همزمان با ترجمه رمان زنگ انشا، نوشته زيگفريد لنتس (Siegfried. Lenz)، ترجمه رمان زندگي و زمانه مايكل ك، نوشته جي.ام. كوتسيا (J.M.Coetzee) را ميخوانم. معمولاً پشت ميز كتاب نميخوانم. روي فرش مينشينم، چهارزانو و ميگذارمش روي بلندي بالش مخصوص تكيه دادن- كه جلوم گذاشتهام. چشمهاي خواندنم ضعيفند- نه خيلي زياد، با اين وجود دوست ندارم عينك بزنم. وقتي خسته ميشوم، كمي بهشان وقت ميدهم تا از پشت پلكهاي بسته خستگيشان را در كنند. در آن تاريكي فكر ميكنم. همان طور كه موقع خواندن هركتابي داستان خودم را مينويسم.
پشت ميز، ضمن نوشتن، به موسيقي گوش ميدهم، بدون كلام؛ كاري كه هم اكنون دارم انجام ميدهم. بيشتر وقتي ميخواهم هيچ كاري نكنم، جز شنيدن موسيقي، ميروم سراغ بنان. از پشت ميز ميتوانم به باغچهام توي حياط نگاه كنم. گلهاي متنوعي كه همهشان را خودم پرورش دادهام؛ قرنفل، ميمون، رز سرخ رونده، گل محمدي، شاه پسند، گلهاي زردي كه مثل خورشيدند و با گردش آفتاب گردنشان را كج ميكنند و بالاخره ياس امينالدوله كه دامن دامن گل زرد و سفيد از سر و شانهاش فرو ميريزد. چقدر دلم ميخواهد «زبان در قفا» و «گل لادن» هم ميداشتم. اينها مرا به ياد اهواز يا بنگلههاي انگليسينشين در آغاجاري مياندازد... و باز موسيقياي كه نميتوانم بدون آن بخوانم و بنويسم.
حالا به قصد پاسخ دادن به سؤالي كه ناگهان به ذهنم خطور كرده، آمدهام نشستهام پشت ميز و شروع كردهام به نوشتن اين يادداشت اما خيال مرا برداشته و برده است سراغ گذشتهاي كه هميشه دربارهاش چيز نوشتهام.
آن سؤال اين بود: يك نويسنده چرا مينويسد؟ يا كسي كه دلش ميخواهد كتاب بخواند، عده بسيار كمي از مردم كه كتاب ميخوانند. آيا قصدشان اين است بروند روي پله دوم بايستند و از آنجا به مردم نگاه كنند؟ اينكه كار احمقانهاي است. احمقانه است زيرا يادشان ميرود در اين عالم هستي از ذره هم كمترند. نه، اگر از تجربه خودم حرف بزنم، آن وقت ناگهان با اين حقيقت مواجه ميشوم كه پاسخ دادن به اين سؤال چندان آسان نيست.
باران ريز، دانههاي ريز باران و بوتههاي قرنفل كه امسال مهمان تازه باغچه مناند.
گمان ميكنم بهتر است توي خودم بگردم و جوابش را پيدا كنم؛ در هر صورت خودم را كه بهتر ميشناسم.
اينكه اينجور با اشتياق و چهارزانو نشسته روي فرش و كتابش را گذاشته است روي بالش و آن يكي را هم دم دستش گذاشته، همين آدم كه تازگيها پا به 65 سالگي نهاده و دلش را به اين خوش كرده است كه روزي بهترين داستان عالم را خواهد نوشت، چرا اينجور حريصانه افتاده است به جان كلمات و همه را، بيآنكه حتي يك كلمه را جا بيندازد، از نظر ميگذراند؟ اگر بگويم جز آنكه غريزهاش چنين حكم ميكند، غريزهاي كه ناگزير است از آن پيروي كند، حرفم را باور ميكنيد؟
و آن يكي، همين آدمي كه تازگيها پا به 65 سالگي نهاده است و ضمن نوشتن به موسيقي آواي زمين عليقلي گوش ميدهد و در پس هرچند جملهاي كه مينويسد، باغچه را و ريزش ملايم باران را نگاه ميكند. چرا اين طور يك نفس كلمات را ميريزد روي كاغذ؟ جز آنكه به همان نتيجه نخستين برسد چاره ديگري ندارد.
وقتي عميقاً نفس ميكشم و بوي تن دردمند مايكل ك در آفريقاي جنوبي را حس ميكنم و ستمهايي كه در همين دو سه دهه پيش احساس كرده است، وقتي كه اندوه بيكران نانزن نقاش پير آلماني از ستم نازيها را در كتاب زنگ انشا با تمام وجودم حس ميكنم، آن وقت به خودم ميگويم: اين غريزه چه كارها كه نميكند. همين «ضمير نا بخود» است كه بسياري از هنرمندان جهان را خلق كرده است. نويسندگان بسياري كه آثارشان در كتابخانهها با يكديگر به گفتوگويي خاموش مشغولند و صداشان را وقتي ميشود شنيد كه آنها را بخوانيم.
كتابهايي كه هنوز هم ميشود در موزهها ديد و از گِل خام ساخته شدهاند. كتابهايي كه بر سرتاسر ديوارهاي چغازنبيل محفوظ ماندهاند، كتابهايي كه بر سنگ حك شدهاند كه نوشته ميشوند و شسته نميشوند. كتابهايي كه به دنيا ميآيند و نميميرند. هيچ كس در هيچ كجاي دنيا، در هر اندازه و قدرتي كه باشد، نميتواند مانع خلق كتابهايي بشود كه غريزه زلال بشري عامل پديداري آنها بوده است. اين فطرت الهي را كه الهام بخشي از آن است، خدا به انسان آگاه بخشيده است. جدال با آفرينش، جدال با خداست.
ما دو نفر (من كه پشت ميز نشستهام و آنكه اينجا مثل بودا چهارزانو سرش توي كتاب است، با اين تفاوت كه كلهاش را از ته نتراشيده) تحمل تمام دردهاي مضاعف جهان را نداريم و شكنندهتر از آنيم كه بتوانيم تحمل كنيم. با اين همه، كتاب آراممان ميكند. بيدارمان ميكند. بيدار نگهمان ميدارد و به ما ميگويد چگونه صبوري آغاز كنيم يا بجنگيم و چگونه بميريم و براي خواندن و نوشتن چگونه از ضمير ناخودآگاهمان پيروي كنيم. اين پديده تعريفناشدني كه همه ما را به همان جهت ميكشاند كه ستارهها در آن طلوع ميكنند و ماه به آرامي سر بر بالش ميگذارد و ميخوابد، از سلاله فرشتگان است.
حالا بايد بروم توي حياط. نفس عميق بكشم. سرم را بالا بگيرم و گودي چشم خانههايم را از آب باران پر كنم.