شاهد توحيدي
نيمقرن پيش كه جلال آلاحمد در آغازين مرحله از نگارش كتاب غربزدگي، آيتالله شيخ فضلالله نوري را نماد يك جريان دانست، شايد گمان نميبرد كه خود او نيز در پنج دهه بعد، دچار سرنوشتي چون شيخ شود و سخن گفتن از او، بيش از آنكه تحليل كارنامه يك فرد باشد، روايتي از يك جريان فكري و مكتب سياسي گردد. اينك نزديك به پنج دهه از مرگ ابهامآميز آلاحمد ميگذرد و او بر خلاف بسياري از همگنان خويش، در طول زمان، حضور پررنگ و ماندگار خود را بر جريان پر تلاطم و سركش تاريخ تحميل نموده است.
در اين سالها همقطاران زنده و مرده او، اندك اندك ره به پستوي خاموشي و فراموشي بردهاند، اما فروغ فكر و قلم جلال، همچنان روشنيبخش طريق حقجويان است. اهميت اين نكته آن گاه افزون ميگردد كه از ياد نبريم در طول اين چهار دهه، بسياري از روشنفكران داخل و خارج، به كار حذف و تخطئه او بودهاند. بخش قابل توجهي از ارائهكنندگان محصولات فرهنگي، همچنان از نمايش آثار او در ويترينهاي خود امتناع ميكنند و علاوه بر اينها، پارهاي از ميراث قلمي او- بيشتر در حوزه داستان و تكنگاري- گرد مرور زمان و كهنگي را بر چهره خود احساس ميكنند، با اين همه راز ماندگاري مقام و نام جلال در چيست؟ اين پرسش، پاسخي دارد به تفصيل كه در سراسر اين دفتر خواهيد خواند و پاسخي به اجمال در اينجا و به اشارتي.
نخست دل سپردن به حقيقت و سير و سلوكي در قامت آن و ره بردن به عرصههايي كه گاه موي بر اندام مومن و ملحد، راست ميكند، سير و سلوكي كه گاه حتي برخي از نزديكان وي نيز بازخواني گزارش آن را تاب نميآورند، چه رسد تجربهاش را. اما از آن روي كه سنت حاكم بر اين عالم، دستگيري از رهپويان و جستوجوگران حقيقت است، جان جوينده جلال سرانجام در ساحت آئين و كلام حق، آرام گرفت.
دو ديگر، خود فراموشي و وانهادن هر آنچه از جنس منفعت شخصي است؛ گوهري كه نزد داعيهداران روشنفكري اين مرز و بوم در حكم كيمياست. او در مسير حقجويي، خويشتن را از ياد برد و در عبور از هفتخوان سير و سلوك، ملامت دكانداران فرهنگ و سياست را به جان خريد. او در مسيل سياست و تاريخ اين مرز و بوم، در مواضعي آشيان ساخت كه طعن آنها از نشانههاي روشنفكري به شمار ميرفت و همچنان هم جلال به آنان كه مقهور جوزدگي هستند، شرافتِ«تكافتادن» را آموخت.
از ياد نبريم كه او در نيمه دوم دهه 40 و همزمان با ركود مبارزات، بهتنهايي نقش يك حزب سياسي مبارز را ايفا كرد و حلقه وصل دورانهاي خاموشي و فرياد بود. او هنگامي جام شوكران نوشيد كه رويدادهاي يك دهه پس از خود را بهروشني پيشبيني ميكرد و از آنچه روي خواهد داد، سخت خرسند بود.
در ساليان اخير، همچنان سخن از آل احمد جذاب مينمايد و همگان برآنند كه با مدح و ذم او، در عرصه انديشه خودنمايي كنند! منحني بيقرار انديشه و عمل آلاحمد موجب گشته تا بسياري از ظن خويش، يار او شوند، از چپهاي انشعابي تا روشنفكران ساليان بعد و مبارزان انقلاب. با اين همه اما توجه بسياري از گويندگان، معطوف به واپسين منزل فكري و اعتقادي آلاحمد بوده است. داستان زندگي جلال، داستان رجعت دوباره انسان به فطرت خداجوي خويش است، داستان جواناني است كه از شيوه آموزش معارف مذهبي توسط خانواده، گريزانند، اما پس از سير و سلوكي نه چندان طولاني، با ديدي متعاليتر بدان باز ميگردند و جلال چنين كرد.
بر خلاف آناني كه اين بازگشت را ابزاري و نسبي ميپندارند، بر اين باوريم كه اگر قضاي زمانه بدو امان ميداد، او اين بازگشت را بهتمامي تجربه ميكرد. رجعت جلال در واپسين منزل، نه ابزاري كه از سرِ باوري ناب و خالص بود و گرايشات معنوي و اهتمام او به انجام فرائض، به شهادت بسياري از دوستان و نزديكان وي مويد اين معناست.
و كلام آخر اينكه آلاحمد براي پويندگان حق و روشنفكراني كه وصف«متعهد» را يدك ميكشند، نه يك توقفگاه كه نشانه و معبر است و ادامه راه او فريضهاي است براي دعوتكنندگان به بازگشت به خويشتن و جويندگان حقيقت.