کد خبر: 608216
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۶
دنياي نامزدها،‌ارتفاع 8 هزار متر
از گوشي‌ام مثل نوزادي ناتوان مراقبت مي‌كنم و يك لحظه آن را از خودم جدا نمي‌كنم.

ام‌البنين ملايري| دو روز است از حامد خبر ندارم و حسابي كلافه‌ام. براي يك تك زنگ يا حتي يك پيامك بدون متن از جانب او لحظه‌شماري مي‌كنم اما ظاهراً او لجباز‌تر از اين حرف‌هاست. به رغم اينكه دلم برايش خيلي تنگ شده است ولي نمي‌خواهم من شكست خورده ميدان باشم. بارها به حامد گفته‌ام كه از بي‌توجهي‌هايش بيزارم اما او هميشه مشغله كاري‌اش را بهانه مي‌كند. يعني حتي شب هم نمي‌تواند برايم وقت بگذارد و من را مثلاً براي خوردن شام به رستوراني، جايي ببرد؟ نه، اين بار كوتاه نمي‌آيم. حامد بايد بفهمد يك من ماست چقدر كره دارد...

صداي دينگ دينگ پيامك مثل تزريق خون در رگ، اميد را در تن و جانم جاري مي‌سازد. با چنان مهارتي به سمت گوشي پرش مي‌زنم كه اگر در مسابقات پرش هم اينطور بپرم حتماً قهرمان المپيك مي‌شوم، اما شور و هيجانم خيلي طول نمي‌كشد و سريع تبديل به يأس و نااميدي مي‌شود. باز هم پيامك‌هاي تبليغاتي است. هرچقدر هم كه اين پيامك‌هاي تبليغاتي را مسدود مي‌كنم نمي‌دانم باز از كجا نفوذ مي‌كنند و گاهي سري به ما مي‌زنند. احتمالا پيامك‌هاي از ما بهترون‌اند كه اينطور مسدود ناپذير هستند! مثل بازنده‌ها از ادامه شام انصراف مي‌دهم و مشغول تماشاي تلويزيون مي‌شوم...

زنگ خانه به صدا در مي‌آيد. مرتضي به طرف در مي‌رود و با غرولند مي‌گويد حتماً مأموران شهرداري‌اند كه مي‌خواهند گلايه كنند باز آشغال را زود بيرون گذاشته‌ايد و گربه‌ها دخلشان را آورده‌اند... چند دقيقه بعد مرتضي برمي‌گردد و حوله‌اي را كه دستش است به طرفم پرت مي‌كند و قبل از اينكه سرش هوار بزنم و چيزي بگويم با حالت مسخره‌اي اداي حامد را درمي‌آورد و مي‌گويد نومزد (نامزد) جونت با يك دسته گل جلوي درِ، بيا برو تا از اين لوس‌بازي‌هاي شما دو نفر خودم رو همين جا دار نزدم.

در پوست خودم نمي‌گنجم و مثل فشنگ مي‌پرم جلوي در و درحالي كه دارم از خوشحالي ذوق مرگ مي‌شوم با اعتماد به نفس تمام، اخم مي‌كنم تا مبادا حامد بفهمد از آمدنش ذوق زده‌ام و رويش زياد بشود و در را باز مي‌كنم. ولي كسي پشت در نيست. حتماً مرتضي باز شوخي‌اش گرفته است. بعضي وقت‌ها از اين شوخي‌هاي بي‌مزه انجام مي‌دهد. مي‌خواهم بروم و مرتضي را خفه كنم كه خانم همسايه با يك ظرف زولبيا به طرفم مي‌آيد و مي‌گويد ستاره‌جان عيدت مبارك. خدا را شكر امسال هم توفيق داشتيم روزه بگيريم. باورم نمي‌شود مگر عيد شده است چرا ما نفهميديم؟ خانم همسايه مي‌گويد، آره عزيزم چند دقيقه پيش تلويزيون اعلام كرد. تشكر مي‌كنم و مي‌روم داخل خانه تا به پدر و مادرم خبر بدهم كه صداي گوشي‌ام طنين‌انداز مي‌شود. تندتند به همه مي‌گويم مامان، بابا، مرتضي عيد شده، عيدتان مبارك و به سمت گوشي مي‌دوم. با ديدن اسم حامد روي گوشي در دلم عيد در عيدي به پا مي‌شود و بدون توجه به حرف مامان كه انگاري مي‌پرسد كي؟ كي گفت؟ به اتاقم مي‌روم تا حسابي پوست از سر حامد بكنم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها