
از همان روزي كه رتبههاي كنكور آمد، تا همان شبي كه همراه آقاجان بار و بنه سفر به تهران را بستيم فكر و خيال دانشگاه يك شب هم رهايم نكرد. فكرش را بكنيد از روستاي كوچكي كه با يك باران، سقف مدرسهاش فرو ميريخت و دو ماه از سال گذشته هنوز معلم و كتاب و برنامه درسي نداشت، ميخواستم به دانشگاهي بروم كه فكر ميكردم بهشت من است. جايي با درختهاي بلند، سقفهاي بلند، آدمهاي بلند، كتابخانه بزرگ، پر از اساتيد و آدمهاي معروف، پر از همه رؤياهايي كه براي رسيدن به آن شبانهروز درس خوانده بودم... هي با خودم ميگفتم آخ كه چه جايي بايد باشد اين دانشگاه تهران!
اول صبح بود كه رسيديم. آقاجان به اولين ماشين زرد كه رسيد سرش را داخل ماشين برد و گفت: «آقا ما ميخواهيم برويم دانشگاه تهران، دخترم را ثبتنام كنيم شما ما رو ميبري؟» تمام مدت چشمم در خيابانهاي شلوغ بين آن همه ماشين و آدم ميگشت، اينقدر كه نفهميدم دو ساعتي طول كشيده به دانشگاه برسيم. تازه فهميدم دانشگاه كوچك ما خيلي هم درختهاي بلند و سقف بلند ندارد، دانشگاه تهران هست اما خود دانشگاه تهران نيست آخ كه چقدر ذوقم كور شد.
جلوي دانشكده با آقاجان پياده شديم، سر و وضعم را مرتب كردم و دستمالي به كفش مشكيام كشيدم. كمي نگران بودم به اندازهاي كه بايد آراسته به نظر نيايم، ميخواستم دقيقاً شبيه تصورم از دخترهاي درسخوان و سنگينرنگين باشم. اما آقاجان، آقاجان انگار در دنياي ديگري بود، از وقتي به شهر رسيديم و خوب شهر و آدمهايش را ديد به جاي آن همه ذوق و شوقي كه در چشمانش بود، ترس نشسته بود، نگران بود، هي به من نگاه ميكرد هي به دختر پسرهاي ديگري كه در سالن ثبت نام بودند، آرام در گوشم گفت: «من خيال ميكردم فقط بچهزرنگهايي كه يكسره سرشان در درس و كتاب است اينجا قبول ميشوند، اين همه بچه قرتي چطوري دانشگاه قبول شدهاند؟» آقاجان هم مثل من بين رؤياهايش با واقعيتي كه از پشت عينكش ميديد يك دنيا فاصله بود، يك دنيا!
ثبتنام كه تمام شد وقتي قرار شد با هم خداحافظي كنيم فكر ميكردم الان دست هايم را ميگيرد و با بغضش محكم ميگويد: نشنوم ماشين غريبه سوار شوي، بيخود در اين شهر بچرخي، نبينم با پسر غريبه حرف بزني، فقط درست را ميخواني، اما آقاجان با همان بغض سرم را بوسيد با چشمهاي نگرانش خوب نگاهم كرد و فقط يك جمله گفت: «سپردمت به خدا.»