خانههاي ويلايي جاي خود را به آپارتمانهاي بيروح داده است و سردي روابط ميان فردي و اجتماعي، صميميت و مهربانيهاي گذشته بين افراد جامعه را كمرنگ كرده است. حالا اگر در محله يا حتي آپارتماني كه زندگي ميكنيم كسي به گرمي با ما احوالپرسي كند با ديده شك و ترديد نسبت به سلامت روحي و رواني او نگاه خواهيم كرد. يادش به خير خانههاي سالهاي دور كه در دل خود چند خانواده را جا ميدادند. افراد اين خانه يا همگي از يك خانواده و فاميل بودند يا نسبتي نداشتند اما در زير سقف خانه به يك فاميل بزرگ تبديل ميشدند. چه صفا و صميميتي در بين ساكنين اين خانهها موج ميزد. با مهرباني و دلسوزي مرهم درد يكديگر بودند. با همكاري و همفكري مشكلات را از سر راه هم بر ميداشتند. اصل مهم همسايهداري را در نظر داشتند و همسايه را فاميل خود ميدانستند. اينجا بود كه جان كلام مولا را ميتوانستي با دو چشم خود ببيني كه فرموده بود: وَالجِوارُ أَربَعونَ دارا مِن أَربَعَةِ جَوانِبِها؛
«تا چهل خانه از چهار طرف همسايه به شمار مىآيند.»
اما هجوم مدرنيته و فناوريهاي متعدد همه چيز را نابود كرد. همسايهها درون چهار ديواريهاي سخت و سرد محبوس شدند و مهربانيها به گوشه صندوقچههاي مادر بزرگها روانه شد. هزاران نفر در مجتمعها با فاصلههاي چند متري كنار هم زندگي ميكنند اما به قول ديويد رايزمن (جامعهشناس امريكايي) انبوه تنها هستند و هريك سر در يك وسيله ارتباطي فرو برده، اما از هم غافلند.
حال در اين آپارتمانهاي بعضاً سربه فلك كشيده روابط اجتماعي سردي وجود دارد كه نشانه نوع جديدي از معاشرت است. افراد كاري به كار يكديگر ندارند و ترجيح ميدهند در بيخبري از حال يكديگر باشند تا مبادا مجبور به انجام كاري براي هم باشند.
اينروزها عاطفهها و روابط چنگي به دل نميزند. همسايه بيخبر از حال همسايه است. هنگامي كه در راهپله يا آسانسور همديگر را ميبينند تنها به يك سلام عليك ساده و از روي اجبار بسنده كرده و سريع از كنار يكديگر رد ميشوند تا مبادا سرصحبت باز و حرف تازهاي زده شود. آنقدر نسبت به يكديگر غريبه هستند تا جايي كه شايد اصلاً اسم فاميل يكديگر را ندانند. چرا تصور ميكنيم بيخبري از حال همسايه نشانه تمدن و فرهنگ آپارتماننشيني است. اين همه فاصله گرفتن و ناديده گرفتن يكديگر شايد ريشه در مشكلات اقتصادي و اجتماعي افراد داشته باشد. آنقدر كه همه درگير مشكلات روزمره خود هستند كه ترجيح ميدهند شنونده مشكلات همسايه خود نباشند. اما آيا اين دليل درستي است كه براي هم به اندازه يك دقيقه وقت نگذاريم و به سخن پيامبر خوبيها، بيتفاوت باشيم كه فرمود:«به من ايمان نياورده است آن كس كه شب سير بخوابد و همسايهاش گرسنه باشد. به من ايمان نياورده است آن كس كه شب پوشيده بخوابد و همسايهاش برهنه باشد.»
به هر حال زندگي مدرن شرايط خاصي را مخصوصاً در روابط اجتماعي افراد ايجاد كرده است كه بايد با نگاهي نو به فكر بازسازي آن باشيم.
بودن يك همسايه خوب كه آداب همسايهداري را ميداند ميتواند گزينه خوبي باشد تا زندگي آپارتماننشيني را بهتر و راحتتر بگذرانيم. جوياي احوال همسايه خود بودن را ميتوان يكي از وظايف اجتماعي افراد دانست كه البته بايد در يك چارچوب و قوانين خاص و با رعايت آداب و اخلاقيات همراه باشد. البته اين تصور نبايد ايجاد شود كه افراد محق هستند در زندگي ديگران بيش از حد ورود كرده و فضولي كنند. نه، بايد اين روابط با احترام متقابل همراه بوده و افراد به حريم خصوصي همسايه خود احترام بگذارند. بايد فضاي روابط مابين همسايهها به نوعي باشد كه اگر كاري از دست شما برنميآيد حداقل با همدردي و دلسوزي غمي از روي دوش همسايه دردمند خود برداريد. خوشبختانه در محلههايي كه هنوز بافت سنتي خود را حفظ كردهاند صفا و صميميت بين همسايهها وجود دارد و گرماي روابط، عطر و بوي مهرباني را در فضاي اين محلهها پراكنده است. با قدم زدن در كوچه و پس كوچههاي شهر دوستيها و رابطههاي قشنگي بين بزرگترها و قديميترها ميبينيم كه حس همدلي و همرنگي را با تمام وجود ميتوان از اين روابط حس كرد. اي كاش اين دوستيها و صميميتها را سرلوحه روابط اجتماعي خود قرار دهيم و گرمي مناسبات آدمهاي قديمي در محلههاي قديمي را به محل زندگي آدمهاي نو در محلههاي نو ببريم.