کد خبر: 607162
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۴:۰۰
گزارشي از زير پوست ادارات
بايد بين مسافرت به قشم و يك دوره كارورزي در يكي از ادارات، يكي را انتخاب مي‌كردم. از شانس من هر دو با هم متقارن شدند.

زهرا انصاري| يك حساب سرانگشتي با فقط انگشت اشاره و شستم، مرا به اين نتايج مي‌رساند با اين كار تجربه تازه‌اي كسب مي‌كنم و با نرفتن به سفر، شايد چيز زيادي از دست ندهم. هر وقت با پدرم سفر نرفته‌ام، كلي كادو مي‌خرد و وقتي باشم زياد هم حواسش به من نيست. پس مي‌ارزد كه بمانم و كار در يك اداره را تجربه كنم و منتظر كادوهايي از قشم باشم! روز اول، با برادرم به آن اداره رفتيم تا با رئيس محترم آنجا، آشنا شوم. آقاي «م» يك شخص خوش‌برخورد كه بسيار مؤدبانه و محترمانه رفتار مي‌كند. اتاق و ميز و كامپيوتري برايم ترتيب مي‌دهد. در اين مدت در كنار دو خانم كه كارمند آنجا هستند، مي‌نشينم، به سرعت نور اطلاعات مي‌گيرند و اينكه چه نسبتي با فلاني و فلاني دارم. خيلي بيكار نشسته‌اند و گاهي پرونده‌هاي روي ميزشان را مرتب مي‌كنند و گاهي آنها را در كمد مي‌گذارند و اين چاره‌اي برايشان نمي‌گذارد، جز همصحبتي با من. ارباب رجوعي مي‌آيد و تقاضاي بررسي پرونده‌اش را دارد، به او مي‌گويند:آماده نيست و فردا بياييد. مراجع، يك اعتراض نصف و نيمه مي‌كند كه فقط يك امضا لازم دارد و بعد بي‌حوصله مي‌رود. واقعاً آماده نيست؟! به جاي زل زدن به كامپيوتري كه فقط روشن است و صفحه آن خودنمايي مي‌كند، به كار ارباب رجوع برسيدخب؛ اين‌ها را در دلم مي‌گويم. سروصداي دعوايي هم بلند مي‌شود، انگار يكي از كارمندان با يكي از مراجعان الم شنگه‌اي به پا كرده‌اند و گرد وخاكي به پا شده. خانم ها، باز هم به سرعت نور در صحنه حاضر مي‌شوند. مي‌شنوم كه پرونده آقايي پس از يك هفته هنوز توسط كارمند ذيربط امضا نشده است و با حرف‌هايي تقريباً نامحترمانه همديگر را خطاب قرار مي‌دهند. لب‌هايم را به دندان مي‌گيرم. نمي‌دانم رئيس چطور غائله را ختم به خير مي‌كند. بعد از دقايقي، «آقاي ميم» مدير اداره، صدايم مي‌زند و اتاقم را نشانم مي‌دهد، خاطرنشان مي‌كند كه هر مشكلي داشتم فقط به خودشان مراجعه كنم. تأكيد مي‌كند كه امروز استثنائاً اين دعواها و سروصدا را داشته‌اند و مي‌خندد! اتاق كوچك و خنكي كه به راهرو باز مي‌شود و همه را مي‌شود ديد زد. نقشه‌ها را روي ميزم پهن مي‌كنم تا هر چه سريع‌تر كار را شروع كنم. آبدارچي محترم، فلاسك چاي با بشقابي از بيسكوييت به دست به اتاقم مي‌آيد، ايشان هم خاطرنشان مي‌كنند كه هر چه خواستم كافي‌ است به ايشان بگويم. از آن دست بيسكوييت‌هايي كه من دوست دارم آورده، معركه است. چند دقيقه بعد، مدير مي‌آيد، مي‌پرسد چيزي لازم ندارم؟! تشكر مي‌كنم و تقاضاي يك پاك‌كن و لاك غلط‌گير مي‌كنم. او در حالي كه سرش را مي‌خاراند، از در اتاقم، آقاي «ط» را صدا مي‌زند و سفارش پاك‌كن و لاك مي‌دهد. جالب اينجا بود كه انگار پوست سر رئيس جا‌به‌جا مي‌شد. نه؟! موهايي به اين پرپشتي، كلاه‌گيس بود؟! نه؟ساعت به 12 نرسيده، خانم‌ها چادر به دست خداحافظي مي‌كنند و مي‌روند. صداي مدير را هم مي‌شنوم كه قرار است براي خريد شير خشك و پوشك بچه راهي شود. آقاي «الف» هم از همه خداحافظي مي‌كند و مي‌رود. تا قبل از اينكه به اينجا بيايم، فكر مي‌كردم كاركنان اين اداره خيلي سرشان شلوغ است. ساعت حول و حوش يك بعد از ظهر است، با برادرم تماس مي‌گيرم تا بيايد، مي‌گويد «تا 10 دقيقه ديگر مي‌رسم» ده دقيقه، 15 دقيقه، نيم ساعت. هميشه همينطور است، وقتي مي‌گويد 10 دقيقه بايد روي يك ساعت ديگر حساب كنم. بي‌خيالش مي‌شوم. آژانس هم نيست و بايد پياده راه را طي كنم. گرماي هوا و آسفالت داغي كه با انعكاس نور خورشيد صورت را خوب نوازش مي‌كند! به‌به! همه چيز عالي است. راهم را به سمت محل كار برادرم كج مي‌كنم. به اداره‌اش مي‌روم، در اتاقش، منشي فاميلي‌ام را مي‌پرسد و بعد مي‌گويد كه مدير سرش شلوغ است و بايد نيم ساعت منتظر بمانم. مي‌نشينم، روي تابلو مي‌بينم كه نوشته شده امروز، روز ملاقات با ارباب رجوع است. در اتاق مدير باز و بسته مي‌شود، مي‌روند و مي‌آيند. يكي از كارمندان برگه به دست و كمي عصبي خارج مي‌شود. مي‌شنوم كه مي‌گويد، مدير فعلاً با مرخصي‌اش موافقت نكرده و بايد نيم ساعت ديگر باز مراجعه كند. نگاهش مي‌كنم، زير لب مي‌گويد آه از دست اين رئيسِ. . . (وا، دلت مي‌آيد؟ برادرم كجا كچل است؟جوان به اين خوش‌تيپي فقط كمي جلوي موهايش كم پشت شده! خيلي دلت بخواهد او مديرت باشد!) اينها را در دلم گفتم. كارمند ديگري تقاضاي ملاقات با مدير دارد، منشي مي‌خواهد كه او يك ربع بنشيند. در كمال ناباوري مي‌بينم كه همكلاسي دوران دبيرستان خودم است، بعد از سلام و احوالپرسي گرمي شروع مي‌كند به حرف زدن، مي‌پرسد كه اينجا چه كار مي‌كنم؟ هنوز جواب نداده‌ام كه مي‌گويد، امروز نوبت آزمايش خون براي مراسم عقدم داشته‌ام و مدير فقط سه ساعت مرخصي به من داده! عجب! با اشتياق تعريف مي‌كند. از كار و رئيسش مي‌پرسم، او خيلي راضي به نظر مي‌رسد. مي‌گويد كه با سختگيري‌هاي آقاي مدير، در كارش خبره شده است. گرم صحبت است كه در اتاق باز مي‌شود و چند پيرمرد خارج مي‌شوند و برادرم (همان آقاي مدير) در حال بدرقه‌شان است. مرا مي‌بيند و به اتاق دعوتم مي‌كند. بعد دوستم وارد مي‌شود و برادرم مرا معرفي مي‌كند، تعجب مي‌كند، لابد با خودش مي‌گويد خدا را شكر كه حرف بدي راجع به مدير نگفته يا شايد به خودش مي‌گويد، لعنت! چرا به فاميل‌هايشان توجه نكرده‌ام. كارمند عصباني كه چند دقيقه قبل ديدم مي‌آيد و برادرم باز مرا معرفي مي‌كند، كمي خجل نگاهم مي‌كند. لابد در خيالش مي‌گويد لعنت به اين شانس! در ادامه معرفي برادرم مي‌گويد ايشان هميشه در حال مرخصي گرفتن هستند، مي‌خندد و با مرخصي‌اش موافقت مي‌كند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها