حسن فرامرزي| كيف پولم را نگاه ميكنم. دو اسكناس ده هزاري و چند اسكناس پنج هزاري. يك دلم ميگويد پنج هزار تومان بدهم نه براي مادر مريض دخترك، به خاطر فال حافظ كه ببينم چه بر سرم آمده يا خواهد آمد اما دل دل ميكنم. ميپرسم خرد داري؟ ميدود دنبال برادرش كه پول بگيرد. چراغ چهارراه سبز ميشود، از آينه بغل نگاه ميكنم. هنوز به برادرش نرسيده، ماشينهاي پشت سريام بوق ميزنند. پايم را ميگذارم روي پدال گاز.