
هوا ابري بود، فكر ميكردم اگر بارون بگيره عين اين سريالهاي شبكه 3 ميشه، دختري در باران در حياط دانشگاه و پسري با كله كج و كيف به دست روبهروش ايستاده و بعد با شنيدن جواب رد از همكلاسيش عينك خيسش رو از چشماش درمياره و غمگين رو نيمكت حياط ميشينه. با اينكه با اطمينان 160 درصدي داشتم به پيشنهاد ازدواج علي رسولي نه ميگفتم ولي باز هم دلشوره داشتم، نميخواستم تو چت و اس ام اس و فضاي مجازي بهش جواب بدم. فكر كردم محترمانهتره حضورا بهش بگم نه شايد هم دلم ميخواست واكنشش رو ببينم، نميدونستم چطوري بايد حرفامو شروع كنم مثلاً اولش براي اينكه از من خوشش اومده ازش تشكر كنم؟ براش شرح بدم كه آقاي محترم شما از لحاظ فكري و فرهنگي و هر لحاظ ديگهاي با من متفاوتي، يا بگم من اصلا علاقهمند به ازدواج دانشجويي نيستم يا اصلاً هيچي نگم، نميدونم چرا هرچي فكر ميكنم سريالي كه دختره به همكلاسيش جواب رد بده يادم نمياد، همشون آخر سر به هم ميرسن. همزمان با صداي رعد و برق، رسولي هم رسيد. چشماش كه به من افتاد مثل هميشه سرخ و سفيد شد و سرش رو پايين انداخت و سلام كرد.
با ديدن استرس اون، همون يه ذره آرامشم هم بر باد رفت انگار يه نفر با قاشق داشت ته دلم رو ميكند ولي سعي كردم خودم رو كاملاً بيتفاوت نشون بدم. سرم رو بالا آوردم و گفتم: ميدونيد آقاي رسولي من براي شما احترام زيادي قائلم ولي جواب من منفيه ايشالا خوشبخت بشيد. فكر كنم «بشيد» جمله رو در حركت گفتم. شايدم اصلاً نگفتم. اينقدر كه سريع از حياط و بارون و رسولي فرار كردم، رسولي همينطوري كپ كرده بود زير بارون!
فكر ميكردم عين سريالهاي شبكه 3 الان اينقدر رسولي پافشاري ميكنه كه پيرم دربياد و حتي شايد در مقابل عشق و علاقه فراوانش زانو بزنم و نظرم عوض بشه، ولي رسولي من رو به حيرت واداشت، چراكه در كمتر از دو ماه شيفت شد روي بهاره رحمتي همكلاسي ديگهمون. من كه خيلي خوشحال شدم چون عين اين دو ماه هر وقت هرجا ميديدمش تو كلاس، تو لابي يا سلف در حد مرگ معذب ميشدم و عين روز باروني به سرعت محل رو ترك ميكردم. فكر ميكردم رسولي من رو ببينه داغ دلش تازه ميشه و پسر مردم عذاب ميكشه و دوباره خواستگاري و دوباره جواب رد من.... ولي صدشكر كه از همه اين دردسرها راحت شدم، بيچاره بهاره رحمتي يا نفرهاي بعدي!