می سوخت و نگرانش بود ،اما وقتی می دید که برخلاف رنگ پريدگي ، پدر و مادرش از روزهای دیگر شادتر و با نشاطتر و حتی مهربانتر هستندخوشحال
می شد. مریم کوچولو یک شب احساس تشنگی کرد و از خواب بیدار شد. صدای اذان صبح را شنید، از تختش پایین آمد و به آشپزخانه رفت تا آب بخورد. چشمش به مامانش افتاد که داشت سفره غذا را جمع می کرد. خیلی تعجب کرد و گفت: « مامان چرا شما و بابا الان صبحونه می خورید؟ »مامان که کلمه صبحانه را شنید خنده اش گرفت و گفت: « نه دختر گلم ، من و بابا سحری خوردیم.» مریم پرسید:« سحری چیه؟ » مامان گفت: « الان ماه رمضونه و ما باید به خاطر اطاعت از فرمان خدا تا قبل از اذان صبح و تا اذان مغرب چیزی نخوریم.»مریم با تعجب گفت:«مامان، یعنی هیچی؟ حتی نمی تونید یه ذره آب بخورید؟اگه گشنتون بشه چی کار می کنید؟ » مامان گفت : « عزیزم ما ماه رمضون روز روزه می گیریم.خدای مهربون که ما رو از همه بیشتر دوست داره به ما دستور داده تا در ماه رمضون روزه بگیریم ، نه چیزی بخوریم و نه چیزی بنوشیم و مراقب رفتار و حرف هامون هم باشیم ، یکی دیگه از دلیلای روزه گرفتن اینه که ما به خاطر این که دور و برمون نعمت زیاده و همیشه از اونها استفاده
می کنیم شاید خیلی هامون یادمون نباشه یک عده ای هستن که توانایی مالی داشتن این نعمت ها و خوردن اونها رو ندارند، اما این یک ماه که روزه می گیریم و گرسنگی و تشنگی می کشیم متوجه وضعیت اونا
می شیم و بهشون کمک مي کنیم و قدر نعمت های خدارو بیشتر می دونیم ».
مریم که حسابی چشمهاش گرد شده بود و گوش هاش تیز، گفت :« مامان منم می خوام با شما روزه بگیرم ،کاری کنم که خدا منو بیشتر دوست داشته باشه ،من دیگه بزرگ شدم.» مامان همین طور که داشت سجاده نمازش را پهن می کرد گفت:« نه عزیزم، شما هنوز کوچولویی، نمی تونی روزه بگیری».اما مریم اصرار زیادی کرد و مامان پذیرفت که او فردا روزه بگیرد.
مامان سحر روز بعد مریم را بیدار کرد. مریم که خیلی از شور و نشاط زمان افطار و سحر خوشش آمده بود با صدای مامان از خواب بلند شد.بعد از خوردن سحری پدر مریم را به تختش برد که بخوابد . فردا صبح که مریم از خواب بیدار شد بعد از این که دست و صورتش را شست رفت حیاط که بازی کند ، بعد از مدتی احساس تشنگی کرد که چشمش به شیر کنار حوض افتادو رفت و شیر را باز کرد که یکدفعه یادش افتاد روزه است. دوباره شیر را بست و به اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید. دم دمای ظهر بود که از گرسنگی صدای قار و قور شکمش را شنید. در همین حین صدای اذان ظهر را از مسجد شنید .مامان ، مریم را صدا کرد و گفت : « بیا دخترم روزه ات را باز کن.» مریم تعجب کرد و گفت: « نه مامان جون ، خیلی مونده تا غروب ، من غذا نمی خورم» . مامان با مهربانی گفت :« دخترم شما هنوز روزه بهت واجب نیست، می تونی کله گنجشکی بگیری و الانم می تونی غذا بخوری». مریم گفت: « روزه کله گنجیشکی دیگه چیه مامان؟» مامان گفت: « دخترم امام ششم ما کی بود؟» مریم جواب داد:« امام صادق »مامان گفت:
« آفرین دخترم ایشون گفتن :« ما وقتی فرزندانمان هفت ساله می شوند ، به آنها می گوئیم به اندازه طاقت و تحملشان روزه بگیرند .نصف روز یا بیشتر یا کمترو هر وقت تشنگی و گرسنگی اذیتشان کرد ، می خورند. تا اینکه به روزه گرفتن عادت کنند.پس به فرزندانتان هر وقت هفت ساله شدند ، دستور بدهید ، هر چقدر از روز را که طاقت دارند روزه بگیرند و هر وقت تشنگی بر
آنها غالب شد ، بخورند.» این همون روزه کله گنجشکیه عزیزم ، پس روزه ات قبول عزیزم! مریم که حسابی تشنه و گرسنه بود یک بسم الله گفت و با اشتها شروع به خوردن کرد.