کد خبر: 608220
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۴
گزارش يك فارغ‌التحصيل جوان از حاشيه‌هاي محيط كار
درسم كه تمام شد نفهميدم وسط يك شركت توليدكننده نوشيدني چه كار مي‌كنم. براي من كه چهار سال در يكي از رشته‌هاي علوم انساني درس خوانده‌ بودم پا گذاشتن به دنياي پول و حساب و كتاب، گنگ و ناآشنا بود.

احمد محمدتبريزي| دنياي من خواندن بود و نوشتن. ولي حالا بايد به جاي كلمات با اعداد سر و كله مي‌زدم. هر روز بايد به استقبال يا بهتر بگويم به جنگ يك مشت عدد بي روح، خشك و سرد مي‌رفتم.

شخصيت استقلال طلبانه‌ام نگذاشته بود بعد از فارغ‌التحصيلي بيكار بمانم. حتي نگذاشته بود به ادامه تحصيل فكر كنم. بايد دستم در جيب خودم مي‌رفت و استقلال مالي پيدا مي‌كردم. براي همين به محض اتمام دانشگاهم، كاري براي خودم دست و پا كردم و مسئول فروش يك شركت توليدكننده نوشيدني شدم.

قسمت فروش شركت شامل چندين گروه مي‌شد و هر گروه مسئوليت فروش يك منطقه تهران را برعهده داشت. از اقبال نه چندان خوبم در قسمتي افتادم كه مديرش يكي از بداخلاق‌ترين و لجوج‌ترين افراد آنجا بود. مردي حدوداً 50 ساله، چاق و بدعنق كه در هنگام عصبانيت چيزي جلودارش نمي‌شد، چشم‌هايش را مي‌بست و دهانش را باز مي‌كرد. بقيه همكاران وحشت زيادي از او داشتند.

‌سعي مي‌كرد درباره هر موضوعي اظهار نظر كند، از سياست و فيزيك و شيمي گرفته تا ورزش و صنعت و هنر. خودش را عقل كل مسلمي مي‌دانست كه تا به‌حال دنيا مانند او را به خود نديده است. به نظر من شخصيتش براي پژوهشگران روانشناسي جاي سال‌ها كار داشت.

از همان ابتداي ورودم و در همان اولين برخوردها مشخص شد راهمان خيلي به هم نمي‌خورد. هر دويمان داراي دو فاز فكري و اخلاقي متفاوت بوديم كه دست روزگار ما را در كنار هم قرار داده بود. من اسم اين موقعيت‌هاي كميك زندگي را «طنز روزگار» مي‌گذارم. انگار زندگي مي‌گويد قرارگرفتن تو در كنار ديگري تركيب خنده‌دار و مسخره‌اي را به وجود مي‌آورد، مدتي در كنار هم باشيد تا كمي بخنديم. ايرادي ندارد بالاخره دنيا به كمي طنز و خنده هم نياز دارد. اصلاً اگر همين طنز روزگار نباشد كه زندگي حالت يكنواخت و خسته‌كننده به خود مي‌گيرد.

از رئيسم و شركتي كه در آن كار مي‌كردم دور نشوم. بيشتر كساني كه در آن شركت مشغول كار بودند از سواد و سطح آگاهي بالايي برخوردار نبودند. شخصي با مدرك دانشگاهي در آنجا يك عنصر نامطلوب حساب مي‌شد. كارفرمايم وقتي تحصيلات و سابقه‌ام را فهميد حساب ديگري رويم باز كرد. با مدرك و رشته‌اي كه خوانده‌ بودم كمي با بقيه اطرافيانِ مجيزگوي رئيسم تفاوت داشتم. براي آنها يك خودي به حساب نمي‌آمدم.

از همان روزهاي اول رقابت و كل كل عجيب و بي‌رحمانه‌اي بين من و مسئولم به وجود آمد. رقابتي كه با گذشت زمان هر روز شديدتر و سرسختانه‌تر‌ مي‌شد. هر دو همان اول فهميده بوديم كه دنيايمان زمين تا آسمان با هم فرق دارد. هر دو منتظر بوديم تا يك نفرمان در اين رقابت تسليم شود و كم بياورد. ولي نه من مي‌خواستم در حوزه فروش كم بياورم و نه او در حوزه به رخ كشيدن اطلاعات همه جانبه‌اش.

رئيسم در مواجهه با من فقط سعي مي‌كرد اطلاعات و سوادش را به رخ بكشد. اطلاعات و سوادي كه اگر آنها را رو نمي‌كرد خيلي برايش بهتر بود. اگر من فيلم يا كتابي را مي‌ديدم و مي‌خواندم او هم حتماً بايد همان‌ها را تهيه مي‌كرد و فرداي آن روز براي همه درباره‌اش سخنراني مي‌كرد. از سفرهاي خيالي‌اش به كشورهاي ديگر مي‌گفت، از خاطرات محير‌العقولش. اين مسئله دقيقاً نقطه ضعف كارفرمايم بود. در مسائلي كه احساس ضعف مي‌كرد، به هر طريقي سعي در جبران آن ضعف داشت. ديگر اهميت نمي‌داد اطرافيان در مورد او چه فكري مي‌كنند. مهم گفتن درونيات و ذهنش بود.

روابط‌ كاري‌مان زماني تيره‌تر شد كه من به كلاس زبان رفتم. زبانم بد نبود و گاهي دست و پا شكسته حرف‌هاي چند هندي كه در شركت بودند براي كارفرمايم ترجمه مي‌كردم. اين كارم خيلي برايش سنگين بود. بعد از مدتي چند كتاب زبان گرفت و اعلام كرد كه نيازي به مترجم ندارد و خودش حرف‌هاي خارجي‌ها را مي‌فهمد. در مقابل‌ حرف‌هاي هندي‌ها فقط «Yes» مي‌گفت و مطمئن بودم كه از حرف‌هايشان هيچي نمي‌فهمد. چون هر وقت مترجم شركت مي‌آمد او را به زور نزد هندي‌ها مي‌فرستاد تا دوباره حرف‌ها را بازگو كنند.

اوضاع به سود رئيسم پيش نمي‌رفت. خيال مي‌كرد در حال باختن قافيه است. قرار شد يك روز براي به رخ كشيدن كارش و اينكه ثابت كند يك حرفه‌اي است در مأموريتي بيرون از شركت، اصول فروش و بازرگاني را به من ياد بدهد. در راه مدام از سفرهاي نرفته‌اش به ژاپن و چند كشور ديگر حرف مي‌زد و از توانايي‌هاي بالقوه‌اش سخن مي‌گفت. تا رسيدن به منطقه‌اي كه بايد مي‌رفتيم متكلم وحده بود و من هم يك شنونده محض. بعد از سرك كشيدن به چند مغازه، كارفرمايم خواست خودي نشان دهد و گفت: الان خودم مي‌آيم و فروش را يادت مي‌دهم.

پايش را از ماشين بيرون گذاشت و به سمت اولين مغازه راهش را كج كرد. دم در مغازه كه رسيد پرنده‌اي خيلي سريع، بموقع و وسيع، انگار كه منتظر آمدن او باشد از سر تا كمر كارفرمايم خرابكاري كرد. وسعت خرابكاري پرنده به‌قدري بود كه براي پاك كردنش نمي‌شد به راحتي كاري كرد. شير آبي هم آن نزديكي نبود. براي يك لحظه همه چيز دست به دست هم داد تا در آن مكان،‌ آن اتفاق بيفتد.

لحظه بغرنجي برايش بود. حس مي‌كردم همراه پيراهنش،‌ غرورش هم لكه برداشته است. جلوي خنده‌ام را گرفتم و از ماشين يك دستمال آوردم و با بطري آبي كه در ماشين بود نمناكش كردم. وقتي دستمال را به پيراهن سفيدرنگش كشيدم، متوجه شدم رنگ پيراهنش در حال تبديل شدن به مشكي و خاكستري است. دستمال فوق‌العاده كثيف بود و رنگ تيره‌اش اين كثيفي را نشان نمي‌داد. ولي ديگر كار صورت گرفته بود و به جاي پاك شدن خرابكاري پرنده، حالا بخش زيادي از پيراهنش سياه و كثيف بود.

او كه خيال مي‌كرد تمام اين اتفاقات توطئه‌اي از پيش طراحي شده از طرف من است. با عصبانيت توضيح داد كه امشب عقدكنان دخترش است و او بايد با همين لباس‌ها به مراسم برود و فرصتي براي رفتن به خانه و عوض كردن لباس ندارد. آن روز نفهميدم رئيسم چگونه با آن لباس سه رنگ و كثيف به مراسم دخترش رفت اما فردايش عذر مرا خواست و گروهم را عوض كرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها