کد خبر: 670663
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۹:۰۳
گفت‌وشنود با همسر شهید وحید دستگردی
شاهد توحيدي
جوان آنلاين: در فاجعه دفتر نخستوزیری که توسط منافقین و به دستور مستقیم امریکا صورت گرفت، به همراه شهيدان محمدعلی رجایی رئیسجمهور و دکتر باهنر نخستوزیر، سرهنگ هوشنگ وحید دستگردی، رئیس شهربانی نیز شديدا مصدوم وچند روزبعد به شهادت رسید.اينك به مناسبت فرارسيدن سالروز شهادت اين عزیز، با همسر محترم آن شهيدِ والاگفت وشنودي انجام گرفته است که متن آن راپيش روي داريد. اميد آنكه مقبول افتد.

شخصيت شهيد والامقام، سرهنگ وحيد دستگردي كمتر مورد بررسي وتبيين پ‍ژوهشگران قرار گرفته است.بهتر است كه در آغاز سخن،از خاطرات ازدواج خود باايشان ونيز خصال اخلاقي آن بزرگوار قدري صحبت بفرمائيد؟

بسم الله الرحمن الرحيم.من دخترعمو و همسر سرتیپ شهید وحید دستگردی هستم. دوران کودکیام در دستگرد (بخش 5 اصفهان) به تحصیل گذشته است و هنگامی که شهید دستگردی به دانشکده افسری رفته بود، با ایشان ازدواج کردم که حاصل آن دو پسر و دو دختر است.

شهید وحید هم در سال 1304 در محله عباسآباد (عینالدوله تهران) چشم به جهان گشود. مادرش سیده زهرا سادات از سادات صحیح النسب اصفهان و منسوبان مرحوم آیتالله درچهای و پدرش مرحوم وحید روحانی بود و در حوادث مشروطیت در اصفهان نقش عمدهای داشت، از آن جمله اداره چهار روزنامه به عهده ایشان بود. وی که طبع شعر نیز داشت اشعارش در همان زمان ورد زبان مردم کوچه و بازار بود.در اوج مبارزه مردم با دولتهای روس و انگلیس چکامه «نارنجک» را سرود که اگر حافظهام یاری کند دو بیت آن چنین است:

«نه زهر بیشه و جنگل مظفر خیزد

یا زهر آتش سوزنده سمندر خیزد

از پروس است که ژنرال هزور خیزد

مرد از لندن و پاریس کجا خیزد!»

که پس از سرودن این شعر که جنجالی به پا کرد، عمال روس و انگلیس در صدد دستگیری وی برآمدند و او نیز به ناچار به چهار محال و بختیاری گریخت که در غیاب او اموالش را به غارت بردند. او پس از چهار سال که اصفهان از وجود قرای روس و انگلیس تخلیه شد، از چهار محال و بختیاری به شهر خود بازگشت و پس از آن به تهران آمد و نشریه «ارمغان» را منتشر کرد.

دغدغه او خدمت به محرومان بود


سرتیپ وحید دستگردی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند و سپس در کنکور دانشکده فنی دانشگاه تهران قبول شد، لیکن قبل از این که فارغالتحصیل شود، در دانشکده پلیس ثبتنام کرد و در آنجا پذیرفته شد. در سال 1327 که واقعه دانشگاه پیش آمد و مرحوم فخرایی قصد اعدام انقلابی شاه را کرد، به دلیل ارتباط وحید دستگردی و دو تن از دوستانش چندی مخفی بود و این موضوع در پروندهاش ثبت است و به همین دلیل پس از پایان تحصیلش در دانشکده افسری او را به محلات فرستادند که در واقع حکم تبعید را داشت.

از سوابق خدمتی و مشاغل شهید به مواردی اشاره کنید؟

شهید وحید دستگردی بیش از 30 سال بهطور مداوم در شهربانی خدمت کرد که بیشترین مدت آن را در تهران بود، از جمله اداراتی که مرحوم وحید در آن خدمت کرد میتوان به راهنمایی و رانندگی، ریاست چند کلانتری در تهران اشاره کرد و چند سالی را نیز در اصفهان و محلات خدمت کرد که البته در این دوران دائماً تحت نظر بود.

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل ناملایمات، خودش را بازنشسته کرد و در این مدت ارتباط خود را با گروههای مسلمان برقرار ساخت و در ضمن به مطالعه هم میپرداخت و به سفر حج هم رفت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به خدمت در شهربانی فرا خوانده شد که اولین سمتش در این دوره ریاست شهربانی اصفهان بود که بعد از یک سال به معاونت شهربانی و سپس به سمت قائممقام و ریاست شهربانی منصوب و مشغول به کار شد. شهید دستگردی تنها شش ماه رئیس شهربانی بود که در حادثه انفجار دفتر نخستوزیری به شهادت رسید.

از خصوصیات اخلاقی همسرتان بگویید؟

سرهنگ وحید همواره با دقت و حوصله خاصی کاری را که به او محول شده بود انجام میداد. به مردم محروم عشق و علاقه خاصی داشت و همواره به فرزندانمان توصیه میکرد تا میتوانید تحصیل کنید و به یاد داشته باشید از علم خود در راه خدمت به مردم محروم بهره بگیرید و فراموش نکنید آنچه که دارید از خداست و با یاد خدا بودن است که انسان به کمال میرسد.

چگونه از حادثه انفجار دفتر نخستوزیری مطلع شدید؟

روز واقعه که بعدازظهر یکشنبه هشت شهریور بود به منزل یکی از اقواممان که تقریباً در حوالی خیابان فلسطین و نخستوزیری است رفته بودم. ناگهان صدای انفجار همه ما را متوحش کرد و بیدرنگ به سوی صدا شتافتیم. وقتی به پشت پنجره رسیدم، دیدم دود و آتش از دفتر نخستوزیری به هوا رفته است! از آنجایی که میدانستم در نخستوزیری جلسهای با حضور شهید رجایی، باهنر و عدهای از مسئولین برگزار میشود و شوهرم هم در آن جلسه است، بلافاصله به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و با گفتن یا زهرا، چادرم را به سر و به سوی دفتر نخستوزیری حرکت کردم. نمیدانم از زمانی که حرکت کردم و به نخستوزیری رسیدم چقدر طول کشید، ولی بلافاصله که خود را به محل انفجار رساندم گفتند سرهنگ وحید را که جراحت مختصری داشت به بیمارستان سوانح و سوختگی بردهاند. به سمت بیمارستان سوانح و سوختگی رفتم. در آنجا همسر شهید رجایی هم آمده بود و ظاهراً به دنبال ایشان میگشت.از آن روز تا شهادت همسرم در بیمارستان بودم.

از مدتی که در بیمارستان بودید بگویید؟ايشان چه وضعيتي داشتند؟

همان طور که میدانید در کسالتهای سوختگی وضع ظاهری بیمار بد نیست و هوش و حواسش طبیعی است، ولی از سوختگی رنج میبرد. ایشان هم چنین حالاتی داشت. ایشان روی تخت خوابیده و تمام بدنش باندپیچی شده بود و اصلاً نمیتوانست حرکت کند، در حالی که در سوختگی بیمار باید حرکت کند تا سموم بدنش دفع شود که این امر برای ایشان غیرممکن بود، چون علاوه بر سوختگی دست و کمر شکستگی هم داشت، بنابراین نمیتوانست حرکت کند. علت هم این بود که خود را از محل حادثه و تشکیل جلسه به پایین پرت کرده بود. روز اول شهید تقریباً بیهوش بود و از روز دوم حالش رو به بهبود رفت. به محض این که احساس کرد میتواند کاری انجام دهد از بیمارستان به امور شهربانی پرداخت و مسئولین هر روز با وی تماس میگرفتند و در این مدت نیز مسئولان از ایشان عیادت حضوری و تلفنی میکردند.

در آخرین روزهای حیاتش تب و ضعف نداشت و فشار خونش طبیعی بود و غذا را از خانه میبردیم و با اشتها میخورد که 13 شهریور ناگهان حالش دگرگون شد و به بیمارستان قلب انتقال یافت و بامداد 14 شهریور قلبش برای همیشه از تپیدن ایستاد و به لقاءالله پیوست.

شهيدوحید دستگردی در این مدت، از حادثه نخستوزیری به شماچیزی نگفت؟

چرا و حادثه را برایمان شرح داد. او میگفت کنار شهيد باهنر نشسته بودم و ایشان نیز کنار شهید رجایی بود. مشغول خواندن گزارش شهربانی بودم که حادثه اتفاق افتاد. احساس کردم با صندلی به گوشهای پرتاب شدم. مثل این که هیچ جایی را نمیدیدم و شنواییام را هم از دست داده بودم. چشمانم را مالیدم. دیدم اتاق پر از دود و آتش است. حتی سقف اتاق که میسوخت تکههایش روی زمین میریخت. به طرف بالکن رفتم تا شاید بتوانم خودم را نجات بدهم. به بالکن هم رفتم و حتی پایم را از نرده رد کردم که به بیرون بپرم که ناگهان یادم افتاد آقای باهنر کنارم نشسته بود و ممکن است ایشان نتواند خود را نجات بدهد. مجدداً برگشتم و با وجودی که آتش زبانه میکشید به میان آتش رفتم و در آن لحظه دیدم اثری از شهیدان باهنر و رجایی نیست. در حالی که بدنم سوخته بود به طرف بالکن آمدم و خودم را پرت کردم. بعدها گفتند همزمان با بیرون آمدنم اتاق ریزش کرد و رویم انبوهی از آتش و خاک ریخت و دیگر چیزی نفهمیدم.

از آخرین خاطرات وحید دستگردی در بیمارستان چه در ذهن دارید؟

ایشان در آخرین لحظات توصیه و سفارش میکرد که از یاد خدا غافل نباشیم و در تمام مدتی که بستری بود نگذاشتیم ایشان از رادیو، تلویزیون و روزنامهها استفاده کند. دکترها گفته بودند. به همین دلیل هم یک روز قبل از شهادت ایشان خبر شهادت باهنر و رجایی را شنیدند و بسیار ناراحت شدند. چند بار در طول بستری بودن از من خواستند برای سلامتیشان دعا نکنم و از خدا بخواهم شهید شود که به آرزویش رسید.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
اگاه
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۶/۱۳
0
0
رحمت خدا برشهیدان خوبست از بهزاد نبوی راجع به وقایع هشت شهریور محاکمه و استنطاق شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار