امروزه و پس از سپري گشتن سالها از انتشار برخي يادمانها كه درسه دهه پيش براي برخي معاريف سياسي و ادبي نشر يافتهاند، جذابيت مطالب آنها بيشتر خودنمايي ميكند. ازجمله اين آثار، يادنامهاي است كه براي «علي اكبر دهخدا»سياستمدار و اديب نامدار ايراني، از سوي انتشارات جانزاده درسال 1362 نشر يافته است. علياكبر جانزاده تدوينگر اين اثر در مقدمه كوتاه خود براين بزرگداشت نامه مينويسد: «كتاب علياكبر دهخدا، چهارمين كتاب از كتابهاي شخصيتهاي ايراني از انتشارات جانزاده است. شرح حال اين چهره ادبيات و سياست ايران عزيز را ميبايست زودتر از اين چاپ و منتشر ميكردم، ولي هر بار كه آماده چاپ ميشد احساس ميكردم باز هم ناقص است، گو اينكه هدف مختصري از شرح حال و آوردن اندكي از آثار او بود. از اين رو دست به دامن دو مرد بزرگوار زدم: آقايان دكتر سيد محمد دبيرسياقي يار وفادار و پركار دهخدا و ايرج افشار كه تحقيق جالبي درباره مبارزات دهخدا در دوره استبداد صغير كردهاند كه اين نوشتهها پربار بود و صفحات زيادي را در بر گرفت و با اجازه ايشان در اين كتاب آمده است. تشكر از آنان كمترين اداي دين نسبت به ايشان است.
يادنامه دهخدا از مطاب گوناگون و متنوعي تشكيل شده كه سرفصلهايي از زندگي سياسي و ادبي او را شامل ميشود. از جمله مطالب خواندني اين اثر، زندگينامه خودنوشتي است كه دهخدا در 63 سالگي خويش به قلم آورده است. او در بخشي از اين مقال مينويسد: «حالا نزديك 63 سال شمسي از عمرم ميگذرد. پدرم خانباباخان پسر آقاخان پسر مهرعليخان پسر رستمخان (پسر قليجخان) پسر سيفاللهخان است. مهرعليخان سپاهي بود و سمت سرداري داشت و از او شمشيرها، چند عدد نيزه، سه خنجر با دسته عاج سنگ نشانده و پيراهني كه دو بار تمام قرآن پشت و روي آن نوشته شده به جاي مانده است كه در طفوليت آنها را ديده بودم. پدرم كه ابتدا با زن عموي خود ازدواج كرده بود، از او فرزندي نداشت و در سن كهولت مادرم را به زني گرفت و خدا از او دختري عطا كرد كه در دو سالگي مرد و پس از آن من و سپس خواهر، بعد برادرم يحييخان و سپس برادر ديگرم ابراهيمخان «حفظهمالله» به دنيا آمديم. مولد من در طهران در كوچه قاسمعليخان به محله سنگلج بود، چه در اين وقت پدرم دو ده خود را يكي موسوم به «ياكند» و ديگري مسمي به «كيخُنان» را كه حدود چِگني بود فروخت و به قصد اقامت به طهران آمد.
در 9 سالگي پدرم درگذشت و دو سال بعد پسرعموي او، مرحوم ميرزا يوسفخان «رحمهاللهتعالي» كه از پيش پيشكار مرحوم آقا ابراهيم امينالسلطان و وصي پدرم بود مرد و از او هفت دختر مانده بود و دامادهايش هر چه نزد ميرزا يوسفخان داشتيم انكار كردند و آنچه برايمان ماند تنها يك خانه 400 ذرعي در جوار خانه مرحوم حاج شيخ هادي مجتهد نجمآبادي «طاب ثراه» و «اثاثالبيت» بود. مادرم «رضواناللهعليها» كه مَثل اعلاي مادري بود ما را در كنَف تربيت خود گرفت. دروس قديمه را نزد مرحوم شيخ غلامحسين بروجردي از صرف تا اصول فقه، كلام و حكمت خواندم. حدود 10 سال هر روز از صبح تا شام در خدمت او بودم. حجره او مَدرَسي بود كه از نيم ساعت پيش از زدن آفتاب تا نزديك غروب همه رشتههاي علوم وقت را دستههاي مختلفي از طلاب كه در اوقات معينه روز نزدش ميآمدند مجاني درس ميگفت و من گذشته از درس خاص خود آن دروس را نيز ميشنيدم و در اواخر با اغلب آن دستهها در دروس شركت ميكردم. اين عالم از آن زمان كه پدرم «رحمهاللهعليه» به رحمت ايزدي پيوست به عسرت ما وقوف يافت و از مختصر حقالتدريسي كه پيش از آن به او ميداديم چشم پوشيد. ارادت پدرم به مرحوم شيخ هادي به ارث به من رسيد و با آنكه سنم مقتضي نبود در محضر او ميرفتم و از الآ كار بدع و بكر او به قدر استعداد خود بهرهها بردم و خلاصه اينكه مربي قلب و فؤاد يعني وجدانياتم آن مادر بيعديل و معلم دانشهاي رسميام آن دانشمند متألّه و تقويت عقلم از مرحوم شيخ هادي «تراب ثراه» بود و كم و بيش هر چه دارم از اين سه وجود استثنايي است و براي كمتر كسي اين سه نعمت يك جا جمع شده و قصورها از من است نه از نقص وسايل!»