در شبهاي طولاني زمستان اروپا، دور از سرزمين مادري و خانواده خود، دور از مردماني كه همزبان و همنژاد بودند، دور از محيطي كه قبولم داشتند، در غم و اندوه فرورفته بودم و به گذشته روشن و زيباي خود ميانديشيدم.
دستم كوتاه بود و عمري را در حسرت و ماتم گذرانده بودم. معني سرگرداني و بيريشه بودن در اروپا را با تلخي درك ميكردم. بهجز كارت شناسايي كوچكي با عكسي زشت روي آن دستاويز ديگري نداشتم. ناشناخته، بيهويت و ناخواسته بودم!
هنگامي كه يك زن اروپايي همسن خود را در پيادهرو روبهروي خود ميديدم، ميگفتم: «اين ديار از آن اوست، نه از آن من. من هستم كه در اثر انقلاب در ايران از ديار خود رانده و به سرزمين او وارد شدهام. من هستم كه غريب افتاده و هويتم را از دست دادهام. او در اين كشور ريشه و به اين مرز و بوم تعلق دارد. اگر روزي به حضور من در اينجا معترض باشد، بايد حق را به او بدهم.» در انديشه خود روزهاي روشن آفتابي، آسمان صاف آبي و كوههاي رنگارنگ ايران را از نظر ميگذراندم. گفتوگو با همميهنان خونگرم و دلسوز خود را در خاطر مرور ميكردم. اتفاقات كوچك و خوش روزمره يا مصيبتهاي بزرگ اندوهزا از نظرم ميگذشتند. همه را دوست داشتم، همه را با عشق به خاطر ميآوردم. همه خاطرهها مانند تارهاي رنگارنگ به هم آميخته و در هم تنيده بودند و در روحم همچون امواج آرام به حركت درميآمدند و قلبم را تسكين ميدادند.
به خاطرم رسيد خاطرات شيرين گذشته را ثبت كنم مبادا محو شوند و آنها نيز از دستم بروند! اين بود كه شبها گوش جانم را به گذشته ميسپردم و آنچه را ميشنيدم ثبت ميكردم. گاه در اين يادآوريها به بعضي نكات مجهول برخورد ميكردم كه بايد درباره آن تحقيق ميكردم تا مثلاً تاريخ و دلايل مسافرت خانوادگي به فارس، علت ماندن در اصفهان، محبوس شدن پدر و برادرانم و... برايم روشن شود. از اين جهت به مطالعه سرگذشت پدرم، عبدالحسين ميرزا فرمانفرما پرداختم و آنچنان در آن غرقه شدم كه يكباره كتابچههاي خاطرات خود را كنار گذاشتم و تمام توجهم را به زندگينامه او معطوف كردم. چون آن كتاب به طبع رسيد، كتابچههاي خاطرات گذشتهام را گشودم و آنها را دوباره مرور كردم. به نظرم آمد دست روزگار گنجينهاي از آداب و رسوم قديم ايران را به دستم سپرده است و وظيفه دارم با نوشتن خاطرات خود اين گنجينه را به نسلهاي بعدي بسپارم، مبادا از بين برود و به نسلهاي آتي نرسند.
اينك اين گنجينه را به شكل كتاب حاضر به شما خوانندگان عزيز تقديم ميكنم. در آن شبهاي غرقه در گذشته، گاه خاطراتم در ثانيهاي سالها را طي ميكردند و از كنج آرام و دنج خود به محيط پرسر و صدا و پر زرق و برق زندگي اروپا سرك ميكشيدند و ساعتها طول ميكشيد تا بار ديگر به محل ساكت خود بازگردند. اين خود خصيصه خاطرات است كه از حركت بازنميايستند و مانند نورافكني بزرگ روي گذشته دور و نزديك پرتو ميافكنند و آنها را با هم متصل ميسازند. اين كتاب درودي است به زنان و مادران ايراني، چه در حرمسراهاي شاهي، چه در اندرونيهاي بزرگان و چه در خانههاي كوچك، به آناني كه پشت ديوارهاي بلند خانههاي خود عمرشان را با فداكاري و گذشت در انزواي دشوار اندرونيها به تربيت فرزندان و اداره امور خانواده و ياري مردانشان سپري كردند. ستايش خود را گذشته از مادرم و همسران پدرم، نثار زنان و مادران رنجكشيده، صبور، پاكدامن و والامقام ايراني ميكنم. از لطف بيدريغ برادرم مهندس عبدالعزيز فرمانفرماييان از رسيدگي، مراقبت و همراهي خواهران عزيزم خانم ليلي مجد، هايده حكيمي و حميرا محلوجي سپاسگزارم. از برادرم دكتر علينقي فرمانفرماييان كه با وجود گرفتاريهاي شخصي در نظم كلمات، ويرايش و رسيدگي به تدوين و چاپ كتاب در تهران از توجه و وقت خود دريغ نكرد تشكر ميكنم.