کد خبر: 726674
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۳۹۴ - ۱۲:۴۸

 

احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بيرون آمد كه ديد يك زن بچه بغل، كنار پياده‌رو نشسته و گريه مي‌كند. احمد رفت جلو.

ـ خواهر من! شما چرا ناراحتي؟ چي شده؟ كي شما رو ناراحت كرده؟

ـ شوهرم من و اين بچه صغير رو توي اين شهر گذاشته و رفته تفنگ‌چي كومله شده، به خدا خيلي وقته يه شكم سير غذا از گلوي من و اين بچه پايين نرفته.

احمد تا اين حرف را شنيد، بغضش گرفت و بلافاصله دست توي جيب اوركتش كرد و تمام مبلغي را كه چند دقيقه پيش بابت حقوقش گرفته بود، دو دستي طرف آن زن گرفت.

ـ خواهر به خدا من شرمنده‌ام، نمي‌دانستم شما چنين مشكلي داريد، اين پول ناقابل را بگيريد، هديه مختصري است، فعلاً امور خودتان را با آن بگذرانيد، نشاني‌تان را هم بدهيد به برادر دستواره، او مسئول تأمين ارزاق شهر است، بعد از اين مواد خوراكي شما را خودش مي‌آورد دم در خانه‌تان به شما تحويل مي‌دهد.

آن زن خشكش زده بود؛ احمد با التماس پول را به او داد، نشانى‏اش را هم نوشت و داد به من...

شهيد احمد متوسليان

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار