درست نميديدمش، يك شاخه از درخت كندم و به طرفش پرتاب كردم به اين اميد كه شايد بترسه و فرار كنه اما نه تنها نترسيد، بدتر باعث عصبانيتش شد. بدجور واقواق ميكرد. بالاي درخت گير كرده بودم. اميد داشتم نعمت به كمكم بياد. داد زدم نعمت نعمت، ولي خبري نشد حدس زدم ترسيده و فرار كرده. چند بار فرياد زدم كمك تا اگه كسي اون دور براهست صدامو بشنوه ولي انگار جز من و اون سگ، كسي ديگهاي تو باغ نبود.
سگ را از لابهلاي شاخ و برگ درخت نميتونستم ببينم اما حس ميكردم نزديكه. سگ واق واق ميكرد. اما عجيب بود كه بهم نزديك نميشد. هوا كاملاً تاريك شده بود. اوايل فصل تابستان بود و هواي ده خوب، پس ترسي از سرماي شب نداشتم. خودمو دعوا كردم، همش تقصير خودم بود. اگه جوگير نميشدم، الان اينجا نبودم. اصلاً چرا كار به اينجا كشيد؟
چند روزي اومده بودم روستا. با نعمت پسر داييم تقريباً همسن و سال بوديم. روزا با نعمت و دوستاش، فوتبال بازي ميكرديم. زمين فوتبال كنار يك باغ بزرگ قرار داشت كه با خانههاي ده فاصله زيادي داشت، اون روز تو بازي با شوت بلند يكي از بچهها توپ به داخل باغ افتاد.
در باغ با يك قفل بزرگ بسته شده بود، معلوم بود كسي تو باغ نيست. براي داخل شدن راهي جز ديوار باغ نبود. يكي از بچهها گفت: «بيخيال توپ بشين، هوا داره تاريك ميشه .تو باغ ممكنه سگ باشه.»
نعمت گفت: «سگ! سگ كجا بود؟» بعد رو كرد به من و گفت: «تو كه از سگ نميترسي، ميترسي؟» منمفوراً گفتم: «سگ؟ نه!!!» نعمت گفت:«اينا ترسيدن، حالا وقتشه بهشون نشون بدي بچه شهريها ترسو نيستن» و براي اينكه واسه خودش كلاس گذاشته باشه مدام از من تعريف و تمجيد ميكرد.
منم عجيب جوگير شده بودم، با كنايه گفتم: «نعمت فكر نميكردم بچههاي دهتون اينقدر شجاع باشن.» روي ديوار كه رفتم نگاه كردم كسي نبود. ترس به دلم افتاد. فكر كردم برگردم، ولي ديگه دير شده بود. برام اُفت داشت برگردم.
هوا گرگوميش شده بود. توپ خيلي از ديوار فاصله داشت. خبري از سگ نبود. با يك حركت پريدم پايين و توپ رو از همون طرف شوت كردم به بيرون باغ و با غرور داد زدم: «خوشتون اومد؟ ما اينيم ديگه.» يكدفعه صداي پارس سگي منو به خودم آورد. شوكه شدم. از شدت ترس برنگشتم كه سگ را ببينم، ولي ميتونستم حدس بزنم به من نزديكه.
دست و پامو گم كرده بودم. مونده بودم چه كار كنم؟! تا ديوار 15،10 متر فاصله داشتم. فرصت نبود. حساب كردم تا بخوام برم پاي ديوار، سگه بهم ميرسه. با يه خيز سريع از نزديكترين درخت بالا رفتم.
سگه يكريز پارس ميكرد ولي نزديكم نميشد، فرياد زدم نعمت، نعمت. اما انگار نعمت و بچهها با شنيدن اولين پارس سگ، پا به فرار گذاشته بودن. هوا كه كاملاً تاريك شده بود، ديگه صداي پارس سگ نيومد. اما گهگاهي صداي خرخرش رو ميشنيدم.
روي شاخهاي نشسته و محكم شاخه درخت رو گرفته بودم كه نيفتم.
گاهي چرتم ميگرفت اما با تصور حمله سگ خواب از سرم ميپريد. مگه صبح ميشد. انگار اون شب به اندازه يكسال شده بود. همونجا يه تصميم جدي گرفتم.
با خودم عهد كردم سعي كنم هموني باشم كه هستم.
بالاخره صبح شد. چه شبي رو گذرونده بودم. با روشنتر شدن هوا، اطراف رو بهتر ديدم، حدوداً30 متر جلوتر سگي نسبتاً بزرگ نشسته بود. فهميدم كه چرا سگ نزديكم نمياومد. با زنجير به درخت بسته شده بود. با خودم گفتم اي لعنت به اين شانس. اگه همون موقع زنجير رو ديده بودم، بيخود ديشب تا صبح تو اين باغ اسير نبودم.
از ديوار باغ كه بيرون پريدم، ديدم نعمت گوشهاي درازكش افتاده. صداش كردم: «نعمت، نعمت و محكم تكونش دادم.» نعمت هراسون چشماشو باز كرد و به من خيره شد و با لكنت زبان پرسيد: «چي شده، من كجام، تو سالمي؟»
گفتم: «ميبيني كه سالمم، تو اينجا بودي؟» با حالت گيجي گفت: «چي؟ نه، بله مثه اينكه.»
حالش كه جا اومد، گفت: «با صداي پارس سگ، بچهها فرار كردند. من نتونستم قدم از قدم بردارم. مونده بودم چكاركنم. يكدفعه كه فرياد زدي نعمت، نعمت، از ترس سرم گيج رفت. ديگه هيچي نفهميدم. راستي با سگه چكار كردي؟»
طبق عادت خواستم قصهبافي كنم و لاف بيخود بزنم كه يكدفعه يادم اومد چه قولي به خودم دادم. خنديدم و گفتم: «پاشو، پاشو بريم تو راه تعريف ميكنم. بيچاره دايياينا ، از ديشب تا حالا از دلواپسي چي كشيدن!» نعمت گفت: « حالا به بابا چي بگيم؟» گفتم : « خب معلومه وا قعيتو.»