کد خبر: 760992
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۹۴ - ۲۱:۳۴
از وقتي قضيه خواستگاري امجدي را شنيدم اينقدر فكرم درگير بود كه عملاً هر كار ديگري كه فكر كردن لازم داشت، از برنامه‌ام حذف كردم.
زهرا محسني فرد

 تجربه نشان داده در اين حال، بهترين راه، كمك به مادر در كارهاي خانه است. ظرف بشوري و فكر كني، تي بكشي و فكر كني، پرده‌ها را باز كني و فكر كني و كسي هم سوزنش روي تو گير نكند كه آهاي خانوم! حواست كجاست؟ چيه چي شده... و از اين قبيل سؤال‌هايي كه جواب همه‌شان اين است: هيچي!

از خوش‌اقبالي من بود كه خواستگاري امجدي درست با دهه مبارك خانه تكاني نوروز همزمان شد! مامان تمام ظرف‌هاي بلور را با مهرباني در آب و وايتكس وِلَرم خوابانده بود. فرش‌ها تازه از قاليشويي آمده بودند و انگار خسته راه باشند يك گوشه ولو شدند. بوي وايتكس و جرم‌گير تا تهِ مغز آدم را مي‌سوزاند. به اين فكر مي‌كردم كه امجدي با آن همه برو و بيايي كه در دانشكده دارد، چطور به اين نتيجه رسيده كه من براي او گزينه مناسبي هستم. شايد هم كسي من را معرفي كرده و شرايطم را گفته او هم گفته «بد نيست حالا يه زنگي بزنيم...»

اصلاً چطور مي‌شود فهميد امجدي همين‌قدر كه در دانشگاه پسر مؤدبي است در محيط خانوادگي هم باشد. راستي چند سال از من بزرگ‌تر است!؟ يك، دو و... فقط دو سال از من بزرگ‌تر است ها! به نظرم اين اختلاف سني به‌اندازه نيست، شايدم هست... مادرم از آشپزخانه داد زد: «هانيه! اين تميز كردن بوفه تموم نشد؟! زود باش مامان، پس‌فردا مهمون داريم، هنوز كل اين خونه رو هواست! اين تموم شد يه زنگ بزن خشكشويي ببين چرا پرده‌ها رو نفرستادن ظهر شد، اين گفت 9 مي‌فرستم...»

مادرش گفته بود پدرش تا پايان درسش از نظر مالي تأمينش مي‌كند. اما از كجا معلوم بعداً كار پيدا كند؟ اصلاً يعني چه كه آدم كار پيدا نكرده، سربازي نرفته به فكر ازدواج باشد؟ دير مي‌شود همه بعد از دكتري و سربازي و كار، زن بگيرند؟! خدايي دير مي‌شود!

باورم نمي‌شد كه تا شب كل خانه جمع‌وجور شود. همه‌چيز سرجايش بود. برعكس خانه‌ ذهن من كه امجدي و كار و درس و خواستگاري و همه چيزش درهم شده بود... مامان با يك كاسه بستني كنارم نشست و گفت:

- خسته نباشيد خانوم! امروز اين‌همه كار كردي كه مثلا بگي ديگه وقتشه‌ها...!

- يه حرفايي ميزني‌ها مامان، اِ...

- شوخي كردم بابا! ميگم هانيه تو واقعاً نمي‌دونستي كه اين هم‌دانشگاهيت امجدي، ازت خواستگاري كرده؟ اگه واقعاً دوستش داري به من بگو دخترم.

- اِاِاِه...! اينقد صبح تا شب تلويزيون مي‌بيني مامان فك مي‌كني همه‌چي عين اين سريالاي مسخره‌س كه همه تو دانشگاه عاشق هم ميشن... من كه گفتم اصلاً نيان، شما گفتي شرايطش خوبه...

- مادرش هم گفت كه پسرش اينقد نجيبه اصلاً با تو همكلام نشده، خوشم اومد از اين كارش...

ظرف بستني را برداشتم و در دلم گفتم من هم خوشم آمد از شرم و حيايي كه اين روزها حسابي كم پيداست. خدا را چه ديدي شايد واقعاً... نه هنوز، براي نظر دادن خيلي زود است خيلي...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار