حدودا دو هفته پيش، پيكر نزديك به 100 شهيد از خاك عراق وارد ميهن مان شد. اغلب هم گمنام. تفحص كه كلا كار سختي است اما جست و جوي ابدان مطهر شهدا از داخل خاك عراق قطعا مشقات بيشتري دارد. اولا جا دارد از دوستان تفحص تشكر ويژه كنيم، ثانيا از ياد نبريم كه شهداي برآمده از خاك عراق، عمدتا مال «عملياتهاي پيشروي» بودهاند و بالطبع، غم و رنج بيشتري، سختي فزونتري نسبت به ساير رزمندگان متحمل شدهاند. از جمله اين عملياتها «عمليات خيبر» است. توضيح اينكه بخش مهمي از «جزيره مجنون» در خاك عراق واقع شده.
في الحال چه ميخواهم بگويم؟ دوستان! در به موقع رفتن شهداي هشت سال دفاع مقدس كه هيچ شكي نيست. خوش سليقگي كردند و به جاي زندگي در «جنگ روزگار» در همان «روزگار جنگ» به درجه رفيع شهادت رسيدند. با اين همه، هر وقت شانههاي حزب الله، احساس تنهايي كرده، تعدادي از شهدا به نيابت از همهشان برگشتهاند. آري! درست در روزي كه ما درگير رأي اعتماد مجلس به كابينه اعتدال بوديم، نقطه صفر مرزي، به يمن وجود شهدا، «بهارستان» شد.
فضايي بود كه به شدت بازگشت شهدا را ميخواست. و شهدا آمدند. آنقدر آمدن شان «پيام» داشت، آنقدر آمدن شان «پيام» داشت، آنقدر آمدن شان «پيام» داشت... عاقبت بعد از مدت ها، يك حس خوب به حزبالله غريب منتقل شد. همين «احساس زيبا» را بهانه گفتوگويي كردم با «محمد محسنينيا» جانبازي كه فرداي قطعنامه «35 درصد» بود، اينك اما پيچيدهترين فرمولهاي رياضي هم از محاسبه ميزان موج او ناتوان است... بشنويم؛ «جنگ هنوز به يك ماه نرسيده بود كه عازم جبهه جنوب شدم. تا به سن قانوني جنگ برسم، (اصلاً جنگ مگر سن قانوني هم دارد؟!) بيش از دو سال در جبهه، غير قانوني (!) جنگيدم.
دعواي عقل و عشق نبود؛ دعواي اين هر دو بود با قانون!! قانون فقط زبان شناسنامه را ميفهميد، لذا دست بردم در شناسنامه. اين، تنها جايي است كه يك بچه بسيجي ميتواند بيقانوني كند. (بچه بسيجي، بيقانونياش هم فرق دارد با بيقانوني بعضيها!!) تا «خيبر» جبهه بودم، اما در «جزيره شمالي مجنون» مجروح شدم. «بدر» را از دست دادم، هر چند ديگر مرد شده بودم و از سن قانوني جنگ هم گذشته بودم! از «سمفوني والفجرها» يكي دو تا نصيب من شد. «والفجر هشت» غوغايي بود «اروند». آب، صميميترين دوستانم را با خودش برد، اما ناموس اين مملكت را نتوانست. تازه داشتم ميفهميدم كه به «فاو» رسيده ايم يا نه، ناگهان خودم را روي تخت بيمارستان ديدم. قصه من و درصد، از همان روز شروع شد! چند درصد؟ 25 درصد! خلاصه رسيديم به «كربلاي 4.»
دوباره عزم جنگ كردم، گفتند؛ «قانونا نميتوانيم شما را با خودمان ببريم!» بگذريم كه جناب پزشك معتقد بود؛ «شرعا بر شما حرام است كه عازم منطقه شويد»! «قانون» كم بود، «شرع» هم اضافه شد!! مرجع تقليد من اما يكي ديگر بود! آخراي جنگ بود؛ بيشتر يار ميخواست. درصد، يك بدي نسبت به شناسنامه دارد كه نميتوان در آن دست برد!! تا خودم را به «كربلاي 4» برسانم، ديگر شده بود «كربلاي 5». من در «شلمچه» بهشت و جهنم را يك جا ديدم. «جهنم» حجم آن همه آتش بود كه شب را از روز، نوراني تر كرده بود و «بهشت» سنگر رزمندگان بود. عالمي داشتند دوستان بهشتيام. بيشتر از طلاب بودند و دانشجويان. آخراي جنگ بود؛ جنگ، بچه با معرفت ميخواست. «بچه با معرفت» مثل شهيد «اسماعيلي» كه برادر دو شهيد بود و هميشه شوخي ميكرد و ميگفت؛ «تا سه نشه، بازي نشه»!! طلاب، سيد اگر باشند، عمامه مشكي ميبندند، سيد اگر نباشند، عمامه سفيد. بغل دست من اما در «بوارين» تير به سرش خورد و همه عمامه سپيدش، سرخ شد. «شيخ شهيد» ديشبش داخل سنگر داشت سازدهني ميزد بعد از نماز شب! گفتم:«اين چيست؟!» گفت:«دخترم داده، گفته هر وقت دلت برايم تنگ شد، بزن!!» آ.... ه! خواستم پيكرش را بلند كنم، ديدم دستش همان سازدهني ديشب است!! سرت را درد نياورم. «كربلاي 5» هم 10 درصد به آن 25 درصد كذايي اضافه كرد و از ما يك «جانباز 35 درصد» ساخت!
