کد خبر: 608217
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۸
از دنياي دلتنگي‌ها
حالا تو بگو خمسه‌ای که نظامی ساخت، هجری که عراقی نالید و دردی که وحشی بافت....یا همین اواخر بود...حسین که منزوی شد...

فاطمه شيرازي| چقدر دردم می دهد؛ اینکه دست خودم را می‌گیرم، خیابان می‌برم و او در وجود من همانگونه آرام نشسته و دائم غر می زند از این که کسی مرا نفهمید...همین که این را گفت، به او می‌توپم و داد می‌زنم...

داد می‌زنم حالا کسی تو را درک نکرد؛ اصلاً مگر قرار بود که تو درک شوی؟!!

یا مثلاً، کائنات تو برایشان درک نشده بمانی می‌خواهد چه شود؟ ! زیاده مسخره می زند این داعیه بی جایگاه که مرا درک نمی‌کنند وکسی نیست بگوید تو خودت چند نفر را درک می‌کنی و لابد هم هی از خود می‌نالی که چه؟ آخ...چقدر من در این انبوه جمعیت تنهایم و شعر سهراب لابد از بر می‌خوانی و گاهی هم کلام قدیم می‌شوی. هر که هستی خودت هستی و برای خودت. این هم زیاده ادعایی است که تمام اهل زمین کار از دست خود بر کشند و بنشینند نظاره ات که حالا چه؟ مبادا که حس درک نشدگی بهت دست بدهد و شکوه کنی و آنگاه زمین و زمان بر هم خوردند...در حیرتم از این خودخواهی بلاهت بار.

حیرتم که خدا را شکر؛ انسان به آن حد می رسد که نقطه ثقل جهان می شود و با این همه وزنه که روی زمین است از من حقیر که مرکب و کاغذی فرسایش می‌باید تا امثال منی که بود و نبودمان در جهان حتی گربه‌ای را غمگین نخواهد کرد، آنگاه خیال می‌کنیم که کل کائنات باید در خدوم ما باشند و مدام به ما یادآوری کنند که ما عجیب بزرگیم و تمام خلقت یکسره در خدمت درک شدگی ماست و وای از آن روزی که از دهان منِ کمترین خارج شود که: خسته‌ام و آن وقت دیگر وای به حال خورشید و ماه و کسوف‌ها که از پی‌خسوف ها خواهد آمد...زیاده تواضع دارم...نه؟

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها