آدمي مجبور است در اين تنوع و كثرت به وحدت برسد و دل را با دلدار يكدله كند و اين راه دشوار در برابر آدمي است. هر رنگي دعوتي است و سرانجام و فرجامي را با خود به همراه دارد. هر رنگي پرچمي است و عالم پر از رنگها و دعوتها و پرچمهاست. رنگها بر سر راه آدمي قرار ميگيرند و هر كدام او را سويي دعوت ميكنند، هر كدام به سويي ميخواهند آدمي را بكشند تا آدمي در اين كشاكش، دعوت كدام رنگ را بپذيرد.
اما آدمي چگونه ميتواند از ميان اين رنگها عبور كند و دست به كدام رنگ بزند. دو سلاح به آدمي داده شده، اول اينكه آزاد آفريده شده و ميتواند «انتخاب» كند، پس دايره انتخاب او تنگ نيست و از اين نظر در تنگنا قرار ندارد، دوم اينكه اگر در درون خود بگردد و مجاهدت كند به سلاح «پرهيز» خواهد رسيد كه قطع مسلم مهمترين سلاح آدمي است.
يكي از زيباترين آيات قرآن حكيم در اين باره، آيه 138 سوره بقره است، آنجا كه ميفرمايد: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نحَْنُ لَهُ عَبِدُونَ/ اين رنگ خداست و رنگ چه كسى از رنگ خدا بهتر است. ما پرستندگان او هستيم»
معلوم است رنگي كه قرآن از آن سخن به ميان ميآورد رنگ جامه و تن نيست، رنگ پوست و پوستين نيست. اين رنگ، رنگ درون آدمي است. رنگ حال و احوال آدمي است، رنگ تمايلات قلب آدمي است تا بنگري كه قلب تو چه سمت و سويي به خود گرفته است.
مثل اين ميماند كه از «قلب آدمي» تعبير به «بوم نقاشي» كنيم. از وقتي به دنيا آمدهاي، اين بوم را به تو دادهاند اما تويي كه با «انتخاب» و «پرهيز»، اين بوم را رنگآميزي ميكني. يعني با «پرهيز»، رنگهايي را كه نميخواهي انتخاب ميكني و نميگذاري كه آن رنگها بر بوم تو بنشينند و با «انتخاب»، رنگهايي را كه ميخواهي و دوست داري بر بوم تو بيايند دستچين ميكني.
علامه طباطبايي در تفسير الميزان درباره كلمه صبغه مينويسند: «صبغه از ماده «ص ـ ب ـ غ» است، و نوعيت را افاده مىكند، يعنى مىفهماند اين ايمان كه گفتوگويش مىكرديم، يك نوع رنگ خدايى است، كه ما به خود گرفتهايم، و اين بهترين رنگ است، نه رنگ يهوديت و نصرانيت، كه در دين خدا تفرقه انداخته، آن را آن طور كه خدا دستور داده به پا نداشته است.»
در تفسير نمونه هم درباره اين آيه آمده است: قرآن كريم به دنبال دعوتى كه در آيات سابق از عموم پيروان اديان، دائر به تبعيت از برنامههاى همه انبيا شده بود، در نخستين آيه مورد بحث، به همه آنها فرمان مىدهد كه «تنها رنگ خدايى را بپذيريد» ـ كه همان رنگ ايمان و توحيد خالص است ـ سپس اضافه مىكند چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است؟ و ما منحصراً او را پرستش مىكنيم.
به اين ترتيب، قرآن فرمان مىدهد همه رنگهاى نژادى و قبيلگى و ساير رنگهاى تفرقهانداز را از ميان بردارند و همگى به رنگ الهى درآيند. مفسران نوشتهاند كه در ميان مسيحيان معمول بود كه فرزندان خود را «غسل تعميد» مىدادند، گاه ادويه مخصوص زرد رنگى به آب اضافه مىكردند و مىگفتند: اين غسل مخصوصاً با اين رنگ خاص باعث تطهير نوزاد از گناه ذاتى كه از آدم به ارث برده است، مىشود.
قرآن بر اين منطق بىاساس، خط بطلان مىكشد و مىگويد: بهتر اين است كه به جاى رنگ ظاهر و رنگهاى خرافاتى و تفرقهانداز، رنگ حقيقت و خدايى را بپذيريد تا روح و جانتان از هر آلودگى پاك گردد.
اما يهود و غير آنها گاه با مسلمانان به محاجه و گفتوگو برمىخاستند و مىگفتند: تمام پيامبران از ميان جمعيت ما برخاسته، و دين ما قديمىترين اديان و كتاب ما كهنترين كتب آسمانى است، اگر محمد نيز پيامبر بود بايد از ميان ما مبعوث شده باشد! گاه مىگفتند: «نژاد ما از نژاد عرب براى پذيرش ايمان و وحى آمادهتر است، چراكه آنها بتپرست بودهاند و ما نبوديم. گاه خود را فرزندان خدا مىناميدند و بهشت را در انحصار خودشان!»
راستى چه تعبير زيبا و لطيفى است اگر مردم رنگ خدايى بپذيرند يعنى رنگ وحدت و عظمت و پاكى و پرهيزكارى. رنگ بىرنگى و عدالت و مساوات و برادرى و برابرى. و رنگ توحيد و اخلاص، مىتوانند در پرتو آن به همه نزاعها و كشمكشها كه «هر گاه بى رنگى اسير رنگ شود» به وجود مىآيد، از ميان بردارند، و ريشههاى شرك و نفاق و تفرقه را بركنند. در حقيقت اين همان بى رنگى و حذف همه رنگها است.
در احاديث متعددى نيز از امام صادق (ع) در تفسير اين آيه نقل شده كه مقصود از صِبْغَةَ اللَّهِ آئين پاك اسلام است.