هنوز ديپلم نگرفته بودم! هنوز زن نگرفته بودم! سه سال بعد، همسرم «بله» به يك جانباز 35 درصد گفت، نه اين موجي كه روز به روز سينهاش داغانتر ميشود و هفته به هفته به درصدهايش اضافه! به گفته پزشكان باشد، همين الان هم چند سالي زيادي از خدا عمر گرفتهام! راستي، گفتي؛ «حس قشنگ». ميداني حس قشنگ چيست؟! حس قشنگ اين است كه دست آخر، تو نتواني پيكر شيخ شهيد را به عقب برگرداني، اما يك هفته مانده به عقد «زهرا» و بعد از كلي سال، تفحص، شهيدي پيدا كند با چهار تكه استخوان، عمامهاي همچنان سرخ و يك سازدهني... كي برگشتن شهدا بيپيام بوده كه اين بار بخواهد بدون پيام باشد؟! سران فتنه و انحراف، هر كدام هشت سال در اين مملكت رئيسجمهور بودهاند! رياضي كه بلدي؟! 3 ضربدر 8 ميشود 24!! من اتفاقا ميخواهم بگويم؛ خدا به حق اين رهبر مظلوم، به حق دست مجروحش، به حق آن همه شهيد، به حق شيخنا الشهيد، و به حق آن لحظهاي كه ديگر نتوانست سازدهني بزند، به جمهوري اسلامي چك سفيد داده! يك بار ديگر 3 را در 8 ضرب كن تا بفهمي چرا خدا به جمهوري اسلامي چك سفيد داده! نه اينكه بگويي حمايت ميكندها، اصلاً ضمانت داده! و من به خدايي كه «خداي شلمچه» هم بوده، حق ميدهم به اين ضمانت دادنش! قرنها بعد از كربلا، بچهها عاشورايي جنگيدند. و خداوند، به شهداي جمهوري اسلامي نگاه ميكند، نه به روساي جمهور جمهوري اسلامي.
خداوند به اين ملت و اين ولايت نگاه ميكند، نه به اين دولت يا آن دولت.
خداوند، هم به جمهوري اسلامي چك سفيد داده، و هم حكمتي به حضرت آقا ارزاني داشته كه هر دولتي را به بهترين شكل ممكن، به بهترين وجه مديريت ميكند. «آقا» كتابي دارند با عنوان «انسان 250 ساله». در اين كتاب، سن همه امامان با هم جمع شده و تو گويي جملگي يك نفر بودهاند كه فيالواقع هم همينطور است؛ «كلهم نور واحد». حال فرض كن اين امام 250 ساله بخواهد يك مدير مدبر تربيت كند براي اداره امور. «خامنه اي» محصول اين تربيت، بلكه عصاره معصوم است. «خميني» هم همين گونه بود. شهدا بسيجيان خوبي براي خميني بودند، بر شما فرض است كه بسيجيان خوبي براي خامنهاي باشيد. خوب و فهميده. به خدا «آقا» نبايد بگويد كه تكليف گرايي منهاي سبك سنگين كردن نتيجه، اشتباه است. به خدا «آقا» نبايد بگويد كه آرمان گرايي تنافري با رصد واقعيت ندارد. به خدا ما نبايد وقت رهبر را صرف توضيح واضحات كنيم با
كجرويهايمان، و با ندانم كاريهايمان. پس به آن 24 سال، اشتباهات دوستان را هم اضافه كن تا بيشتر برسي به حرف من كه چرا معتقدم؛ خدا به جمهوري اسلامي، به بركت شهدا و ولي فقيه، چك سفيد داده؟!... راستي، گفتي «حس قشنگ». شيخ شهيد ما عاشق «مولانا» بود. صداي خوبي هم داشت. همان شب رويايي، سازدهنياش كه تمام شد، نجوا كرد؛ «ما در ره عشق تو اسيران بلاييم/ كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم؛ بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم، بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم؛ زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم/ وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم؛ نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم/ اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم؛ حلاج و شانيم كه از دار نترسيم/ مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم؛ ترسيدن ما چون كه هم از بيم بلا بود/ اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم؛ ما را به تو سري است كه كس محرم آن نيست/ گر سر برود سر تو با كس نگشاييم؛ ما را نه غم دوزخ و ني حرص بهشت است/ بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم؛ درياب دل شمس خدا مفخر تبريز/ رحم آر كه ما سوخته داغ خداييم». نجواي شيخ كه تمام شد، به او گفتم؛ «عاشقي چيست؟!» جواب داد؛ «پرسيد يكي كه عاشقي چيست؟ گفتم كه مپرس از ين معاني! آنگه كه چو ما شوي بداني، وانگه كه بخواندت، بخواني». ميداني، درصدهايم پر شده! عن قريب ميخواندم... هم قانوني، هم شرعي!
راستي، خدا به جمهوري اسلامي چك سفيد داده، به ماها ندادهها! به اصولگرايان ندادهها! به اصلاحطلبان ندادهها! حتي به بسيجيها ندادهها! گفتم اينو بگم، يه وقت دچار توهم نشين، باز «آقا» مجبور شن واضحات رو توضيح بدن بهتون... خدا به جمهوري اسلامي چك سفيد داده، اندازه اين چك هم بصيرت ميخواد ازتون! و الا جمهوري اسلامي رو سر جاش نگه ميداره، اما اجازه نميده شما به دولت برسين... آره باباجون! قبلنا ميگفتن؛ «يكي بود، يكي نبود»؟... هنوزم هست! چِك سر جاش، چَك هم سر جاش!!