طيبه الهي تربتي، همسراستاد
ترجيح ميدهم درمقام بيان ذكر عارف متاله مرحوم استاد الهي قمشهاي با ذكر خاطرهاي سخن آغاز كنم. استاد الهي تعريف ميكردند كه در مكه معظمه عطش بر من مستولي شد. گفتم: «خدايا! آب ميخواهم.» با آن كثرت جمعيت شخصي كه ظرف آب يخي در دست داشت پيش آمد و گفت: «آقاي الهي! آب خواسته بوديد. ميل كنيد.» همچنين تعريف ميكردند شبي در كوچههاي مدينه از ضعف و ناتواني بر زمين افتادم و با خودم گفتم: «امشب نصيب مار و مور خواهم شد.» ناگهان مردمي از اهالي شهرضا (قمشه) رسيد و گفت: «آقاي الهي كسي به من گفت آقا در كوچههاي مدينه بر زمين افتاده است، آمدم شما را ببرم» و مرا با خود برد و رسيدگي كامل كرد. در كاروان هر كه احتياج به پولي داشت، ميگفتند برويد نزد آقاي الهي بگيريد. در صورتي كه من فقط با 11 قران پول عازم مكه شده بودم.
مكه مشرف بودند، سفر شش ماه به طول انجاميد. چند بار برايشان نوشتيم، ممكن است دانشگاه حقوقتان را قطع كند. جواب فرمودند: «من شما را به حق سپردهام نگران نباشيد روزي ما دست آنها نيست.»
گر نهاري نيست يا شامي چه غم
شادي ليل و نهار ما خوش است
يك روز از مسجد شاه سابق به خانه آمدند، بدون لباس. عبا را دور خود پيچيده بودند. پرسيدم: «لباستان چه شد؟» فرمودند: «در شبستان مسجد فقيري برهنه را ديدم لباسم را به او دادم.» تا آنجا كه به ياد دارم در ايام زندگي مشتركي كه داشتيم سه بار شبيه اين ماجرا تكرار شد.
يك هفته قبل از مرگ نامهاي را از ميان اوراق خود درآوردند و به برادرشان، محمد دادند و گفتند: «اين نامه را 13 سال پيش برايم فرستادي، نوبت توست كه نگاهش داري.» در آن نامه برادرشان چنين نوشته بود: «خواب ديدم شما در باغي نشستهايد و مشغول نوشتن هستيد. در قسمتي از اين باغ عدهاي مشغول ساختماناند و قصري را بنا ميكنند. پرسيدم: قصر از آن كيست؟ پاسخ دادند: از آن الهي است. پرسيدم: كي تمام ميشود؟ جواب دادند: هر زمان كتابي كه او در دست دارد به اتمام برسد» و ايشان در آخرين روزهاي عمر آخرين تصحيحات خود را بر ترجمه و منتخب التفاسير خود وارد ميكردند. از اشارات ديگري كه به رحلت خود كردند اين بود كه صبح روز وفات به يكي از دانشجويان خاص خود كه از شهر ديگري براي درس خدمتشان ميآمد، گفتند: «بهتر است براي خود به فكر استاد ديگري باشي كه ما شب را به پايان رساندهايم» و بدينسان با آگاهي به استقبال مرگي رفتند كه از آن هيچ هراسي نداشتند و سبب مرگ او جز اشتياق به بازگشت به موطن اصلي نبود، هر چند اطبا بهانه ظاهري آن را سكته مغزي تشخيص دادند.
در آخرين سالهاي عمر حال بيقراري و شيفتگي ايشان فزون شده بود، گاهي ميگفتند:
«وقت فراق مرغ جان زين آشيان نزديك شد
هنگام پرواز روان تا ملك جان نزديك شد
عمري در اين ويرانه ده مانند جغدان زيستي
بگشا پراي طاووس فر هندوستان نزديك شد»
و گاهي قصيده در ستايش پيري و مرگ ميسرودند و از مرگ خود به اشاره سخن ميگفتند و بالاخره در غروب بيست و چهارمين روز ارديبهشت سال 1352 درحالي كه قلم در دست داشتند درحال آخرين تصحيحات بر ترجمه منتخب التفاسير قرآن خود مرغ جان به عالم قدس پرواز كرد...
«و من في مات طلب العلم شهيدا.»