مقالي كه پيش روي داريد، توسط جناب عبدالله شكري از فرهنگيان انديشمند شهر قم و اعضاي سابق حزب زحمتكشان ملت ايران به رشته تحرير درآمده است. اهميت اين نقد در آن است كه نگارنده درادواري از حيات سياسي خويش، با بقايي همكاري نزديك و نسبت به وي علايقي داشته و همين موجب گشته تا در مقام ارزيابي خطاياي او، از شائبه كينهورزي و تسويه حساب به دور بوده باشد. اين نوشتار، به مناسبت سالمرگ مظفر بقايي در اين صفحه آمده است.
رجال سياسي عموماً و رجال سياسي تاريخ معاصر ايران خصوصاً، از آفت اشتباهات و خطاياي فكري و سياسي بركنار نبودهاند. اين مسئله به طور مشخص درباره سياستمدارن دوران نهضت ملي به ويژه دكتر محمد مصدق و دكتر مظفر بقايي نيز مصداق دارد. همانطور كه دكتر مصدق در طول دوره زمامداري خود دچار اشتباهات زياد و بزرگي شد، دكتر بقايي هم در زندگي سياسياش اشتباهاتي فاحش داشت. با اين تفاوت كه آنچه از جانب دكتر مصدق بروز كرد، جنبه عمومي و ملي داشت و بازگشت ايشان از مواضع اعلامشده قبلي، نه تنها به ضرر خود بلكه به ضرر ملت و مملكت تمام شد، ولي اشتباهات دكتر بقايي بيشتر به ضرر خودش بود تا مردم! يقيناً من و بسياري از اشخاصي كه با دكتر بقايي آشنايي داشتيم به همه نظرات، افكار و خواستههاي باطني او آگاه نشديم، زيرا او نيز مانند دكتر مصدق آدم تودار و مرموزي بود. بنابراين آنچه را در اينجا ميآورم رفتارهاي ناموجه دكتر بقايي از سال 1328 تا سال 1342 است كه يا در جريان آنها قرار گرفتم يا بعدها از آن مطلع شدم.
1- وسعت جبهه مبارزه به مثابه اشتباهي فاحش
يكي از اعمال غير قابل قبول دكتر بقايي كه در تمام دوران زندگي سياسياش ادامه داشت وسعت جبهه مبارزهاي او بود. درست به خاطر دارم در سالهاي 1330 تا 1332 كه روزنامه شاهد را ميخواندم ميديدم كمتر شخص حقيقي يا احزاب و گروههاي سياسي هستند كه از دم تيغ اين روزنامه بركنار باشند كه خود اين موضوع دشمنان زيادي براي او به وجود آورد.
2- تفويض رهبري جبهه ملي به دكتر مصدق
اشتباه ديگر دكتر بقايي كه ابوالحسن حائريزاده نيز در اين امر شريك ايشان بود، تكليف رهبري جبهه ملي به دكتر مصدق بود. گرچه در آن روز اين مسئله اشتباه به حساب نميآمد، چون در آن سالها با توجه به گفتههاي مردمپسند دكتر مصدق و نيز رعايت سن و سال و پيشكسوتي ايشان، شايد بهترين گزينه بود و اينكه بعدها دكتر مصدق حرفهايش را پس ميگيرد و اعمال و كردارش دقيقاً عكس گفتههايش ميشود، قابل پيشبيني نبود.
3- نحوه اخراج خليل ملكي و نيروي سوم از حزب زحمتكشان
نحوه اخراج خليل ملكي و چند نفر از همراهانش از حزب زحمتكشان كه مسلماً بنا به ميل ايشان و توسط طرفدارانشان صورت گرفت از اشتباهات ديگر دكتر بقايي بود. شايد جدايي خليل ملكي از دكتر بقايي در آن زمان امري اجتنابناپذير بود، چه در آن زمان دكتر بقايي ديگر نميتوانست كارهاي دكتر مصدق را توجيه كنند و پذيرا باشد و خليل ملكي هم هنوز ميخواست در سلك حاميان دكتر مصدق باشد، ولي اين جدايي ميتوانست به نحو شايستهاي انجام شود، چون مسلم اين است كه آمدن خليل ملكي به حزب زحمتكشان حداقل از لحاظ روشنفكران، مقالات، نوشتهها و نظرات آنها به آن حزب اعتبار بهسزايي بخشيده بود.
دكتر بقايي در مورد احمد قوامالسلطنه تندرويهاي زيادي كرد و بعدها از اين موضوع پشيمان شد و عذرخواهي كرد، ولي در هر حال عنوان افراط و تفريط درباره شخصي مانند قوامالسلطنه، چه از جانب دكتر بقايي باشد يا ساير رهبران جبهه ملي كه در جريان 30 تير 1331 از آنان سر زد، نشانه جوزدگي و سرمستي حاصل از پيشامدهاي آن روز بود.
4- حمايت بيچون و چرا از دكتر مصدق درسالهاي 27تا31
از اشتباهات ديگر دكتر بقايي كه آيتالله كاشاني نقش عظيمتري در آن داشت و شايد بتوان گفت تنها موردي است كه ميتوان به آيتالله كاشاني ايراد گرفت، همان حمايتشان از دكتر مصدق بود، چون جاي ترديد نيست اقدامات بين 27 تا 30 تير سال 1331 به رهبري آيتالله كاشاني و در درجه دوم دكتر بقايي انجام شد و دكتر مصدق دو باره به مسند صدارت برگردانده شد، به اين دليل بود كه هنوز آيتالله كاشاني و دكتر بقايي مصدق را خوب نشناخته و از نيات درونياش آگاه نبودند و به اين علت گفتند فقط مصدق بايد برگردد وگرنه اگر يكي از رهبران جبهه ملي بهجاي او ميآمد هم مسئله نفت زودتر و بهتر حل ميشد و هم دملي چركين در تاريخ ايران به وجود نميآمد.
5- بي توجهي به وضعيت جاري حزب زحمتكشان
موضوع بيتوجهي دكتر بقايي به حزب زحمتكشان و آنچه در آن ميگذشت و تلقينپذيري از افراد بلهقربانگو و اعتبار دادن به اعضاي كمظرفيت و كمسواد موقعيت او را به آنجا رساند كه چند نفر از اعضاي حزب زحمتكشان شعبه اصفهان، بدون اطلاع و اجازه دستگاه رهبري اعلاميهاي به نام حزب بدهند كه با افكار و عقايد حزب در تضاد كامل بود و سبب شد زحمات 27 ساله اين جريان بر باد برود! اين امر موجب گشت كه كينهتوزان و بدانديشان از آن سوءاستفاده كردند و ناجوانمردانه و برخلاف حق، به حزب بتازند.
6- تندروي در سخنراني 30 تير در ميدان بهارستان تهران
يكي از اشتباهات دكتر بقايي سخناني بود كه در روز 30 تير سال 1331 در ميتينگ ميدان بهارستان ايراد كرد و در آن شديداً به دستوردهندگان تيراندازي به سوي مردم حمله كرد و از مردم خواست هر جا امكاني برايشان پيش آمد، نه تنها خود آنان بلكه نزديكان درجه اولشان را مجازات كنند كه گرچه هرگز مردم نميتوانستند دستوردهنده آتش گشودن به روي مردم را بشناسند و دستشان هم به آنها نميرسيد و اين صحبتها براي آرامش بخشيدن به مردم بود و روز بعد هم آيتالله كاشاني اعلاميهاي در رد و بياثر ساختن آن منتشر كرد و در آن از مردم خواست با نيروهاي نظامي و انتظامي كه برادران ما هستند بدرفتاري نكنند، ولي بعضي آن را بهانه حمله به دكتر بقايي قرار دادند. شايد دكتر بقايي در آن روز اين قصد را داشت كه احتمال دخالت در كشتار 27 تا 30 تير سال 1332 را منتفي كند.
7- دفاع بيش از حد از متهمان به قتل تيمسار افشارطوس
دفاع خارج از اندازه دكتر بقايي از شكنجهشوندگان متهم به قتل تيمسار افشارطوس نيز يكي از اشتباهات بزرگش بود و چه بسا همين دفاع باعث شد او را هم در رديف متهمين آن پرونده قرار بدهند و حتي استيضاح دهم تيرماه 1332 علي زهري از دولت بنا به خواست دكتر بقايي صورت گرفت و حال آنكه دكتر مصدق در آن زمان احتياج به استيضاح نداشت و مصداق اين ضربالمثل بود كه من كه دارم ميرم چرا هُلم ميدهيد؟
سخن درباره رفتار دكتر بقايي با حزب و اعضاي حزب بود كه قطعاً خوانندگان عزيز انتقادات حسن آيت را در نامه 94 صفحهاي خطاب به دكتر بقايي خواندهاند. بسياري از انتقادات آيت در آن نامه صحيح و بجا بود.
8- تقدير و تشويق از قاتلان سرگرد سخايي
اشتباه ديگر دكتر بقايي تقدير و تشويق از كساني بود كه در قتل سرگرد سخايي، رئيس شهرباني كرمان دست داشتند. اين قتل در 28 مرداد 1332 يا يك روز بعد از آن صورت گرفت و ظاهراً بهانه مردم اين بود كه سرگرد سخايي در كرمان قرآن آتش زد كه چون اين خبر به حد تواتر رسيد بعيد نيست چنين عملي از او سر زده باشد، ولي اين امر نيز مسلم بود كه سرگرد سخايي از طرفداران پر و پا قرص دكتر مصدق بود و در هر حال با اينكه وقتي دكتر بقايي از تهران به كرمان رفت كار از كار گذشت و وي كشته شده بود، .
اين يادآوري هم لازم است كه دكتر بقايي يك بار دست از لجبازي برداشت و روز دهم مرداد 1332 به اتفاق علي زهري طي نامه سرگشادهاي به دكتر مصدق اعلام كردند «در صورت انجام رفراندوم، ما حاضريم از نمايندگي استعفا بدهيم.» روزنامه باختر امروز كه اين خبر را نقل كرد در ادامه نوشت: اما حضرات به انتظار پاسخ دكتر مصدق ننشستند، بلكه امروز مجدداً دكتر بقايي تلگرافي براي دكتر مصدق مخابره كرد كه طي آن مدعي شد حاضر است يكسره تسليم زندان شود به شرط آنكه دكتر مصدق رفراندوم نكند. روزنامه باختر امروز به دنبال اين مطلب آورد معلوم نيست وحشت دكتر بقايي از رفراندوم چيست كه حتي حاضر است مستقيماً از كرسي وكالت صرفنظر كند و به كنج زندان برود تا دكتر مصدق از ملت نسبت به سرنوشت آينده مملكت اظهار نظر نكند.
روزنامه باختر امروز در شماره پانزدهم مرداد صفحه دوم با مسخره كردن اقليتي كه در مجلس هستند نوشت: يكي از آنان معتقد بود دولت تا يك هفته يا 10 روز ديگر سقوط ميكند و مخالفين دو دسته شدهاند و عدهاي از ترس ميخواهند دست از مبارزه بردارند و به منازل خود بروند و دستهاي ميگويند بايد مبارزه را ادامه داد. در اين گير و دار دكتر بقايي عقيده سومي را اظهار كرد، چون او بهكلي منكر تحصن در مجلس شد و گفت اقامتم در مجلس به هيچوجه جنبه تحصن ندارد و هر وقت لازم باشد در اختيار دولت قرار خواهم گرفت. بنابراين عمارت پارلمان را سنگر حفاظت خود قرار نخواهم داد و برايم فرقي ندارد مبارزه را در عمارت مجلس با دكتر مصدق ادامه دهم يا گوشه زندان.
و بالاخره روزنامه باختر امروز در روز بيست و ششم مرداد خبر داد ديشب با بازداشت دكتر بقايي و زهري طومار عمر دوره هفدهم بسته شد.
به هر حال دكتر بقايي از 25 مرداد تا 28 مرداد در زندان ماند و همانطور كه يكي ديگر از نمايندگان اظهار نظر كرده بود، دولت هم بهجاي 10 روز 13 روز ديگر سقوط كرد و ملت و مملكت مزه تلخ لجبازي دكتر مصدق را در بستن مجلسي كه اكثريت نمايندگانش در اختيار او بودند چشيد.
در روزهاي آخر زمامداري دكتر مصدق روزنامههاي طرفدار دولت از جمله باختر امروز، شورش، پرخاش و روزنامههاي تودهاي با تيترها و عناوين درشت و نگرانكننده وحشت و ترس عجيبي بر جمع زيادي از مردم ايجاد كرده بودند. در روزهاي 26 و 27 مرداد شايعه شده بود تعداد 21 چوبه دار براي اعدام چند نفر از نمايندگان مجلس و روحانيون آماده شده است.
مهندس سحابي راجع به اقدامات حزب توده در صفحه 163 در خاطراتش مينويسد: خلاصه با تحركات زياد و تبليغات فراوان حزب توده به صورت يك خطر جدي جلوهگر شد و تا حدودي ترس روحانيون از اينها طبيعي به نظر ميرسيد، ولي دكتر مصدق براي آنها اصالتي قائل نبود. البته دكتر مصدق به قول بسياري از طرفدارانش از همه جا بياطلاع بود و حق داشت اصالتي براي تودهايها قائل نباشد، گو اينكه او هم ناچار شد گوشهاي از حقايق را بپذيرد و به قول خودش و ديگران روز 27 مرداد به دنبال شاه ميگشت تا با دادن تأمين، او را به ايران بازگرداند، ولي اختيار از كف مصدق هم خارج شده بود و سخنگوي دولت و وزير خارجهاش در روز 26 مرداد سرمقاله باختر امروز نوشت خائني كه ميخواست وطن را به خاك و خون بكشد فرار كرد و در تيتر اصلي همين شماره نوشت: ديروز محمدرضاشاه فراري كه عليه حكومت ملي به دستياري اجانب كودتا كرد و با شكست مواجه شد از طرف مليون منعزل شد. ما شاه نميخواهيم. همه مردم خواستار محاكمه و اعدام كودتاچيها شدند.
در روز 27 مرداد نوشت: جوانان پرشور و مبارز احزاب ملي از صبح ديروز اقدام به پايين آوردن مجسمههاي ديكتاتور 20 ساله و پسر خيانتكارش كردند بهطوري كه در نوشتههاي دكتر مصدق، دكتر سنجابي و ديگران ديديم مجسمهها را تودهايها پايين آوردند و سخنگوي دولت تودهايها را جوانان پرشور و مبارز احزاب ملي ناميد.