توجه قرار داده است.

 «كاراخان» و ديداري كه هرگز انجام نشد!

 به هر روي درجريان سفر «كاراخان» قائم‌مقام كميسر وزارت امورخارجه شوروي به ايران، او از رضاخان خواست كه تيمورتاش را مورد بخشش قرار دهد. رضاخان كه به هيچ روي نمي‌خواست وساطتي در‌باره وزير سابق دربار را بپذيرد، درهمان روزها دستور داد كه تيمورتاش را كه در سلول انفرادي در زندان قصر به سر مي‌برد از بين ببرند.

درباره اينكه آيا تيمورتاش هنگام در‌خواست كاراخان به قتل رسيده يا خير، اختلاف وجود دارد، اما به هرروي اين نكته روشن است كه رضاخان هنگام سفر قائم مقام كميسر وزارت امورخارجه شوروي به ايران، حدس مي‌زد كه او وساطت تيمورتاش را خواهد كرد، از همين روي سريعاً دستور قتل وي در زندان را صادر نمود.

كاراخان درضمن وساطت از تيمورتاش نزد رضاخان، مايل بود كه در زندان با وي ملاقات كند. برخي معتقدند به رغم آنكه رضاخان ظاهراً با درخواست او موافقت نمود اما در كنار آن، طي دستوري محرمانه به دايره سياسي شهرباني خواست كه تيمورتاش را از نظر كاراخان پنهان دارند و بي‌سروصدا به حيات وي خاتمه دهند. نهايتا كاراخان از زندان قصر بازديد كرد اما تيمورتاش را درميان زندانيان نديد. او درسلولي انفرادي وتاريك نگهداري مي‌شد، درحالي كه دستور قتل وي صادر شده بود. آن شب در خانه سردار اسعد وزير جنگ شام مهمان بود. آيرم چند ساعتي از مهماني غيبت كرد و سپس بازگشت و روز بعد خبر مرگ تيمورتاش اعلام شد.

 چند و چون قتل تيمورتاش

در هر حال تفصيل قتل تيمورتاش بدون توجه به زمان آن كه قبل يا بعد از بازديد كاراخان از زندان بود، از اين قرار است كه شبي كه قرار شد تيمورتاش به ديار باقي بشتابد پزشك احمدي نسخه‌اي نوشت كه يكي از داروهاي آن حاوي ماده سمي و كشنده‌اي بود و پاسباني كه براي دريافت داروهاي اين نسخه به داروخانه سپه رفته بود با امتناع رئيس داروخانه مواجه مي‌شود. اين زهر كه تصور مي‌رود سيانور يا سمي قوي‌تر از آن بوده باشد، همان‌طور كه بعدها آن پزشك (رئيس داروخانه) در دادگاه متهمين شهرباني اظهار كرد، به‌قدري كشنده بود كه اگر يك قاشق از آن را در استخر بزرگي مي‌ريختند، هر كس جرعه‌اي از آب آن استخر را مي‌نوشيد جان مي‌داد، در حالي كه مقدار سمي را كه مأموران مي‌خواستند بيش از يك قاشق و حدود يك بطري كوچك بود. چون آيرم از ماجراي امتناع رئيس داروخانه از پيچيدن نسخه آگاه شد شخصاً دخالت كرد و با تلفن به مدير داروخانه دستور داد نسخه پيچيده شود. غروبي كه اين وقايع رخ مي‌داد كاراخان در ضيافت رئيس بلديه تهران در كافه شهرداري دعوت داشت و وزرا و بزرگان خود را آماده مي‌كردند تا به اين مهماني بروند. غروب آن روز مأموران به سراغ تيمورتاش رفتند. تيمورتاش در سلولي انفرادي و تاريك به سر مي‌برد و به همين علت كاراخان هنگامي كه از زندان ديدن مي‌كرد او را نديد. سم مزبور همان شب در شام تيمورتاش ريخته شده بود. تيمورتاش كه بر اثر محروميت از هواي آزاد، نور آفتاب، گرسنگي و وضع بد زندان بسيار ضعيف شده بود قدري از شام را خورد، اما طعم تلخ غذا او را از خوردن بقيه خوراك بازداشت. به روايتي تيمورتاش به‌وسيله يكي از زندانيان متوجه شده بود قصد سوئي نسبت به جان او دارند. ساعتي كه گذشت تيمورتاش دچار دردهاي شديد معده شد و از شدت درد و زجر به خود مي‌پيچيد. آيرم از اداره شهرباني هر ساعت يك بار به زندان تلفن مي‌كرد و مي‌خواست بداند قرباني در چه حال است. رئيس زندان هم شخصاً در حياط زندان حاضر شده و منتظر بود مژده مرگ تيمورتاش را هر چه زودتر بشنود.

 ورود پزشك احمدي

سرانجام پزشك احمدي وارد سلول شد و با نهايت تعجب ديد زهر اثر چنداني نداشته و احتمالاً به علت آميخته شدن با غذا بي‌تأثير شده است. شايد هم تيمورتاش به علت خوردن ترياك چنان پوست كلفت شده بود كه زهر اثري به او نمي‌كرد. پزشك احمدي تصميم گرفت باقي زهر را مستقيماً و بدون تركيب با هر خوراكي به تيمورتاش بخوراند. بنابراين با زبان چرب و نرمي گفت:«چون حضرت اشرف ضعيف و بيمار هستند اين شربت را تهيه كرده‌ام كه ميل بفرمايند. كمي تقويت شوند ان‌شاءالله سلامتي‌شان اعاده خواهد شد.» تيمورتاش با صورت نتراشيده و چهره رنگ پريده و دست‌هاي لرزان در مقابل اصرار و خواهش پزشك احمدي قاشق شربت را كه به سويش دراز شده بود آشاميد و چون تلخ بود از خوردن بقيه آن خودداري كرد. مأموران كه يقين داشتند تيمورتاش خواهد مرد او را به حال خود رها كردند و از سلول خارج شدند. يك ساعت بعد پزشك احمدي همراه رئيس زندان و چند پاسبان وارد سلول شدند و ديدند تيمورتاش روي تخت دراز كشيده و استفراغ زيادي كرده است. شگفت اينكه اين بار هم زهر اثري نبخشيده و شايد بر اثر استفراغ محتويات معده و زهر خارج شده و چشم و طرز تنفس او نيز تقريباً به حال طبيعي برگشته بود. آيرم مرتباً تلفن مي‌كرد و مي‌پرسيد با تيمورتاش چه كرديد؟ پزشك احمدي كه از ديدن اين محكوم جان‌سخت و نمردن او ديوانه و خشمناك شده بود خواست آمپول هوايي به بدنش تزريق كند، اما تيمورتاش در همان حال ضعف و بيچارگي او را با دندان گاز گرفت و بناي فرياد زدن و عربده كشيدن گذاشت. در اين هنگام كه حدود ساعت هشت شب بود فريادهاي رعشه‌آور تيمورتاش اكثر زندانيان كريدور مجاور را به تعجب واداشت، زيرا رسم بر اين بود كه اين جنايات در ساعات بعد از نيمه شب كه ساير زندانيان در خواب بودند و آن هم بسيار بي‌سر و صدا انجام شود. احتمال مي‌رفت زهر هنوز اثر نكرده باشد و احتمال مي‌رفت يكي دو ساعت ديگر تيمورتاش بر اثر آن سم جان سپرد، اما پزشك احمدي و ديگران زندانبانان كه از تشدد و فحاشي آيرم به جان آمده بودند ديگر تأخير را جايز نديدند. همه با هم روي تيمورتاش ريختند و آن بدن كوفته، نحيف و آغشته به سم را به باد كتك گرفتند. پزشك احمدي كه از ارتكاب جنايت لذت مي‌برد بالشي را كه زير سر تيمورتاش بود برداشت و روي دهان او گذاشت و در حالي كه مثل حيوان درنده‌اي مي‌غريد و فحش مي‌داد روي صورت تيمورتاش نشست و در اين حال مأموران شهرباني هم دست و پاي تيمورتاش را گرفتند كه تكان نخورد. تيمورتاش بناي دست و پا زدن‌هاي محتضرانه را گذاشت، صداي خرخري كه از دهانش برمي‌خاست كم‌كم خاموش شد و بالاخره زير دست‌هاي مأموران زندان قلبش از تپش افتاد.

 و سرانجام مرگ...

وقتي پزشك احمدي بالش را برداشت كف غليظي از دهان تيمورتاش خارج شده بود. چهره كبود، چشم‌هاي از حدقه در آمده و نگاه وحشت‌‌زده و عجزآلود او حكايت از درد، وحشت و حيرت بيكراني مي‌كرد كه وجود وزير سابق را در آخرين لحظات و دقايق حيات انباشته از سؤال، حسرت، بدبختي و نااميدي كرده بود. نيم ساعت بعد دو مأمور نظافت زندان وارد سلول شدند. پارچه‌اي را كه روي صورت تيمورتاش انداخته بودند كنار زدند و چون برانكارد در دسترس نبود پايش را گرفتند و نعش را كشان‌كشان از سلول مرگ به اتاق سابق بردند و روي زمين گذاشتند. تقريباً در همان دقايق تلفن كافه بلديه تهران زنگ زد. رئيس‌الوزرا، وزيران، اشراف، اعيان، ديپلمات، رئيس شهرباني و عده‌اي از سرلشكرها و سرتيپ‌هاي ارتش در كافه بلديه حضور داشتند و سر ميز شام بودند. مستخدم به عرض رئيس نظميه آيرم رساند كه پاي تلفن ايشان را مي‌خواهند. آيرم رفت و وقتي بازگشت در چشمانش برق خاصي مي‌درخشيد. دو باره از جا برخاست، به اتاق تلفن رفت و به جاي نامعلومي تلفن كرد. اين بار ديگر كاملاً سرحال و سبكبار بود. سر ميز شام پس از صرف غذا يكي از مهمانان ضمن صحبت پرسيد:‌«در شهر شايعه مرگ وزير دربار سابق پيچيده است. آيا اين شايعه راست است، حضرت اجل؟»سرلشكر آيرم گيلاس شراب خود را برداشت، نگاهي به سرخي آن در زير نور چلچراغ‌ها كرد، جرعه‌اي از آن نوشيد و با لحني بي‌اعتنا گفت:‌«متأسفانه همين‌طور است. او به مرض قلبي مبتلا بود و سكته كرد و درگذشت.‌» (1)

تيمورتاش كه هنگام وزارت دربار قدرت و صلابتي بلامنازع داشت و بارها در ستمكاري و اعمال فشار بر مردم كشور از اقشار مختلف سبعيت و بي‌رحمي زايدالوصفي از خود نشان داده و حتي وجود خدا را منكر شده و قدرت و اعتبارش را زائل ناشدني خوانده بود، (2) وقتي دستگير و مغضوب شد ضعف و فتوري توصيف‌ناپذير از خود نشان داد و بيچاره‌تر از آني شد كه قابل وصف باشد تا جايي كه حتي از سايه‌اش مي‌ترسيد و دائماً مأيوس و در حال گريه بود و وخامت حال او روز به روز شديدتر مي‌شد. بسياري از آگاهان از امور با يادآوري قساوت‌ها و ستمكاري‌هاي پيشين تيمورتاش اين تغيير حالت سريع او را با تعجب مي‌نگريستند.

 روايتي از واقعيت واپسين روزهاي تيمورتاش

زندانياني كه در زندان قصر اين حالت نزار و جبون تيمورتاش را مشاهده كرده بودند، بعدها و پس از آزادي از زندان تعريف مي‌كردند: «ما در بيرون از قساوت قلب و بي‌رحمي تيمورتاش خيلي چيزها شنيده بوديم. قصه رقت‌آور اعدام دكتر حشمت و ساير آزادي‌خواهان گيلان را به خاطر داشتيم. از طرف ديگر بالاخره او يك مرد سياسي، يك رجل برجسته، يك عنصر فعال و تحصيلكرده، يك افسر مدرسه‌ديده و يك مرد متجدد و معروف بود. انتظار مي‌رفت حوادث و سختي‌ها را اهميت ندهد ولو براي حفظ شئون و مقام خود گريه و زاري نكند. زندان حقيقتاً محك بسيار خوبي است. مردان فقير، مردني و بيچاره‌تر از او را ديديم كه در آنجا كمال تهور و مردانگي را بروز مي‌دادند و سختي‌ها، گرسنگي‌ها، زجرها و شكنجه‌ها را مسخره مي‌كردند، اما آقاي وزير دربار پهلوي از همان روز اول زبون، بيچاره و حقير شده بود. از صداي جغد مي‌ترسيد. مي‌گفت: اين جغد بالاخره سر مرا خواهد خورد. زندانيان ديگر جغد اين حيوان بي‌آزار را آنقدرها شوم نمي‌دانستند. مي‌گفتند دو جور خواندن دارد: يكي قهقهه است كه حتماً خبر مرخصي است و ديگري گريه است كه ورود زنداني تازه‌اي را اطلاع مي‌دهد. حتي بعضي‌ها مي‌گفتند جغد بسيار هم خوب است. بالاي سر هر كس بخواند آزادي او حتمي است، تيمورتاش مأيوس، بدبين و بي‌اراده شده بود. هر چيز را به ضرر خود حساب مي‌كرد و از هر پيشامد كوچكي متوحش مي‌شد. همان چند روز اول پير، شكسته و فرسوده شده بود. روي صندلي خود مي‌نشست و دائماً گريه مي‌كرد. نمي‌گذاشتند به او نزديك شويم، ولي به واسطه نظافتچي فهميده بود سياسي هستيم. لذا هر وقت ما را مي‌ديد با صداي لرزان مي‌گفت: «آقا! شما نمي‌دانيد، والله نمي‌دانيد.‌» شنيدم هنگام محاكمه گريه كرده بود. اول در بيمارستان او را نگه مي‌داشتند. يك ماه مانده به فوتش به راهروي مخصوص مجرد انتقالش دادند. مي‌گفتند اثناي جان دادن خيلي اذيتش كردند. يكي مي‌گفت: آجوداني سوتي انگشترش را دزديده بود. پسرش را از دور از پنجره بيمارستان ملاقات داده بودند. به هر حال فوت تيمورتاش در زندان اثر شديدي نكرد. مردم از زبوني و بيچارگي او خوششان نيامده بود و حتي تعجب هم نمي‌كردند.» (3)


پي‌نوشت‌ها در دفتر روزنامه موجود است.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار