کد خبر: 742594
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۹۴ - ۱۳:۴۰
بررسي مؤلفه‌هاي زيست بانشاط در گفت‌و‌گوي جوان با دكتر «احمد برجعلي»
شادي و نشاط در زندگي اجتماعي، پديده‌اي است كه جوامع مختلف سهم مختلفي از آن دارند.
گاهي عنوان مي‌شود كه ايرانيان جزو مردمان غمگين جهان هستند كه البته چنين تعريفي بدون مشخص كردن دقيق ترمينولوژي نشاط و پارامترهاي سنجش آن، خيلي قابل اعتنا نيست. به منظور كنكاش حول مفهوم شادي و نشاط اجتماعي به سراغ دكتر احمد برجعلي، رئيس دانشكده روانشناسي دانشگاه علامه طباطبايي(ره) رفتيم تا صحت گفته‌هاي فوق را با شناخت بهتر از اين مفاهيم معين نماييم. دكتر برجعلي كه از اساتيد و مشاوران مطرح خانواده و امور اجتماعي است، مدرك دكتري خود را از دانشگاه علامه طباطبايي(ره) دريافت كرده و هم‌اكنون نيز به عنوان دانشيار همين دانشگاه مشغول به تدريس و فعاليت است.
 
 

تعريف شادي چيست؟ به نظر شما برداشت جامعه از اين واژه تا چه ميزان درست است؟

علماي علم روانشناسي براي اين موضوع، واژه «happiness» يا شادكامي را درنظر مي‌گيرند. گاهي بعضي افراد شاد بودن را مرادف با خندان بودن درنظر مي‌گيرند. خندان بودن، يكي از حالت‌هاي شادي محسوب مي‌شود. البته خود واژه شادي هم به طور تمام و كمال نمي‌تواند مفهوم درست اين موضوع را برساند. ولي واژه شادكامي يك واژه عميق‌تر و كامل‌تر است و طيف معنايي آن از كنارهم قرار گرفتن مؤلفه‌هايي رقم مي‌خورد و داراي چند جنبه است. در واقع مي‌توانيم بگوييم كه شادكامي يك حالت روحي- رواني پايدار است كه نتيجه‌هاي مثبتي مانند لذت بردن از زندگي، آرامش و نگاه مثبت داشتن به زندگي را به دنبال دارد و مسلماً اين حالت و اين نتايج، همگي بر اعمال و افكار و تصميم‌گيري‌هاي انسان تأثير مي‌گذارد. شادكامي با لذت تفاوت دارد. لذت، حالتي گذراست كه تحت شرايطي به وجود مي‌آيد و بعضاً موقتي است. اما شادكامي حالتي پايدار و تأثيرگذار است كه خود منشأ حركاتي در فرد مي‌شود و از جهت همين تأثيرگذاري است كه روانشناسان به اين موضوع به عنوان يكي از موضوعات مهم مي‌پردازند. كسي نيست كه از شادي بدش بيايد يا آن را نخواهد، اما در عرصه عمل گاهي افراد قدم‌هايي را برمي‌دارند كه به خيال خودشان، در مسير شاد بودن و شاد كردن خود برداشته‌اند، ولي درواقع بيشتر و بيشتر از آن دور شده‌اند.

منظور از جنبه‌هاي روحي كه گفتيد براي شادكامي درنظر گرفته مي‌شود، چيست؟

دوجنبه مي‌توان براي شادكامي درنظر گرفت. يكي جنبه‌اي كه عيني و «آبجكتيو» دارد كه بيروني است و جنبه ديگر جنبه دروني و «سابجكتيو» دارد كه ذهني است. جنبه عيني و بيروني، چيزي است كه در واقعيت وجود دارد و و همه انسان‌ها با آن درگيرند. اما جنبه ذهني و دروني، همان نگرش فرد نسبت به مسائل زندگي است و در واقع همان چيزي است كه او احساس مي‌كند. معمولاً در واقعيت مسائلي جريان دارد و انسان‌ها دريافت‌هاي متفاوتي از آنها دارند. حتي گاهي واقعيتي در دنياي بيرون وجود دارد كه چند انسان از همان واقعيت، دريافت‌هاي حسي و بينشي متفاوتي با هم دارند. از اين جهت است كه به جنبه دوم جنبه ذهني و دروني مي‌گويند. چون تا وقتي در دنياي بيرون هست، يكي است ولي وقتي از مرز فهم و درك انسان عبور مي‌كند و وارد درون او مي‌شود، بسته به نوع نگرش و ميزان درك و فهم، صورت‌هاي مختلفي به خود مي‌گيرد. اين همان مسئله‌اي است كه در جامعه خودمان هم گاهي با آن مواجه مي‌شويم. گاهي مي‌بينيم كه مسئله‌اي در دنياي واقع وجود ندارد، اما احساس افراد اين است كه آن مسئله وجود دارد و برعكس.

مثلاً فرض كنيد در جامعه ما امنيت وجود دارد، اما با وجود اين امنيت، عده‌اي احساس ناامني مي‌كنند. در اين مثال، امنيت در دنياي واقع همان جنبه عيني و بيروني است و احساس ناامني هم جنبه دروني و ذهني است. در نگاه روانشناسي هردوي اين جنبه‌ها مهم است و اهميت بالايي دارد. چون همين احساس نادرست و درك نادرست از واقعيت، در عمل براي فرد، با خود واقعيت تفاوت چنداني نمي‌كند. به اين مسئله از اين جهت هم مي‌توان نگاه كرد كه ما مي‌توانيم براي تغيير در افراد، به جاي تغيير در واقعيات، در احساس آنها از واقعيات وارد شويم و در آن تغيير به وجود آوريم. چون معمولاً تغيير در خود واقعيت‌ها قدري مشكل، هزينه‌بر و زمانبر است، اما از طريق تغيير در دريافت‌هاي فرد، مي‌توان او را تا حدي رشد داد و تقويت كرد. البته اين تغيير در دريافت‌ها، با ايجاد كردن توهم در افراد متفاوت است. هرچند توهم هم از همين حربه استفاده مي‌كند، اما منظور ما از ايجاد تغيير در دريافت فرد، باز كردن چشم فرد به ابعاد ناشناخته خودش و دنياي بيرون است به طوري كه با متوجه شدن يك‌سري واقعيت‌ها كه از ديد او پنهان مانده‌اند، به نگرش كامل‌تر و جامع‌تري نسبت به خود و مسائل زندگي برسد.

چگونه اين تفاوت بين دريافت از واقعيت با خود واقعيت براي فرد به وجود مي‌آيد؟ چرا با وجود اينكه گاهي همه عوامل در دنياي واقع براي شاد بودن وجود دارد، افراد غمگين و افسرده‌اند و برعكس، چرا برخي افراد هستند كه با وجود مصائب و مشكلات فراوان روحيه‌اي شاداب و سرزنده دارند؟

علت اين امر اين است كه گاهي ارزيابي ما از واقعيت‌ها درست نيست. اين درست نبودن ارزيابي خود چندين علت دارد كه يكي از علت‌هاي مهم آن انتظارات بالاي فرد است كه اين انتظار بالا، ممكن است هم در نسبت با خود فرد باشد و هم در نسبت با اجتماع. يعني گاهي فرد از خودش انتظارات بالايي دارد و براي افق پيش روي خود سطح توقعات و خواسته‌هايي را درنظر مي‌گيرد كه نرسيدن به آنها براي او ناراحتي و يأس را رقم مي‌زند. يعني درنظر بگيريد كه فرد وقتي اين توقعات را براي خود درنظر مي‌گيرد، حالش خوب است و احساس شكستي در او وجود ندارد، اما به‌خاطر نرسيدن به همين خواسته‌هايي كه خود براي خود وضع كرده، باعث شده تا در خودش يأس به وجود آورد. البته انتظار بالا از خود داشتن و درنظر گرفتن خواسته‌هايي براي خود، في ذاته بد نيست بلكه باعث مي‌شود تا فرد دست به تلاش بزند و براي چيزهاي باارزش به تكاپو بيفتد. اما گاهي اين انتظارات و خواسته‌ها براساس واقعيت‌ها نيست و بيشتر شبيه آرزوهايي محال و دست نيافتني است. طبيعي است كه نرسيدن به يكسري چيزها اميد را از انسان مي‌گيرد و اعتماد به نفس فرد را كاهش مي‌دهد، به طوري كه فرد پس از شكست‌ها و نرسيدن‌هاي متعدد كمتر به خود اجازه دست زدن به كاري را مي‌دهد و اين ركود، او را كم‌كم به سمت افسردگي و سكون خواهد كشاند. اينكه افرادي با وجود سختي‌هاي زياد در زندگي، روحيه شاداب دارند هم نتيجه واقع بين بودن آنهاست. اين دسته از افراد سختي‌ها را به عنوان بخشي از واقعيت‌هاي زندگي پذيرفته‌اند و براي همين از قبل يك حالت آمادگي نسبت به مواجهه با آنها در خود پديد آورده‌اند. اين حالت مواجهه باعث مي‌شود تا فرد وقتي به مشكلي برخورد، خود را نبازد و دنيا را پيش چشم خود تيره و تار نكند، بلكه تدبير لازم را براي آن داشته باشد. فرض كنيد در يك جاده در حال رانندگي هستيد، چند كيلومتر قبل به تابلويي برمي‌خوريد كه مثلاً ريزش كوه يا مثلاً تابلوي پيچ خطرناك؛ طبيعي است كه وقتي اين را بدانيد با احتياط و آرامش بيشتري از آن مسير عبور خواهيد كرد چون از قبل سرعت خود را تنظيم كرده‌ايد و آمادگي فكري و ارادي لازم براي انجام هر واكنش سريعي را داريد. پس پذيرش سختي‌ها به عنوان بخشي از واقعيت‌هاي زندگي، هرگز به معناي تسليم شدن در برابر آنها و موضع انفعالي داشتن نيست بلكه به معناي اين است كه سطح نيازهاي انسان و سطح توقعات او بايد مطابق با واقعيت‌هاي موجود و امكانات موجود تنظيم شود. اين مسئله دقيقاً همان قناعتي است كه در اسلام آمده و پيشوايان ما همواره آن را به ما گوشزد كرده‌اند. انسان‌هايي كه قناعت دارند، از نوعي آرامش نسبي برخوردارند. همين قناعت باعث مي‌شود تا ديگر خودمان به دست خودمان خواسته‌هاي محالي را درنظر نگيريم كه بعداً از نرسيدن به آنها افسرده و مأيوس شويم.

مبتني بر آنچه گفته شد، جامعه كنوني ايران را مي‌توان جزو جوامع شاد به حساب آورد يا افسرده؟

پاسخ اين سؤال را نمي‌توان به صورت يك نتيجه علمي ارائه داد. چون پژوهش كاملي كه همه مردم را دربگيرد و مؤلفه‌هاي شادكامي را در آنها بررسي كند، تا به حال انجام نشده است. بنابراين نمي‌توان به صورت يك گزاره منطقي و قطعي اين سؤال را پاسخ داد. اما اگر بخواهيم با توجه به شواهد و قرائن و مراجعاني كه به بنده رجوع مي‌كنند، پاسخ دهيم، مي‌توانيم اين جمله را بگوييم كه اگر نگوييم جامعه افسرده نيست، اما نمي‌توانيم اين را هم بگوييم كه جامعه شادي داريم. براي مثال درنظر بگيريد جامعه‌اي كه در آن نزاع و دعوا زياد باشد، يك جامعه عصبي است. يعني افراد كم تحمل مي‌شوند و در اثر اين كم تحملي، عصبي شده و با هم درگير مي‌شوند و پايشان به دادگاه كشيده مي‌شود. پس ضريب تحمل پايين يكي از عوامل افسردگي است. الان آمار گرايش به اعتياد و گرايش به طلاق وضع خوبي ندارد. مشاجرات زن و مرد در خانواده‌ها از مسائل ساده شروع شده و كم‌كم اينقدر همين چيزهاي ساده پررنگ مي‌شوند تا كار را به جاي باريك مي‌كشانند و سرانجام به اين نتيجه مي‌رسند كه از هم جدا شوند. اينها مسائلي است كه من در مراجعان خود از نزديك مشاهده كرده‌ام و آنها را مورد تأمل قرار داده‌ام. ولي در رابطه با جامعه هنوز به حدي نرسيده‌ايم كه بخواهيم با اطمينان بگوييم جامعه ما افسرده شده است، اما مي‌توان گفت كه افسردگي پنهان داريم كه اگر فكري به حال آن نشود كم‌كم در جامعه نمايان خواهد شد. افسردگي پنهان يعني ريشه‌هايي از افسردگي شروع به روييدن در جامعه كرده كه اگر به حال خود رها شود، كم‌كم هم اين ريشه‌ها تنومندتر مي‌شود و هم معضلات ديگري از قِبَل آنها رشد مي‌كند. فرهنگ مردم و سبك زندگي خيلي در سلامت رواني جامعه مؤثر است. ما در كشور چيزي به اسم مديريت اوقات فراغت نداريم. جمعه‌ها مردم يا تا ديروقت مي‌خوابند يا ساعت‌ها پاي تلويزيون مي‌نشينند و بعضاً اين نشستن هم نتيجه‌اي به دنبال ندارد. يعني فقط جنبه وقت‌گذراني دارد. در كشور ما به مديريت زمان اهميتي داده نمي‌شود. نظم زندگي‌ها بعضاً به هم خورده است و افراد به جاي اينكه روز را كار كنند و شب را استراحت، روز را مي‌خوابند و شب‌ها را به كار و سرگرمي مي‌گذرانند. جاي برخي كارها با هم عوض شده است كه اين جابه‌جايي، در بلندمدت نتايج خوبي را رقم نخواهد زد. فعاليت ورزشي افراد خيلي كم است. علت اين كم بودن هم بر‌مي‌گردد به همان سبك زندگي؛ سبك زندگي ما كلاً يك سبك زندگي كم تحرك است. تكنولوژي بسياري از كارها را راحت كرده، اما اين راحتي به جاي اينكه در خدمت مردم باشد، گاهي در اثر بي‌دقتي و آگاه نبودن، به ضرر آنها تمام مي‌شود. تكنولوژي كارها را راحت كرده تا ما زمان بيشتري را صرف خودمان كنيم؛ در صورتي كه الان مشاهده مي‌كنيم كه افراد اين زمان بيشتري كه از تكنولوژي به‌دست آمده را به بطالت مي‌گذرانند. ورزش واقعاً يك حلقه مفقوده زندگي عصر حاضر مردم ماست. البته منظور من ورزش‌هاي نماديني كه گاهي افراد به صورت فرمايشي انجام مي‌دهند نيست. بلكه منظور آن ورزشي است كه به صورت جزئي از برنامه زندگي روزمره درآمده و مستمر باشد. استانداردهاي جهاني مي‌گويند كه فرد براي اينكه سالم بماند، بايد روزي حداقل 10 هزار قدم پياده‌روي داشته باشد و اين برنامه به صورت منظم در زندگي تكرار شود. خانم‌ها و دختران ما الان به شدت به كم تحركي مبتلا هستند و اين كم تحركي خودش را در بيماري‌هايي مثل آرتروز، بيماري‌هاي استخواني و اسكلتي دارد نشان مي‌دهد. جامعه شاداب جامعه‌اي است كه الگوهاي سبك زندگي آن در خدمت سلامت و رشد انسان‌هايش باشد. عواملي مثل شغل و درآمد، تحصيلات، روابط اجتماعي، انسجام اجتماعي و ارتباطات درست و غيره باعث مي‌شوند تا جامعه سرزنده‌تر و پوياتر باشد. هرچه در جهت رسيدن به اين عوامل بيشتر تلاش شود، شادكامي هم معناي بيشتري خواهد يافت. پس مي‌بينيد كه شادكامي فقط به معناي خنده نيست و معنايي بسيار وسيع‌تر دارد.

گسترش برنامه‌هايي با رويكرد طنز در سطح جامع چقدر مي‌تواند به ارتقاي شادي در جامعه كمك كند؟

قطعاً تأثير دارد. به عنوان مثال برنامه خندوانه يكي از برنامه‌هاي خوبي است كه جامعه را با خود همراه ساخته است. جا دارد كه تأمل كنيم و ببينيم اصولاً چرا مردم با چنين برنامه‌هايي همراه مي‌شوند و چرا اين برنامه‌ها مي‌توانند عده زيادي از افراد را به خود جذب كنند. البته من اينجا بحث تكنيكي نمي‌خواهم بكنم و منظورم بيشتر ناظر به محتواست. برنامه‌هاي طنز از آن جهت خوبند كه مردم را با شاد بودن آشنا مي‌كنند. مردم تا نسبت به چيزي شناخت نداشته باشند، به دنبال آن نمي‌روند. درست است تمام معناي شادكامي در خنده خلاصه نمي‌شود، اما خنده دري از شادكامي است كه لذت آن را - حتي اگر به صورت موقت و گذرا باشد- به ما مي‌چشاند و همين چشيدن باعث مي‌شود تا كم كم به صورت دغدغه درآيد و در مناسبات روزمره، افراد دنبال بهانه‌هايي براي تداوم همين حال خوب باشند. برخي زندگي‌ها كه دچار ركود دروني شده‌اند، نياز به عوامل بيروني دارند تا به حركت درآيند. اين برنامه و برنامه‌هاي مشابه از اين جهت مي‌توانند مؤثر باشند و هيجان‌هاي سالمي را به افراد منتقل كنند. اين موضوع فقط براي شادي صدق نمي‌كند. شما اگر براي يك جمعي برنامه‌هاي ناراحت‌كننده پخش كنيد تمام جمع تحت تأثير آن قرار مي‌گيرند. در جامعه هم همين طور است. به هرحال اين مردم با هم ارتباط دارند. وقتي يك برنامه شاد ببينند، طبعاً در جامعه هم وقتي به همديگر مي‌رسند، درباره آن حرف مي‌زنند و اين حرف زدن و تبادل نظر كردن به صورت يك موج افراد جامعه را درگير خود مي‌كند. نبايد تصور كنيم كه يك برنامه در مدت زماني كه پخش مي‌شود، فقط معنا دارد. در ظاهر يك برنامه 90 دقيقه است، اما به لحاظ بُعد فرهنگ‌سازي رسانه، محتواي همين 90 دقيقه تا مدت‌ها بين افراد جريان دارد. درنظر بگيريد خانواده‌اي كه اعضايش از صبح مشغول بوده‌ و هركدام از ديگري جدا بوده و مشغول كاري بوده‌اند، شب كه مي‌شود كنار هم جمع مي‌شوند و اين كنار هم جمع شدنشان توأم با شيريني و خوشحالي باشد. همين خوشحالي موقت كم‌كم باعث افزايش صميميت مي‌شود. وقتي پدر خانواده لبخند بزند و فرزندان اين لبخند را ببينند، آنها هم از نظر روحي تقويت مي‌شوند. چنين برنامه‌هايي از اين جهت مؤثرند، اما طبيعي است كه نمي‌توان مشكل نياز جامعه به شادكامي و درمان افسردگي افراد را صرفاً با چند برنامه تلويزيوني حل نمود. به هرحال درست است كه رسانه يك ابزار فرهنگساز است و اگر قرار باشد اتفاقي در جامعه بيفتد، حتماً يك پاي رسانه هم در آن حضور دارد، اما بسنده كردن به اين برنامه‌ها، در واقع گاهي كار را سخت‌تر هم مي‌كند؛ به دليل اينكه اين شادي سطحي، در وجود فرد ريشه ندوانده و بعد از مدتي خاصيت خود را از دست مي‌دهد. اينطور برنامه‌ها مي‌توانند منشأ اثري باشند براي تصميمات بزرگ‌تر و بهتر. حال اين تصميمات مي‌تواند در عرصه زندگي خود فرد اتفاق بيفتد، يعني خود فرد به اين برسد كه در زندگي خود تغييراتي در جهت بهتر شدن به وجود آورد؛ يا مي‌تواند در سطح جامعه اتفاق بيفتد. يعني هم مسئولان و هم بدنه اجتماعي مردم به اين سمت بروند كه فاصله كنوني جامعه را با نقطه مطلوب كم كنند و براي اين كم كردن هم اقداماتي را درنظر بگيرند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها