به ياد ميآوردم شبهاي عاشورا و تاسوعا را كه عرصه براي شيطنتهاي كودكانه ما و تمام بچههاي همسن و سال خودم فراهم بود. ما يعني من و «محمد باقر» پسر داييام در رأس هرم شيطنت قرار داشتيم و به قول امروزيها فرمانده خرابكاريهاي كودكانه بوديم. استاد مسلم به چاه انداختن همان «سنگ » معروفي بوديم كه صد عاقل نميتوانستند آن سنگ را از چاه بيرون بياورند! گرچه اين شيطنتها در ابتدا با قول و قرارهايي كه شيطنت سالهاي قبل را نفي ميكرد و با ريش گرو گذاشتنهايي كه برايمان محلي از اعراب نداشتند، آغاز ميشد. اول با روشن كردن شمع و آتش بازي، كه لذتي عجيب برايمان داشت، درمكاني كه حكم سقاخانه را داشت و در صندوق خانه منزل «حاج دايي » تعبيه شده بود، آغاز ميشد. هميشه هم اين آتشبازي و آتش سوزاندنها تا قبل از نيمه شب فرصت بروز و مجال ظهور داشت و به مجرد اينكه ساعتها دوعقربه خود را به نشان تسليم بالا ميبردند و ساعت 12نيمه شب را نشان ميداند، بچهها هم ناگزير بايد در معيت زنان و مردان مسن به خانه بازميگشتند و جوانان را با اين شبهاي پررمز و راز تنها ميگذاشتند. چون از ساعت 12 به بعد عملاً آب ديگها جوش آمده بود و گندمهاي تهيه شده براي حليم به داخل ديگهايي ريخته ميشد كه قل قل ميزدند و ديگر بازوي جوانان بود كه بايد تا سپيده حليم را ورز ميداد و نذر را ادا ميكرد.
هميشه يكي دو روز اول ماه محرم، حاج دايي پيغام ميداد كه عصر به منزلشان بروم. ميرفتم، ابتدا با محمد باقر، چند ده آجر و چند فرغون خاك رس آفتابخورده به صندوق خانه ميرسانديم. حاج دايي كه از حجره برميگشت، يكراست ميآمد و كتش را ميكند و سر آستينهاي پيراهنش را به روي ساعدهايش بر ميزد و خاك را گل ميكرد و از دست ما آجر ميگرفت و كوره حليم را در وسط صندوق خانه و روي تنوري كه در آنجا قرار داشت، بنا ميكرد. بعد ديگهاي بزرگ را تك و تنها روي ديواره كوره ميچيد و همه درزها، به جز يك هواكش كوچك و دهانهاي براي ريختن هيزم را گل ميگرفت و به اين وسيله رسماً براي نذريپزان و مراسم عزاداري و ساير متفرعاتش آماده ميشد.
شمع بازيهاي ما تنها يك بازي كودكانه نبود. شيوهاي چند منظوره بود كه گذشته از التذاذ كودكان، به نوعي روشي براي تأمين نور صندوق خانه بود و هم راهي براي نذر و نياز. به اين صورت كه در آن زمان نذر افروختن شمع، تقريباً توسط پير و جوان، بزرگ و كوچك انجام ميشد. اما افراد مسن به خاطر مشكلات جسمي، از آمدن كنار سقاخانه، جايي كه منحصرا ًبراي ايام عزاداري و براي شمع روشن كردن ساخته ميشد، معذور بودند و افتخار افروختن شمعها در ميان كودكان نصيب يكي از ما ميشد كه در آنجا حق آب و گل داشتيم.
جالب بود كه قديميها كه اعتقاد راسخ و خالصي به واقعه عاشورا داشتند، در ايام محرم، بهخصوص روزهاي تاسوعا و عاشورا از روشن كردن چراغ و نورافشاني خودداري ميكردند و در مراسمهايي مانند نذري پزان، كسي كه متوجه روشن شدن هر شمعي ميشد با صداي خفي و جلي به ذكر صلوات ميپرداخت. ذكري كه در مواقع عادي و بيشتر غروب هنگام هر روز در پي روشن شدن چراغ هر خانه و دكان و ملكي انجام ميشد و من نميدانستم خاستگاه اين باور از كجاست!
يك روز غروب براي كاري به بازار و حجره حاج دايي رفته بودم. ديگر وقت روشن كردن چراغ بود. به قول كاسبها و بازاريان كه آن زمان را «سر چراغ» ميگفتند و به خاطر اينكه قاطبه مردم در حال بازگشت به خانههايشان بودند و سر راهشان هم مايحتاج و ملزومات مورد نياز خود را خريداري ميكردند، غالباً شلوغ بود. آن روز اولين آشناي دايي كه از در مغازه او رد شد با صداي بلند و بيهيچ سلام و احوالپرسي گفت: «چراغ روشن» و اين لفظ را بعدها بارها و بارها شنيدم و باز پديده نور و ظلمت براين خاصتر شد.
بعدها از اطرافيان، به خصوص مادربزرگها و پدربزرگها در مورد نور و ظلمت و اهميت آن در زندگي روايتهاي مختلفي شنيدم. به خصوص توصيههايي در رابطه با نوراني كردن جسم و جان به علم و دانش و خوبيهاي زندگي و در مقابل آن پرهيز از ظلمات و تاريكي جهل و ناداني همواره روايت ميشد. هميشه فكر ميكردم كه تمامي اينها همه تشبيه و استعارهاند. اينكه بر اساس تفكرات قدما آفريدن تمام آفريدههاي خوب و مثمر ثمر، رحمانياند و پستيها و بديها مولد تفكرات شيطانياند و به تبع آن نور و ظلمت هم در اين چارچوب نگريسته شده است و به واسطه كارآيي نور در زندگي روزمره انسان و محدوديتهايي كه تاريكي و ظلمت بر سر راه انسان قرار ميدهد، اين دو مقوله، به ويژه مقوله اعجابانگيز نور، كه ابعاد بسيار پيچيدهاي هم در حكمت و فلسفه اين سرزمين دارد، به اين شكل مورد كاربرد قرار گرفته است.
اما با بزرگ شدن و به حكم تجربه، چيزهاي ديگري از زندگي آموختيم. به ويژه وقتي يكي از استادانم كه هنرمندي بيبديل بود، بحث علمي و حكمي نور و متفرعاتش را برايمان روشن كرد و به تحقيقات منسجم دانشمندان غربي اشاره كرد و تحقيقاتي كه زيربناي بهوجود آمدن مباحث فلسفي بسيار عميقي در حوزه فلسفه و هنر شده است. اما جالب اينجاست كه استاد ما ميگفت تمام بحثهاي مربوط به نور و رنگ، تنها در يكي از قصايد مولانا آمده است. قصيدهاي كه ابتداي آن اينگونه آغاز ميشود « در درون خود بفزا درد را / تا ببيني سبز و سرخ و زرد را / كي ببيني سبز و زرد و بور را ؟ / تا نبيني پيش از اين سه نور را...»
و جالب تر اينكه ما نميدانيم كه مولانا اصلاً چنين قصيدهاي دارد يا نه ؟ و اينكه دانش عظيم مولانا حكم همان قطره را در برابر دريا دارد؛ دريايي به نام قرآن كريم و شريف.
پس از آن بلا واسطه درس دادن ما را از سوره نور، به ويژه آيات شريفه 24 تا 35 اين سوره آغاز كرد. آيهاي كه ميفرمايد: « اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كمِشْكاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كأَنَّهَا كوْكبٌ دُرِّي يوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكةٍ زَيتُونِةٍ لَّا شَرْقِيةٍ وَلَا غَرْبِيةٍ يكادُ زَيتُهَا يضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَي نُورٍ يهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يشَاءُ وَيضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكلِّ شَيءٍ عَلِيمٌ. » يعني «خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى، و آن چراغ در شيشهاى است. آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى، افروخته مىشود. نزديك است كه روغنش ـ هر چند بدان آتشى نرسيده باشد ـ روشنى بخشد. روشنىِ بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند، و اين مَثَلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست » و در تفسير آيات پاياني ميگفت معني و منظور سورهاي كه ميفرمايد: «خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند» منظور پيامبرصلوات الله عليه و امامان معصوم سلام الله عليه هستند كه هادي و رهبر و راهنماي مردمند و چراغ هدايتي كه خدا به بندگانش هديه داده است.
او هميشه ميگفت صلوات فرستادنهايي كه در پي روشن شدن چراغ فرستاده ميشد، بر اين باور بود كه در مواجهه با انوار مشعشع الهي ، يعني امامان معصوم(س) صورت ميگرفته است. با اين همه انوار آنزمان نورعلينور بود!