کد خبر: 607529
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۰
نگاهي به زندگي و مجاهدت‌هاي آزاده شهيد بهروز تركاشوند
آزاده شهيد بهروز تركاشوند رزمنده‌اي از خيل رزمندگان دفاع مقدس بود كه به قول مرحوم ابوترابي سه مقام داشت؛ «اول اينكه اسارت را تحمل كرد. دوم به افتخار جانبازي نائل گشت و سوم شهادت كه حقش بود و نصيبش شد.»

آرمان شريف| شهيدي كه سردار علي فضلي در خصوص او مي‌گويد: «اين شهيد بزرگوار به آن چيزي كه هدف و حقش بود، رسيد و خدا خواسته او كه شهادت بود را اجابت كرد.‌» در ايام سالروز ورود آزادگان به ميهن اسلامي در 26 مرداد ماه 1369 نگاهي به گوشه‌هايي از زندگي اين آزاده شهيد مي‌اندازيم كه تنها سه ماه و سه روز پس از آزادي از اسارت دشمن به دليل جراحت‌هاي متعدد جانبازي كه در بدن داشت از بند زمين آزاد شد و به آسمان‌ها پركشيد.

دوران كودكي

شهيد بهروز تركاشوند در خانواده‌اي پنج نفره در سال ۱۳۴۷ و در شهر اراك به دنيا آمد. به دليل شغل نظامي پدر، خانواده تركاشوند همواره در سفر به شهرهاي مختلف كشور بود. مدام در حال كوچ از اين شهر به آن شهر بودند. بعد از تولد بهروز و اقامتي موقت در شهر اراك، خانواده عزم رفتن به قم مي‌كنند و بعد از مدتي به شهر سمنان مهاجرت مي‌كنند و در آرادان و گرمسار ساكن مي‌شوند. بعد از اين جابه‌جايي‌ها، پدر خانواده به شهرستان ورامين مي‌رود و ساكن آنجا مي‌شود. ورامين مقصد آخر خانواده است و اين شهري است كه در آن دوران رشد، شكوفايي و پويايي بهروز تركاشوند شروع مي‌شود. او دوران نوجواني‌اش را در اين شهر مي‌گذراند و شخصيت اصلي‌اش در اين شهر شكل مي‌گيرد. شهيد بهروز تركاشوند از همان دوران كودكي شخصيت مردانه و استقلال‌طلبي داشت. دوست داشت دستش در جيب خودش باشد و خودش خرجش را دربياورد. همراه برادرش و چند تن از دوستانش كه آنها هم بعدها شهيد شدند چند چرخ دستي مي‌خرند و با آن در دشت‌هاي شني ورامين مشغول كانال‌سازي مي‌شوند.

روزهاي انقلاب

بهروز اما در كنار كار، درسش را نيز مي‌خواند كه روزهاي پرتنش انقلاب فرارسيد. درگيري‌هاي مردم با ارتش اوج گرفته بود. هر روز خبري از تعداد كشته‌ها مي‌رسيد. بهروز ۱۰، ‌۱۲ ساله بود كه اين روزها را تجربه مي‌كرد. كودكي با جثه‌اي كوچك و ضعيف كه مي‌خواست در فعاليت‌هاي انقلابي شركت كند و از ديگر انقلابيون عقب نيفتد. سنش كم بود اما سعي مي‌كرد در مراسم‌هاي مختلف آن زمان شركت كند. همراه برادرش فعاليت‌هاي انقلابي‌ را در مسجد محل زندگي‌شان ادامه مي‌دادند. خانواده خيلي نگران بهروز بودند. او هنوز در سني نبود كه بتواند از خودش دفاع كند. هرگاه در ورامين صداي تيراندازي شنيده مي‌شد خانواده خيلي نگرانش مي‌شدند، ولي بهروز با وجود كوچكي جثه‌اش، خيلي زرنگ و سريع بود. حواسش به همه چيز بود. سعي مي‌كرد بيشتر در همان ورامين بماند و كمتر به تهران برود. در ورامين درگيري‌هاي جسته و گريخته‌اي وجود داشت و بهروز به همراه ساير مردم مردانه پاي مبارزاتشان ايستادند تا اينكه انقلاب به پيروزي رسيد.

ديدار دو برادر در جنگ

بهروز درسش را تا اول نظري در مدرسه شهيد شيرازي مي‌خواند. مي‌خواهد درسش را ادامه دهد و در نظام جديد و نوپايي كه در كشورش شكل گرفته مفيد واقع شود، ولي حمله عراق به ايران كمتر از دو سال از پيروزي انقلاب تمام معادلات را به مي‌ريزد. حالا همه بايد براي رفتن به جبهه و دفاع از كشور بسيج شوند. بهروز هم از افرادي است كه مي‌خواهد قيد همه چيز را بزند تا در جبهه حضور داشته باشد. درسش را نيمه‌تمام مي‌گذارد. از طريق بسيج آموزش‌هاي لازم و مقدماتي را مي‌بيند. با خانواده خداحافظي مي‌كند و كوله‌بار سفر به غرب كشور را مي‌بندد. اولين اعزامش در سال ۶۲ به كردستان است. قرار است عازم كردستان شود. آن زمان هر كسي را به كردستان نمي‌فرستادند و كساني كه زبده و زرنگ بود‌ه‌اند به غرب كشور فرستاده مي‌شدند. هفت ماهي در كردستان مي‌ماند و مي‌جنگد تا اينكه بهزاد، يكي از برادرانش در سال ۶۳ به كردستان اعزام مي‌شود. بهروز از اين موضوع بي‌اطلاع است. دو برادر بي‌خبر از هم يك روز به طور ناگهاني در چادري همديگر را ملاقات مي‌كنند و فقط مات و مبهوت حدود ۲۰ ثانيه همديگر را نگاه مي‌كنند كه اشك شوق در چشمانشان حلقه مي‌زند و سرازير مي‌شود. همديگر را در آغوش مي‌گيرند و خاطرات سال‌هاي نه چندان دور را مرور مي‌كنند. اما انگار قرار نيست دو برادر براي مدت زيادي در كنار هم باشند. نوبت به اعزام‌هاي بهروز به جنوب كشور فرا رسيده است. او مرتب براي انجام مأموريت و حفاظت از كشور راهي جنوب مي‌شود و يكي از آرپي‌جي‌‌زن‌هاي قهار گردان علي اصغر تيپ ۱۰ سيدالشهدا لقب مي‌گيرد. بچه‌هاي خط به او شكارچي تانك مي‌گويند و كم‌كم همه رزمنده‌ها او را با اين لقب مي‌شناسند. اما شهيد بهروز تركاشوند همراه چند رزمنده ديگر در تاريخ 13/12/65 در فكه اسير مي‌شوند.

روزهاي بي‌خبري

خانواده شهيد تركاشوند ۹ ماه بي‌خبر از وضعيت فرزندشان به سر مي‌برند. در اين مدت نه پيامي، نه خبري از وضعيت بهروز مي‌آيد. هر روز اسامي شهدا را كنترل مي‌كنند تا ببينند خبري از بهروز مي‌شود يا نه. ولي هيچ خبري نيست. احساس سختي است بي‌اطلاعي از فرزند. مادر در اين ۹ ماه هزار بار پيرتر و شكسته‌تر مي‌شود. روزها پشت هم، به سختي و به كندي گذر مي‌كنند تا اولين نامه‌ شهيد تركاشوند از اردوگاه رمادي ۱۰ عراق مي‌رسد. خانواده خوشحال از اين نامه، گويي هجراني دوباره برايشان شروع شده است. وقتي خبر اسارت فرزندشان را مي‌شنوند، مي‌فهمند بايد خودشان را براي روزهاي طولاني نديدن فرزند آماده كنند و به همين نامه‌هاي گاه و بيگاهش دلخوش باشند.

شورش در اردوگاه

شهيد تركاشوند در مدت اسارت مسئول و ارشد اردوگاه مي‌شود. به دليل بينش خوبي كه در تبيين و تحليل مسائل سياسي داشته، بچه‌هاي اردوگاه خيلي زود جذبش مي‌شوند و پاي سخنانش مي‌نشينند. در كنار اينها شجاعت و جسارتش باعث دلگرمي بقيه اسيران مي‌شوند. صدام در يك برنامه تلويزيوني قصد بهره‌‌برداري سياسي از اسيران ايراني را دارد و مي‌خواهد فيلمي تبليغاتي از اين اسيران در كربلا بسازد. در گير و دار ساختن فيلم، ناگهان شهيد تركاشوند شروع به سر دادن شعار مي‌كند. با صداي شهيد تركاشوند، ديگر اسيران شور مي‌گيرند و صداي شعار بچه‌ها فضاي بين‌الحرمين را پر مي‌كند. بعثي‌ها همان‌لحظه ۱۵ علامت پشت پيراهن شهيد تركاشوند مي‌زنند تا وقتي كه به آسايشگاه رسيد مجازات و تنبيهاتي برايش در نظر بگيرند.

رهايي از اسارت يا رهايي از بند دنيا!

شهيد تركاشوند نزديك پنج سال در عراق اسير مي‌ماند و در تاريخ 6/6/69 به كشور بازمي‌گردد. براي خانواده روز بازگشت عزيزشان به كشور روز عجيبي است. بعد از سال‌ها ديدن چهره لاغر، ضعيف و تكيده فرزندشان حس و حال عجيب و غريبي را به هر پدر و مادري مي‌دهد. مادر شهيد تركاشوند هم طاقت ديدن جگرگوشه‌اش را پس از اين همه سال ندارد و از حال مي‌رود. برادران تا مدت‌ زيادي فقط مي‌گريند. مردم خانواده شهيد تركاشوند را تا دم در منزل همراهي مي‌كنند و در طول مسير ۲۰ گوسفند را به پاي اين آزاده قرباني مي‌كنند. در خانه شهيد تركاشوند بر بالاي بام مي‌رود و با بدني لاغر و ضعيف كمي به عربي صحبت مي‌كند و به تحليل وضعيت عراق مي‌پردازد. به‌قدري قشنگ و شيوا براي مردم حرف مي‌زند كه همه هيجان‌زده شروع به فرستادن صلوات كردند. فشار دوران اسارت و مجروحيت‌هايي كه در بدن شهيد تركاشوند به جا مانده بود او را بسيار ضعيف كرده بود. در روزهاي بعد از آزادي حال و روز خوبي نداشت. گاهي تشنج مي‌كرد و بر زمين مي‌افتاد، گاهي حتي ناي حركت و حرف زدن نداشت تا اينكه در تاريخ 9/9/69 تنها سه ماه و سه روز بعد از پايان دوران اسارتش، آزادي واقعي را تجربه مي‌كند. صبح هنگام از خانه بيرون مي‌رود و هنوز فاصله زيادي از خانه دور نشده كه روي خط آهن مي‌افتد و به آرزوي هميشگي‌ و ديرينه‌اش، شهادت مي‌رسد. روحش در خط آهن به پرواز درمي‌آيد و شتابان به سوي جانان و معبودش حركت مي‌كند.

شهيد تركاشوند قبل از شهادت چند آرزو داشت. اولين آرزويش اين بود كه دوباره بتواند به وطن بازگردد و بوسه بر خاك وطن بزند. دومين آرزويش اين بود كه مادر را به مشهد ببرد و در آخر ازدواج كند و سنت حسنه پيامبر(ص) را به جا آورد. بعد از رسيدن و انجام اينها ديگر خواسته‌اي از خدا نداشت. دقيقاً قبل از شهادتش چيزهايي كه آرزويش را كرده بود محقق مي‌شود. به وطن بازمي‌گردد، مادر را به مشهد ‌برد و هنوز يك ماهي از ازدواجش نگذشته بود كه به شهادت مي‌رسد.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
مریم ترکاشوند
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۵۵ - ۱۳۹۳/۱۲/۰۸
0
0
ازاینکه یاد وخاطره شهداروگرامی وزنده میدارید متشکریم
مریم ترکاشوند
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۵۵ - ۱۳۹۳/۱۲/۰۸
0
0
ازاینکه یاد وخاطره شهداروگرامی وزنده میدارید متشکریم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار