کد خبر: 723780
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۳:۱۲
براي خواهرش خواستگار آمد. مادرش را صدا زد: «مادر جان‌! انگشترت را لطفاً در بياور!» مادر تنها انگشتري را كه كمي آب و رنگ داشت نگاه كرد و گفت اينكه هميشه دستم است و شنيد: «شايد فكر كنند براي فخر‌فروشي است و اين چيزها برايمان ارزش است.»

از كار ابايي نداشت. در زمان تحصيل مدتي پستچي بود. نامه‌رساني خوابگاه را قبول كرده بود. از همان اول خرجش را از گردن پدر برداشت. حتي اگر توي فضاي شوخ خوابگاه بهش مي‌گفتند «پت پستچي»، فقط مي‌خنديد! استقلال مالي برايش اينقدر مهم بود.


همسرش تعريف مي‌كرد: «دو تا چيز را خوب بلد بود. يكي كادو خريدن، يكي گل خريدن. به وقت مي‌گرفت. بجا هديه مي‌داد. هميشه هم اصل بر غافلگيري بود. از ميان گل‌ها، مريم مي‌گرفت. آن هم يك شاخه. از ميان كادوها هم اولويت بر چيزهايي بود كه نياز داشتم كه كاربردي و راست كار بود. حتي اگر در موردش هيچ حرفي نزده بودم، باز هم خوب انتخاب‌گري بود. آخرين هديه‌اش هم يك ساعت مچي بود. ساعتي به سليقه خودش، به پسند من.»

شهيد مصطفي احمدي روشن

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار