
هم بيكار نبودم، هم براي خرج مدرسه پولي پسانداز ميكردم. آقاي ناصري، صاحب مغازه هم كه دوست پدرم بود، اولش قبول نميكرد و ميگفت: «كار در شيرينيپزي مسئوليت زيادي داره.» تا اينكه به اصرار پدرم، به شرط اينكه مسئوليتپذير باشم و در انجام كارها دقت كافي داشته باشم، پذيرفت كه سه ماه تابستون رو شاگردي كنم.
يك ماهي از كاركردنم توي فروشگاه گذشته بود. يك روز صبح، اول وقت، آقاي ناصري صاحب فروشگاه من رو خواست، رفتم تو كارگاه. در حالي كه با يك دست تكيه داده بود به ميز كار، با تأكيد و خيلي جدي گفت:«پيمان، نميدونم خبر داري يانهكه سالي يكبار از اداره كل فرآوردههاي غذايي، مأمورايي ميفرستن تا از توليدات و محصولات فروشگاه بازرسي كنن و اگه از لحاظ بهداشتي و كيفيت مشكلي نبود، مجوز ادامه فعاليت فروشگاه رو تأييد ميكنن.
خيلي خيلي دقت كن. اگه خدايي نكرده بازرسا كوچكترين ضعفي ببينن، پروانه كسب فروشگاه اخطار ميگيره و شايدم لغوش كنن. انوقت بايد تا سال ديگه منتظر بمونيم تا يه بازرسي ديگه. تازه اگه اشكالي نداشت بعد مجوز صادر ميكنن. شوخي كه نيست. موضوع سلامت مردم در كاره، پس شش دونگ حواستو جمع كن.»
انوقت خم شد به طرفم و با تأكيد گفت: «تو اين راسته خيابون چند تا شيريني پزي هست همشون رقيب ما هستن. من چندين سال زحمت كشيدم تا مغازهمون رو سر زبون انداختم، دلم نميخواد بر اثر سر به هوايي و سهلانگاري زحمت چندين و چندسالهام يهويي پوچ بشه بره هوا، اعتبار اين فروشگاه بسته به رگ حيات منهها فهميدي چي گفتم؟»
گفتم:«بله چشم خيالتون راحت من حواسم رو جمع ميكنم كه مشكلي پيش نياد.»
آقاي ناصري از پشت ميز بلند شد و همينطور كه به طرف كابينت كارگاه ميرفت، گفت:«ببين پسرم اين كارها رو كه ميگم، با دقت انجامش ميدي. از همين الان شروع ميكني و تا ظهر بايد تموم بشه. چون بعدازظهر كارگراي شيرينيپز ميان براي پخت چند نمونه شيريني و كيك. دلم ميخواد بازرسا از هر كدوم شيرينيها كه خواستن بچشن، مزه تازگي شيرينيها رو كاملاً حس كنن.»
آقاي ناصري به كابينت اشاره كرد و گفت: اول از همه طبقهها رو دستمال بكش تا بازرسا نتونن از بهداشت كارگاه ايراد بگيرن. بعد در حاليكه وسايل داخلكابينت مخصوص لوازم
شيريني پزي رو نشون ميداد ادامه داد: «اين وسايل و لوازم رو هم مرتب كن. هر وسيلهاي سر جاش باشه. وسايل اضافه رو بردار. كاردكها و ابزارهارو يه طرف بذار. چاشنيها و مواد افزودني شيريني، تو رديف پايينتر، اين وسايل قالبگيري جاش اونجا نيست. برشون دار بذار تو رديف وسط. هر چي اضافه هست ببر تو انبار.» بعد با دست اشاره كرد به يك ظرف سفيد نسبتاً بزرگ و سؤال كرد: «اين چيه؟ شكره يا پودر پنكيك؟» و بدون اينكه منتظر پاسخ من بشه، كمي از پودر رو برداشت و چشيد. بعد در حالي كه نچُ نچُ ميكرد، گفت:«اين نمك اينجا چكار ميكنه از اونجا بردار ببر تو انبار. صد دفعه گفتم جاي نمك تو كارگاه شيرينيپزي نيست. يه وقت كارگرا حواسشون نيست سرگرم كار ميشن نمك رو اشتباهي به جاي شكر استفاده ميكنن كلي خسارت به بار مياد.» و همينطور ريز به ريز همه موارد مهم رو تذكر داد.
منم گفتم:«باشه الان شروع ميكنم.» بعد آقاي ناصري خم شد و زل زد تو چشمام و گفت: «يه چيز مهم ديگه، براي صدمين بار ميگم وقتي مياي تو كارگاه اين هندز فري رو از تو گوشت بيار بيرون. نميشه كه همزمان حواست به كار باشه و هم موسيقي گوش كني، حواست پرت ميشه. آخه هر چيزي هم حدي داره. از صبح اين ماس ماسك تو گوشته تا شب. آخرش كر ميشيها؟» فوراً گوشي رو از توي گوشم در آوردم و با تأكيد دوباره گفتم:«چشم، چشم.» با رفتن آقاي ناصري از كارگاه نگاهي به در انداختم و وقتي مطمئن شدم رفته دوباره پخشكننده همراهم رو روشن كردم و هندزفري ر و فشار دادم تو گوشم و گرم كار كه شدم صداي پخش كننده رو زياد كردم. موزيك ميخوند: دريم دريم دارام دارام م م م م دارام دارام دريم دارام دام دام درام م م...
***
صبح روز بعد،آقاي بازرس همراه دو نفر يكي منشي كه دائم در حال يادداشت كردن بود و ديگري كه رانندهاش بود وارد كارگاه شيريني پزي شدند. پشت سر آنها آقاي ناصري كه معلوم بود دچار هيجان شده و تلاش ميكرد لحظهاي از هيئت بازرسي كننده جدا نشه پا به پاي بازرس حركت ميكرد و توضيحات لازم رو شمرده شمرده و البته با كمي لبخند ارائه ميداد. آقاي بازرس بعد از اينكه كارگاه رويك دوركامل زد ايستاد و نگاهي به اطراف انداخت. آقاي ناصري با اشاره به من و سه نفرديگه كه با روپوش سفيد، مودبانه كنار دستگاه مخصوص پخت شيريني ايستاده بوديم اشاره كرد و گفت:«اين دوستان همكاران زحمتكش اين كارگاه هستن همگي تلاششون اينه كه محصولات رو با كيفيت، مطابق ذائقه و ميل مشتريهامون توليد كنن» و بلافاصله ما هم سر را به نشانه تأييد حرف آقاي ناصري تكون داديم. آقاي بازرس هم سر رو به طرف ما برگردوند و بعد با لبخندي سرش رو به نشانه رضايت تكون داد و خطاب به منشي چيزايي گفت. انوقت رو كرد به آقاي ناصري و گفت: «خب خوشبختانه از نظر نظم و نظافت دركارگاه من مشكلي نديدم، اگه موافقيد بريم سر اصل مطلب كه همون كيفيت توليد و محصولات توليدي كارگاهه . ميدونيد كه رضايت مشتري براي ما خيلي مهمه. آقاي ناصري با هيجان گفت: «بله، بله حتماً بفرماييد داخل فروشگاه اونجا ميز هست براي نشستن.» بعد همگي رفتن و سر ميز پذيرايي نشستن. ميز پر شده بود از انواع و اقسام شيرينيهاي رنگارنگ. ابتدا بازرس و بعد همراهان شروع كردند يكي يكي از محصولات توليدي فروشگاه خوردن. كمكم داشت حوصلهام سر ميرفت من هم كه ديگه فكر كردم با من كاري ندارند طبق عادت دوباره دست بردم و از جيبم پخشكننده همراهم رو روشن كردم و هندزفري رو فشار دادم توي هردوتا گوشهام و براي اينكه صدايي از اطراف نشنوم تا جايي كه ميشد ولوم صدا رو زياد كردم. صداي موزيك تو گوش ميپيچيد كه: دريم دريم دارام دارام م م دارام دارام دريم دارام دام دام درام.
بازرس اولين تكه از كيك رو كه به دهنش گذاشت بعد از دوسه بار مزمزه كردن فوراً از روي ميز يك ليوان آب پر كرد و سركشيد.مثل اينكه ميخواست مزه چيزي رو كه خورده بود از بين ببره. بعد انگار متوجه چيزي شده باشه، تكهاي از يك شيريني ديگه رو برداشت و با احتياط در دهانش گذاشت و آروم آروم جويد و همانطور خيره خيره به آقاي ناصري كه تمام قدجلوش ايستاده بود نگاه كرد. همون موقع بازرس چيزي به آقاي ناصري گفت و آقاي ناصري هم فوراً سطلي رو از كنار ميز به آقاي بازرس داد. بازرس هم يكي يكي از شيرينيهاي روي ميز به دهنش ميذاشت و بعداز مز مزه كردن اونا رو درون سطل مينداخت. ناگهان بازرس بشقاب كيك رو به طرف آقاي ناصري گرفته و اشاره به خوردن كرد و ناصري هم عرق ريزان و دستپاچه چيزايي ميگفت. من كه جز صداي موزيك چيزي نميشنيدم براي اينكه از موضوع سر در بيارم، هندز فري رو از يك گوشم بيرون آوردم تا از كلمات رد و بدل شده بين ناصري و بازرس سر دربيارم.
ناصري مِن و مِن ميكرد و ميگفت:«م .م دارم .. دارم فكر ميكنم كه چرا اينطوري شده اصلاً تا حالا سابقه نداشته. اگه شما بريد از همين مغازههاي اطراف بپرسيد بهتون ميگن كه شيرينيهاي ما تو اين منطقه نظير نداره...» كه بازرس حرفشو قطع كرد و گفت:« شيريني؟! تو به اينا ميگي شيريني، مارو مسخرهكردي،اينا شيريني نيستن، اينا كشكن، كشك. ميفهمي كشك اصن خودت خوردي؟»
آقاي ناصري هم يكيشو به دهن گذاشت و چند لحظه بيحركت موند. بعد با سرعت توي سطل آشغال تُف كرد و گفت:«اَه اَه چقدر شوره» بعد انگار كه چيزي يادش اومده باشه فوراً سرش رو برگردوند به طرف من و خيره خيره چشم در چشمم دوخت. منم كه تازه دوزاريم افتاده بود مونده بودم چي بگم. يادم اومد تو اون لحظه فقط دوچيز ذهنم رو مشغول كرده بود يكي كيسه نمك و ديگري موزيك هندزفريم كه هماهنگ با لب هاي آقاي ناصري كه داشت به بازرس توضيح ميداد، توگوشم مي پيچيد: دريم دريم دارام دارام م م دارام دارام دريم دارام دام درام درام م م...