دنيا حيدري| خيلي بلند است. بلندتر از آنكه در تصوراتش بگنجد كه ميتواند فتحش كند. اما اين بلنداي زياد، نميتواند خدشهاي به آرزوي دست يافتنش وارد كند. تمام فكرش آن است كه قهرمانانه توپش را داخل سبد بيندازد. همين آرزوي كوچك كافي است تا آرزوي بزرگ شدن را در وجودش بارور كند. آرزوي رسيدن به قد سبد را. آرزوي رسيدن به قد آدم بزرگها كه بيهيچ دغدغهاي توپشان را داخل سبد مياندازند. گاهي اما وقتي ميبيند يكي از همين آدم بزرگها با بيدقتي توپ را از كنار سبد بر پهنه زمين و هوا رها ميكند، كفرش در ميآيد و پايش را بر زمين ميكوبد و در همان عالم عصبانيت ميتواند جاي او، توپ هدر رفته را به داخل سبد بيندازد! با خود فكر ميكند كه با اين قد و قواره، قدر آن قد بلند آدم بزرگها را بهتر ميداند و با خود ميانديشد به آنها كه رسيد، هيچ فرصتي را از دست نميدهد و اجازه نميدهد هيچ توپي از تور جدا بماند و به جاي قرار گرفتن در داخل سبد، از كنارههاي آن هرز برود!
باز هم از زمين تا سبد را با چشم ميگذراند! راستي كه خيلي بلند است. فكر ميكند كه بايد زودتر بزرگ شود تا به سبد برسد. سبدي كه انگار آخر آرزوهايش است. البته نه تا وقتي كه سبد، او را به سمت آرزوهاي ديگر مثل بزرگ شدن سوق ميدهد. بزرگ شدن و قوي شدن. مثل پدر كه فكر ميكند همه توپها را ميتواند داخل سبد بيندازد. چراكه پدر قوي و بزرگ است و همه كاري ميتواند بكند و چقدر ميخواهد كه هر چه زودتر مثل پدر شود. قوي و بزرگ و با مهرباني كه وقتي دستان كوچكش را در اختيارش ميگذارد، اين محبت را بيش از هر زماني ميچشد و وقتي بوسه گرم پدر بر دستانش مينشيند، اين محبت سيرابش ميكند. اما نميداند تمام پدر همين محبت و بزرگي و قدرتي كه ميبيند نيست و حتي پدر هم نميتواند همه توپها را در سبد بيندازد. اما او هنوز نميداند پدر هم گاهي توپهايش از كنارههاي سبد هرز ميرود و گاهي دستانش ميلرزد براي پرتاب توپهايي كه گاه خيلي هم سنگين است و انگار هر چه تلاش كني به هوا نميرود ! حق هم دارد. پدرش هم با همين آرزو بزرگ شده. با آرزوي بزرگ شدن و قوي شدن. مثل پدر. اما او هم مثل پدرش وقتي اندازه او بود نميداند همه بزرگ شدن انداختن اين توپ به سبد نيست و بزرگ شدن بهاي زيادي ميخواهد. بهايي سنگين و سخت كه هر اندازه هم قدت بلندتر شود باز هم نميتواني توپ را داخل سبد كني و توپهايت هم هرز ميرود. مثل همه آنهايي كه روزي او از هرز رفتن توپهايشان ابرو در هم ميكشيد و دندان به هم ميساييد. اما خوب يا بد، بخواهيم يا نخواهيم همين آرزوهاست كه ما را بزرگ كرده و به دنياي بزرگترها كه آرزويش را داريم پرتاب ميكند. آرزوهايي كه گاه در روزهاي بزرگ شدن وقتي كه به آن ميانديشيم، خندهاي تلخ روي لبانمان مينشاند!خندهاي كه يادمان ميآورد دنياي كودكيمان چقدر كوچك و معصوم بود. دنيايي پر از زيباييها و آرزوهايي بزرگ كه ما را بزرگ كرد و حالا ديگر شباهتي به آرزو ندارند!آرزوهايي كه روزي چقدر دوردست بود. درست مثل فاصله زمين تا سبدي كه هر اندازه هم كه روي نوك انگشتان پايمان ميايستاديم و خود را بالا ميكشيديم، باز هم تمام آنچه كه ميديديم فاصله بود و فاصله! فاصلههايي كه ما را تا بزرگي و تا امروز رساند. امروزي كه بايد حسرت آن قد كوتاه و آن فاصله زياد را بخوريم!