وقتي پدربزرگ و مادربزرگ با هم صحبت ميكردند، فكر ميكردي هنوز نامزد هستند و دومين يا سومين ديدارشان است كه روبهروي هم نشستهاند.
وقتي مادربزرگم چيزي ميگفت، پدربزرگ قند در دلش آب ميشد و آنقدر عاشقانه به او نگاه ميكرد كه همه ما خندهمان ميگرفت؛ و زماني كه پدربزرگم ميخواست كاري انجام بدهد، مادربزرگ با سرعت خودش را به او ميرساند و ميگفت: «اجازه بده من خودم انجام ميدم، تو برو بشين.» همه بحثهايشان سر اين بود كه به خاطر همديگر مواظب خودشان باشند. دست به كاري نزنند كه صدمهاي ببينند و مبادا كار سختي را بدون اطلاع ديگري و به تنهايي انجام دهند. جملاتشان محترمانه رد و بدل ميشد و اگر يكي از آنها هم اشتباهي ميكرد با خنده و شوخي ديگري متوجه ميشد كه بايد حواسش را بيشتر جمع كند. به قول خودشان خيلي سال نبود كه با هم ازدواج كرده بودند و هنوز اول عاشقيشان است! الان سه پسر و دختر داشتند. ميگفتند دقيقاً نميدانيم چه روزي بود، اما يكي از روزهاي سرد و برفي ديماه سال 1331 بود كه جشن عروسيمان برگزار شد. خاطرات پدربزرگ شنيدني بود. ميگفت: «يه روز كه داشتم از مزرعه ميومدم خونه، چشمم به دختر همسايمون افتاد. نميدونم چطوري يه شبه اينقد بزرگ شده بود، سالهاي سال بود كه خونوادهها با هم همسايه بودن و كنار هم زندگي ميكرديم ولي نميدونستم دخترشون براي خودش خانمي شده. شايد هم من دخترشونو خوب نديده بودم.»
مكثي كرد و آهي كشيد و زير لب گفت: «آخه اون موقعها كه مث الان نبود. كي صورت دخترو ميديد.»
بعد بلند خنديد و ادامه داد: «اينم بگم كه اون دختره هم نه يه دل كه صد دل عاشق من شده بود...»
به اينجا كه رسيد، مادربزرگم مثل هميشه نازي كرد و انگار پدربزرگم تازه به خواستگاريش آمده، لبخندي زد و گفت: «اي واي خدا مرگم بده. حاجي اين چه حرفيه ميزني!»
و بعد انگار كه در پاي ميز محاكمه قرار گرفته باشد، براي تبرئه كردن خودش رو به بچهها كرد و ادامه داد: «شوخي ميكنه. به جون شما تا روز خواستگاري كه از پشت پرده آشپزخونه فقط يه نظر نيگاش كردم، با اينكه همسايمون بود، درست و حسابي نديده بودمش، چه برسه به كوچه و عشق و اين حرفا.»
رود گوشهاي دور و تنها...
تا وقتي مادربزرگم زنده بود پدربزرگم همه كارهايش را خودش انجام ميداد. با اينكه ميدانستيم پيري و بيماري توانش را بريده اما اجازه نميداد كسي در امورش دخالت كند. هميشه ميگفت: «من و اين زن، خودمون گيليممونو از آب بيرون ميكشيم، شما بريد به فكر خودتون باشيد.»
نميدانستم چه چيزي اينقدر به آنها انرژي ميداد. چه چيزي ميتواند تا اين حد دو نفر را صميمانه در كنار يكديگر نگه دارد و محبت را در تار و پود زندگيشان جاري و ساري كند.
پدربزرگ خيلي مريض شده بود اما روي پاهاي خودش راه ميرفت و ترجيح ميداد فقط با مادربزرگ به بيمارستان برود. مادربزرگ هم حال خوشي نداشت. با هم سوپ درست ميكردند و با هم سر يك سفره مينشستند و آرام روزگار سپري ميكردند.
روزها و شبها از پي هم آمدند و ميگذشتند تا اينكه در ديماه سال قبل و در يك روز سرد و برفي، مادربزرگ رفت. رفتني كه به همه فاميل شوك بزرگي وارد كرد. شوك نه به خاطر فوتش بلكه به خاطر اينكه هيچ كس نميدانست حالا پدربزرگ چكار خواهد كرد. ديدن پدربزرگ در زمان دفن مادربزرگ آنقدر سخت و سوزناك بود كه دل همه را به درد ميآورد. بعد از 60 سال زندگي مشترك حالا همدمش را از دست داده بود. 60 سال زمان كمي نبود. فرداي آن روز پدربزرگ همه بچههايش را دور هم جمع كرد و گفت: «فردا سوم مادرتونه. ميخوام روحشو شاد نگه داريد و باور كنه كه براي هميشه كنارتون جا داره. ميخوام باور كنه من هيچ وقت تنهاش نميذارم، ميخوام...»
گريه امانش نداد و همه با او اشك ريختند. بعد آرام گفت: «ناهار بخوريد و به مهمونا برسيد. من خستهام كمي استراحت ميكنم.»
پدر بزرگ در گوشه اتاق دراز كشيد و آرام زير لب زمزمه كرد:
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
تو درياي من بودي آغوش باز كن
كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
پدربزرگ زمزمهكنان خوابيد. خوابيد و ديگر بيدار نشد. پدربزرگ هيچ وقت چشمانش را باز نكرد و همه فهميديم كه راست گفته بود، هيچ وقت همدمش را تنها نخواهد گذاشت. روز سوم مادربزرگ غوغايي برپا بود. هيچكس رفتن پدربزرگ را باور نميكرد اما من فكر ميكردم شايد باورپذيرترين اتفاق دنيا، رفتن پدربزرگ باشد.
نميدانستم به چه چيزي فكر كنم و چه چيزي را باور كنم: گذشته و پدربزرگ و مادربزرگ و 60 سال زندگي به سبك ساده و عاشقانهشان را، يا امروز و سبك زندگيهاي پرزرق و برق و عشقهاي شكنندهشان را ؟!