کد خبر: 723436
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۳
«فلسفه ديروز وامروز ونسبت آن با سكولاريسم»درگفت وشنود با محمدحسن زورق
بسياري از منازعات فكري وفرهنگي در ايران ِ امروز،از عدم فهم فلسفه سنتي يا يوناني، واين هماني ِ آن با فلسفه امروز غرب نشات ميگيرد.درواقع عده اي درپي القاي اين نكته اند كه تمدن يونان،امروزه در هيات تمدن غرب ظاهر شده وغرب وجه تكامل يافته يونان است.آنچه پيش روي شماست،نقد انديشمند گرانمايه،جناب بر محمد حسن زورق بر اين انگاره است.

اميد آنكه مقبول ومفيد افتد.

بسياري درپي القاي اين نكته اند كه سكولاريسم امروز، از فلسفه وتمدن يوناني اخذشده ونتيجه طبيعي آن است.به عبارت ديگر،امروز تمدن يوناني در قالب تمدن غرب ظاهر شده است.جنابعالي در اين باره چه ديدگاهي داريد؟

بسم الله الرحمن الرحيم.اینکه ما تصور می‌کنیم ریشه سکولاریسم و تمدن مادی منبعث از آن که امروز ایجاد شده تمدن یونانی و تمدن یونان در اثر تطور و تحول به اینجا رسیده و به تمدن غرب تبدیل شده، محل مناقشه است، ولی بعضی از بحث‌ها غالباً مبتنی بر این پیش‌فرض هستند. اتفاقاً محضر بسیاری از آقایان که در حوزه علوم انسانی فعالیت می‌کنند، مشرف می‌شویم، می‌بینیم تمدن غرب را ادامه تمدن یونان باستان می‌دانند. البته اعتقاد به عالم ماده و اینکه ماورایی وجود ندارد از دیرباز وجود داشته است، ولی از نوع خاصی از سکولاریسم صحبت می‌کنم که داعیه سیاسی و انگیزه تبدیل و تغییر جهان را دارد، می‌خواهد دنیا را متحول کند و دنیای نوینی را بر اساس جهان‌بینی خودش بسازد و ساخته است.

ریشه این سکولاریسم در یونان باستان نیست. پیامبر(ص) که مبعوث شدند فرمودند: «قُولُوا لا إِلهَ إِلا اللهُ تُفلِحُوا» یک انقلاب اجتماعی در جزیره‌العرب آغاز شد. متأسفانه وقتی تاریخ اسلام را می‌خوانیم، فقط تأثیرات پیغمبر(ص) را روی کسانی که به اسلام ایمان آوردند بررسی می‌کنیم، ولی تأثیر کلام، حرکت، زندگی و مبارزه پیغمبر(ص) را روی کسانی که ایمان نیاوردند مطالعه نمی‌کنیم. این تحولات پنهان‌تر معمولاً موضوع بحث ما نیست. اینکه جامعه قریش چه خصوصیاتی داشت، بحث جداگانه‌ای است که وارد آن نمی‌شوم.

بنی‌امیه در 21 سال جنگ با پیامبر(ص) از بت‌پرستی اجباراً جدا شد، چون وقتی شعار بت‌پرستی می‌داد و می‌گفت «اُعل هُبل» با چندین برابر نیرو نسبت به مسلمانان از مسلمانان شکست می‌خوردند. اگر بت می‌توانست منشأ اثر باشد و کاری کند، در جنگ بدر ابوجهل با هزار نیرو از 313 نفر مسلمان شکست نمی‌خورد، در جنگ احد ابوسفیان با سه هزار نیرو در مقابل 700 تن از مسلمانان ناکام نمی‌ماند و در جنگ خندق با ده هزار نیرو از سه هزار مسلمان شکست نمی‌خورد و عقب‌نشینی نمی‌کرد. بت‌پرستی عملاً با بیش از 20 سال جنگ با بت‌پرستان با پیامبر(ص) شکسته شد و امویان اجباراً از بت‌پرستی خارج شدند، به خداپرستی هم نرسیدند. پس به چه رسیدند؟ سکولاریسم.

پس شما در واقع وجود نوعي نفاق يا ضعف ايمان در ادواري از تاريخ اسلام ،ازجمله دوران صدر اسلام را ،به نوعي زمينه ساز نوعي اباحه گري وماده گرايي مي دانيد؟

بله،به عنوان نمونه :ابوسفیان در صبح روز فتح مکه در حالی که در موضع ضعف بود، با صراحت به پیغمبر(ص) گفت: «من شک دارم تو پیغمبر خدا باشی!» بت‌پرستی از سبد ذهنی او و همفکرانش خارج شد و خداپرستی هم وارد نشد. پس چه ماند؟ اصالت طبیعت، چون نمی‌توانست طبیعت را انکار کند. اصالت لذت، چون تنها سهمی که ما از طبیعت و این زندگی طبیعی می‌بریم لذت است و اصالت قدرت، زیرا برای هر میزان لذت بردن از این طبیعت باید قدرت داشت.

لحظه‌ای که ابوسفیان اسلام آورد سه اصل برای او مطرح بود، اصالت طبیعت، لذت و قدرت و آنچه که بدان اعتقاد داشت همین‌ها بود. دیگر تندیس لات، هبل و عزّی در بت‌خانه ذهن او شکسته شده و فرو ریخته بود، حالا می‌خواست در این جامعه جدید انقلابی و اسلامی به قدرت برسد و شکستی را که در عرصه جنگ با شعار «اعل هبل» خورده بود جبران کند. در نتیجه عملاً او و همفکرانش تبدیل به یک حزب سکولار مخفی شدند. حزب بودند؛ چون در پی قدرت بودند؛ سکولار بودند؛ چون به سه اصل گفته شده اعتقاد داشتند؛ مخفی بودند، چون نمی‌توانستند مکنونات قلبی خود را آشکار کنند.

درواقع اين گرايش درادوار بعدي به صورت نظام مند خود را نشان داد.اينطور نيست؟

این حزب از خلفای راشدین عبور و امپراتوری اموی را با نماد اسلامی و نهاد سکولار بنا کرد. آنها دین را ابزار قدرت دیدند و با کمال تأسف پیغمبر(ص) را بازیگر قدرت دانستند. امروز هم می‌بینید در علوم سیاسی یا در جامعه‌شناسی بعضی از اصطلاحات وجود دارد که ریشه تاریخی دارد. یکی از آنها بازیگر قدرت است. اولین بار امویان گفتند پیامبر بازیگر قدرت است. «لعبت هاشم بالملک، فلا خبرٌ جاء و لا وحیٌ نزل: بنی‌هاشم با سلطنت بازی کردند وگرنه وحی نازل نشد و خبری از آسمان نیامد.» این متن ادبیات حزب اموی است. البته اینها در شرق شکست خوردند و بنی‌عباس که به احساسات و اندیشه مردم خیانت کرد با شعار الرضا من آل رسول به پا خاست. بقایای امویان به شبه جزیره ایبری رفتند و در آنجا یک نظام دو قطبی مسلمان ـ مسیحی را ایجاد کردند. ابتدا شعار خلافت را کنار گذاشتند، ولی با پیدایش امپراتوری فاطمی در شمال افریقا مجدداً شعار خلافت را مطرح کردند. آنها برای ایجاد نظام دو قطبی اسلام ـ مسیحی چند ایالت مسیحی در شمال شبه جزیره ایبری درست کردند که اصلاً این ایالت‌ها ریشه‌ای در تاریخ مسیحیت ندارند، مهم‌ترینشان کاستیل، آراگون، ناوار و لیون است. امروزه شهر لیون در فرانسه کوچک‌شده آن ایالت مسیحی است که در شمال شبه جزیره ایبری ساخته شد.

درسطح خواص ونخبه گان چه اتفاقي افتاد؟ ويا به عبارت ديگر،اين رويكرد درميان آنها چگونه پيگيري شد؟

در سطح نخبگان ایالت‌های مسلمان و مسیحی کاملاً با هم شریک بودند، یعنی بعضی وقت‌ها پادشاه قرطبه اسلامی ـ اموی نوه پادشاه مسیحی لیون یا ناوار می‌شد یا برعکس، ولی در سطح مردم جنگ بین مسلمان و مسیحی ترغیب می‌شد. به‌تدریج اینها به قدرت تراز اول اروپا تبدیل شدند و استعمار جهان را با استعمار اروپا آغاز کردند. ماجراجویانی که از طرف امویان مأموریت داشتند جزایر استراتژیک در مدیترانه به‌ویژه دو جزیره مهم را که در آب‌های بین ایتالیا و فرانسه است تسخیر کنند، این دو جزیره را فتح کردند، اما نه با پرچم خودشان، بلکه به عنوان یک عده ماجراجو. بعد به سلسله جبال آلپ رفتند و آنجا را فتح کردند. به قول محمد عبدالله عنان هنوز بقایای قلعه‌های جنگی آنها در کوهستان‌های آلپ وجود دارد.

سپس راه‌های اروپا را شناسایی کردند و همزمان با یک برنامه دقیق و بی‌رحمانه بین اسلام و مسیحیت در خود شبه جزیره ایبری توسط ایالت اسلامی آندلس و ایالت‌های مسیحی نوظهور که ذکر کردم، تضاد به وجود آوردند. مثلاً حمله می‌کردند و مسیحی‌ها را می‌کشتند، با سر کشته‌های مسیحی مناره می‌ساختند و بالای مناره اذان می‌گفتند، مثل همین کارهایی که الان داعش و امثالهم انجام می‌دهند یا اسرای مسیحی را مجبور می‌کردند کلیساهای خود را تخریب کنند؛ خاک کلیسا را از شمال اسپانیا مثلاً از آراگون بکشند و به قرطبه ـ که امروز به آن کوردوبا می‌گویند ـ بیاورند و خود اسرا با آن خاک مسجد بسازند، یا دختران مسیحی متهم به سبّ پیغمبر(ص) می‌شدند و آنها را سر می‌بریدند و جنازه بی‌سر یا سر بدون جنازه را به این ایالت‌ها می‌فرستادند و زیارتگاه مسیحی می‌ساختند.

مسلما اين رفتارها از سر ايجاد نوعي تخاصم وكينه بوده است.نتيجه اينگونه كارها در ادواربعدي چه بود وچگونه بايد آن را تحليل كرد؟

بدین ترتیب کین‌آفرینی می‌کردند و به این دلیل است که می‌بینید سربازهای صلیبی در جنگ‌های صلیبی از جنوب فرانسه یعنی شمال اسپانیا می‌آیند. اینجا همان منطقه‌ای است که ولایت‌های نوظهور مسیحی ساخته شده است که نه در تاریخ مسیحیت ریشه دارند و نه در تاریخ اسلام. به وسیله همین ایالت‌ها جنگ‌های صلیبی را راه انداختند و بعد از جنگ‌های صلیبی ـ در باره حمله مغول و کیفیت به هم ریختن برج و باروی تمدن اسلامی را مطرح نمی‌کنم ـ کار بزرگ امویان از بعد از جنگ‌های صلیبی آغاز شد.

نخست آنکه پوست انداختند و زیر پوشش مسیحیت پنهان شدند. مردی به نام فردریک دوم به عنوان پادشاه آلمان پایتخت خود را در سیسیل مستقر کرد. آن موقع سیسیل جزو متصرفات اسلامی بود که در جنگ‌های صلیبی آن را فتح کرده‌اند. خود برج پیزا در شهر پالرمو کنار یک کاتدرال بنا شده که این کاتدرال به مناسبت پیروزی در جنگ‌های صلیبی بر مسلمانان ساخته شده است. این ماجراجویان به‌تدریج به یک بافت جدید در اروپا تبدیل شدند و از ساختار فئودالیته اروپا استفاده کردند، برده خریدند، شوالیه استخدام کردند و دولت‌های محلی تشکیل دادند و نهایتاً آریستوکراسی مبتنی بر زمین اروپا را شکست دادند و آریستوکراسی مبتنی بر صنعت را به وجود آوردند.

فردریک دوم در قرن سیزدهم دو کار انجام داد، اول ترویج الحاد. فردریک دوم رسماً در اروپا الحاد را ترویج کرد. وی هم مسلط به زبان عربی بود و هم لاتین. این مشخصه امرای اموی آندلس است. اصلاً زبان گارد امرای اموی در آندلس لاتین بود، به همین دلیل به افراد گارد قصرهای اینها خُرّاس یا گنگ می‌گفتند، آنها اغلب از ثغالبه (اسلاوها) بودند و اجازه نداشتند با زبان کوچه و بازار مردم که عربی بود صحبت کنند و باید با زبان لاتین حرف می‌زدند. فردریک دوم با تسلط به دو زبان عربی و لایت هم حکمای مسلمان را در دربارش داشت و حکمای مسیحی و یهودی را. مثلاً احتمال می‌دهم ابن رشد آندلسی قرطبی در دربار فردریک دوم حضور داشت. اولین کارشان این بود که علوم دانشمندان مسلمان را فیلتر کردند. بخش‌های مربوط به الهیات، فلسفه، عرفان، ادبیات و هر آنچه را که به نحوی مربوط به اسلام و دین می‌شود کنار گذاشتند و قسمت‌هایی را که می‌تواند به خدمت قدرت، طبیعت و لذت درآید ترجمه کردند. خیلی وقت‌ها این بخش از آثار اسلامی در اروپا به زبان مترجمانش منتشر شد، مثل آثار ابن‌هیثم در نورشناسی، آثار خیام و خوارزمی در ریاضیات. در این مقطع آثار یونان باستان از زبان عربی به لاتین ترجمه شد، مثل آثار ارسطو و افلاطون. این آثار در اروپا وجود نداشت.

ظاهر اين رويكرد امويان،در تمدن مسيحي هم آثار محسوسي برجاي گذارده است.جلوه هاي اين تغيير چيست؟

امویان ابتدا تمدن اسلامی را به شیوه‌ای که عرض کردم در هم شکستند و بعد سراغ تمدن مسیحی آمدند. باید در اینکه می‌گویند رنسانس با نقاشی آغاز شد، قدری دقت کنیم تا به معنی آن اشراف یابیم. زبان نقاشی زبان قبل از خط است. در گذشته کلیساها به وسیله نقاشی آثار مسیحیت را منتقل می‌کردند. تا قبل از قرن سیزدهم، در تمام آثار و نقاشی‌های کلیسایی مسیح(ع)، مریم(س) و حواریون پوشیده‌اند، اما در نقاشی رنسانس اندام‌های تناسلی مقدسین مسیحیت کشیده می‌شود. عیسی(ع) به صورت لخت مادرزاد و مریم(س) با سینه باز به تصویر در می‌آید. داستان آفرینش که در تورات، انجیل و قرآن آمده است، سوژه می‌شود، ولی آدم(ع) عریان و حداکثر یک برگ جلوی عورتش را گرفته است. در کلیسای سن‌سباستین حواریون را لخت مادرزاد روی طاق کلیسا نقاشی می‌کنند، یعنی آدم‌هایی که آمده‌اند تا ما را از اسارت شهوت در آورند و به سمت فطرت خدایی هدایت کنند، سوژه‌های نقاشی‌های لخت می‌شوند. داستان پیدایش نهضت پروتستان، کشتار وحشتناک و وحشیانه کاتولیک‌ها، نفوذ در کلیسای مسیحی و تخریب از درون کلیسا مفصل است که در این مجال اندک نمی‌گنجد. اساساً تحریم ازدواج کشیش‌ها در قرن سیزدهم زمان پاپ اینوسان سوم صورت گرفته است. قبل از آن کشیش‌ها اجازه ازدواج داشتند و می‌توانستند زندگی متعارفی داشته باشند، ولی گویا کسانی که اسلام را از درون شکست دادند، می‌خواستند مسیحیت را هم از درون شکست بدهند و دادند و این تمدن مادی سکولار را ساختند.

آنچه که در سطح زندگی اینها می‌بینید، آینه تمام نمای سه شعار ابوسفیان است: اصالت طبیعت، قدرت و لذت. این سه شعار تمام قد در سیمای زندگی انسان غربی متجلی شده است. تمدن غرب ادامه تمدن یونان باستان نیست، بلکه ادامه تمدن اموی ـ یهودی در شرق و غرب است. اگر در غرب زندگی کرده و زندگی آن را از نزدیک دیده و چند سالی آنجا باشید، اصالت لذت را متوجه خواهید شد. اصلاً آنجا جوانی فصل بسیار مورد احترام زندگی مردم است، چون جوان می‌تواند بیشتر لذت ببرد، لذتی که جوان می‌تواند ببرد پیر نمی‌تواند، در حالی که در فرهنگ ما چیز دیگری است.

حال به بحث اصلي خودمان برگرديم.دراين فرآيندي كه شما تصوير كرديد،فلسفه در كجاي كار قرار گرفت ؟وچگونه ازآن استفاده شد؟

در آنجا فلسفه در استخدام این جهان‌بینی است، یعنی اگر فیلسوفی وجود داشته باشد که در خدمت این جهان‌بینی نباشد، زیر نورافکن تبلیغات قرار نمی‌گیرد. اگر مثلاً مک‌الواین، استاد دین‌شناسی تطبیقی دانشگاه استکهلم یا جان کوپر در دانشگاه آکسفورد باشد به دلیل اینکه مسلمان شده است حذف می‌شود، مارکس که قریب به اتفاق او را می‌شناسیم آلمانی است و در 31 سالگی به لندن رفت، تمام عمرش را در لندن سپری و همان جا هم فوت کرد، عمده کتاب‌هایش را در لندن نوشت. دستیارش انگلس هم اهل منچستر بود. ایشان اساساً فلسفه‌ای را ایجاد کرد که بر اساس آن بشود نظام جهانی دو قطبی را ساخت که شعار یک قطبش لیبرالیسم و آزادی و شعار قطب دیگر مارکسیسم و عدالت باشد. این نظام توانست 70 سال به این جهان‌بینی خدمت کند. اینکه بعضی از اساتید می‌گویند الان در غرب فصل زایایی فلسفه و فلسفه در عرب فوق‌العاده پویاست، سخت در اشتباه‌اند. امروز عصر رکود فلسفه در غرب است. غرب خود را نیازمند فکر نویی می‌بیند. ماهی نیست که در بریتانیا کنفرانسی در باره مکتب فلسفی ملاصدرا برگزار نشود. از این طرف ما اینجا نشسته‌ایم و می‌گوییم ملاصدرا کیست؟ کاری نکرده و چیزی نیاورده است! ولی انسان متفکر اروپایی دارد دنبال ملاصدرا می‌گردد و با ذره‌بین دارد ملاصدرا را رصد می‌کند تا مگر از او الهام بگیرد. یا اینکه می‌گوییم باید بین فلسفه و علم رابطه وجود داشته باشد و در فلسفه اسلامی چنین نیست. ببینید ملاصدرا در فلسفه‌اش چه می‌گوید؟ رشته‌ام فلسفه نیست، ولی می‌دانید ملاصدرا گفت اصالت وجود، نه اصالت ماهیت، چون جز وجود چیزی وجود ندارد، ماهیت خودش وجود است و موجودات در مراتب وجودند و مراتب وجود ماهیت آنها را می‌سازد.

جدول مندلیف را نگاه کنید. این جدول تصویر تمام نمای وحدت وجود در آینه شیمی است. مندلیف می‌گوید اگر می‌بینید هیدروژن با مس فرق دارد، ماهیتشان فرق ندارد، وجودشان فرق دارد. هیدروژن دو الکترون دارد، اکسیژن شانزده تا و مس 64 الکترون. یعنی شما بین چیزی که ملاصدرا در فلسفه آورده و آنچه که مندلیف در علم شیمی آورده است رابطه‌ای می‌بینید.

اين فرآيند در غرب،تاچه حد بر محافل دانشگاهي وبه ويژه دانشجويان فلسفه تاثير گذاشته است؟آنها چقدر از اين فضاي ركود تاثير گرفته اند؟

آنچه که امروز در مجموعه بحث‌های دانشگاهی دیده می‌شود، نوعی خودباختگی است. ما در هر کدام از شاخه‌های علوم انسانی نمی‌توانیم با شجاعت بایستیم و نظریات جدید مطرح کنیم. یک استاد اقتصاد داشتیم که تا آن موقع حدود 40 سال در دانشگاه تهران درس داده و آدم بسیار محترمی بود، داشت عواملی را که در اقتصاد کلان مؤثر است درس می‌داد، گفت می‌خواستم به امریکا بروم، سر راه به لندن رفتم، چون پرواز مستقیم به امریکا نیست. در خانه فلان استاد را زدم و گفتم استاد آن سالی که به من درس می‌دادید، می‌گفتید این عامل این‌قدر اثر دارد، لطفاً بگویید الان نظرتان بر چقدر است؟ مثلاً گفته بود اگر 30 درصد بوده، الان 20 درصد است. دانشجویی پرسید: «استاد نظر خود شما چیست؟» استاد جواب داد: «من که نمی‌توانم نظر بدهم!» استاد گران‌قدر اگر نمی‌توانید نظر بدهید چگونه کرسی استادی دانشگاه را در اختیار گرفته‌اید؟ چه کسی گفته است شرق نمی‌تواند نظریه‌پردازی کند؟ شرق مرکز نظریه‌پردازی بوده است. بی‌اطلاعی بنده از تاریخ نباید سبب شود فکر کنم تاریخ وجود نداشته است. اساساً اگر شرق وجود نداشت، غرب هم نبود. متأسفانه یکی از بزرگ‌ترین گرفتاری‌های ما در علوم انسانی این است که نیامدیم مقطع رنسانس را در ایران خوب تجزیه و تحلیل کنیم و بشناسیم. هنوز هم در انگلستان دو مرکز تحقیقاتی برای مطالعات رنسانس وجود دارد که فقط روی رنسانس مطالعه می‌کنند، ولی من و شما رنسانس را چگونه می‌شناسیم؟ از گزارش‌هایی که برای ما تهیه شده است. جسارت نباشد، ارزش بعضی از این گزارش‌ها در حد خیالبافی‌هایی است که آقای هانتینگتون در کتاب جنگ تمدن‌ها کرده و بعد هم آیین مملکت‌داری امریکا در برخورد با کشورهای جهان اسلام شده است.

بیایید برای روحیه‌ ما ـ یعنی کسانی که در علوم انسانی کار می‌کنند ـ فکری کنیم. در ابتدای جنگ در سال 1359 شکست خوردیم، ولی بعد از چند ماه که روحیه‌مان عوض شد، با دست خالی بر آن لشکر نیرومند پیروز شدیم. کشوری که درآمد سالیانه‌اش گاهی پنج میلیارد و 800 میلیون دلار بود، توانست کشوری را ناکام کند که فقط کمک شورای همکاری خلیج‌فارس به او 30 میلیارد دلار بود. چگونه؟ رزمنده ایرانی روحیه داشت و با سربند «یا حسین» به میدان آمده بود.

آیا حاضرید با سربند «یا حسین» وارد میدان فلسفه شوید؟ آن وقت دیگر نباید نگران این باشید که اگر حرف نو زدید، در فلان دانشگاه برای شما کلاس نگذارند، باید پایش بایستید و بگویید برای شکوفایی این تمدن حرف نو می‌زنم، ولو اینکه به من کلاس ندهند. چه کسی آمده و در تشک و بالش حریر خوابیده و بادش زده‌اند و نظریه‌پرداز شده است؟ برای فیلسوف و نظریه‌پرداز شدن باید خون دل خورد و استخوان خرد کرد. این‌طور نیست که نظریه‌پردازی تقسیم‌بندی جغرافیایی داشته و تابع آب و هوا باشد، مثلاً مناطق جنوبی یک جور نظریه‌پردازی می‌کنند و مناطق شمالی طور دیگری. این حرف‌ها مطرح نیست. علم از زمین نمی‌روید، از زمینه می‌روید.

درجمع بندي فرمايشاتتان،آيا اين هماني ِ فلسفه يونان با فلسفه غرب، در راستاي اشاعه سكولاريسم دركشور ما صورت مي گيرد؟راه ِ مواجهه با اين رويكرد چيست؟

اینکه تمدن امروز غرب ادامه تمدن یونان باستان نیست ـ امروز درصد قابل توجهی از جمعیت خود کشور یونان مسلمان هستند! به علاوه اینکه متأسفانه تمدن غرب به‌گونه‌ای زاییده تمدن اسلامی و از دل تمدن اسلامی برآمده و فرزند تحولات ملازم وقوع ظهور اسلام است. اگر پیغمبر اسلام(ص) نبودند و حزب مخفی و سکولار اموی به وجود نمی‌آمد، شبه جزیره ایبری فتح و برای سلاطین اندلس انتقام‌گیری از مسلمان‌ها در شرق و ساختن بهشت موعود روی کره زمین به عنوان آرمان آنها مطرح و تمدن غرب زاییده نمی‌شد. گذشته از همه اينها، اینکه ما به تجدید روحیه احتیاج داریم. باید از خودباختگی نجات یابیم و کورکورانه هر چیزی را که از غرب می‌آید روی سرمان حلوا حلوا نکنیم. نگوییم افتخار ارسطو این است که ضد افلاطون صحبت کرد و عیب ملاصدرا این است که ضد ابن‌سینا سخن گفت. نمی‌شود یک بام و دو هوا بود. اگر صد استاد صحبت کردن افتخار است، برای ملاصدرا هم هست و اگر ننگ است برای ارسطو هم هست. چطور هر آنچه که غربی شود خوب است و هر چه که مربوط به اسلام و مسلمانان باشد در نظر ما بد است؟ اين دوگانه گي مقبول نيست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها