
يك: رابطه «ذهن» يا «خود» با آنچه «مييابد» و به «دست» ميآورد- يا در
معناي گستردهتر، به «چشم» ميآورد، به «گوش» ميآورد و نظاير آن- چندلايه و
تودرتو است. يعني اول بايد خود يا ذهن، مشتاق چيزي شود، مشتاق كسي يا
پديدهاي كه به دستش آورد يا تصاحب كند، آن وقت به چشم، گوش يا دست مأموريت
بدهد بگردند ببينند اين يافتني يا يافتنيها را از كجا ميتوانند بيابند.
معلوم است كه «خود»، گاهي دستها را براي يافتن گسيل ميكند، گاهي پاها را،
گاهي گوشها را، گاهي چشمها را، گاهي هر دو يا هر سه يا هر چهار، مثلاً
چشم و گوش با هم، يا چشم و گوش و دست، يا دست و پا و گوش و چشم. ذهن از چشم
تا پوست، هر جا كه ميتواند به مثابه يك رصدگاه و كمينگاه باشد سفير و پيك
ميتراشد كه بگردند و آنچه «خود» ميخواهد و دنبالش ميگردد، برايش تدارك
ببينند، مهيا كنند و حتيالامكان دست خالي برنگردند.
دو: يادم
ميآيد بچه كه بودم خانهمان زيرزميني داشت كه اگر كمد معروف آقاي ووپي در
انيميشنهاي دهه ۶۰ معرف حضورتان باشد نسخه آنارشيستيتر و البته بزرگتر و
بيدر و پيكرتري از اين كمد بود. زيرزمين خانه ما فقط منتظر بود درش را
باز كني تا به يكباره و به صورت مسالمتآميزي زير وسايل و آت آشغالهاي به
دردبخور و به دردنخورش كه هيچ وقت هم به درستي معلوم نشد كه اين وسايل
واقعاً به دردبخور هستند يا نيستند، دفن شوي. در واقع زيرزمين خانه ما يك
پوست نازك بود با كلي دل و روده كه هر لحظه مهياي بيرون ريختن از اين جداره
متزلزل بودند. پدر و مادرم با اينكه بارها و بارها در حضور يا غيبت
فرزندانشان نشستهاي متعدد دوجانبهاي درباره به دردبخور بودن يا نبودن
اين وسايل برگزار كردند اما هيچ كدامشان حاضر نشدند يك ميليمتر از
مواضعشان كوتاه بيايند. از زاويه ديد من اين زيرزمين فقط يك خاصيت داشت،
اينكه موتور محركه كابوسهاي كودكي من باشد. كودكيهايم بيشتر شبها در يك
كابوس تكراري ميديدم كه با يك نيروي فوقالعاده شديد به اين زيرزمين تاريك
كشيده ميشوم، هر بار هم مقاومت من در برابر اين نيروي مرموز كاملاً
بيفايده بود و هر چقدر هم كه محكم در حياط خانه، لوله ناودان نزديك به
زيرزمين را بغل ميكردم كه آن نيرو نتواند مرا به آن زيرزمين تاريك بكشاند
اما آن جادو آرام آرام همه انگشتهاي مرا باز ميكرد و مثل پوست موز كه سر
ميخورد، روي پلهها ميلغزيدم، به شكل زيگزاگ پلهها درميآمدم و كشيده
ميشدم وسط زيرزمين. خب اين برداشت و قرائت من از زيرزمين بود اما معلوم
بود كه زاويه ديد پدر، زاويه ديد رسمي و قابل اعتنايي بود و از قبل هم
معلوم بود چه زاويه ديدي بايد به كرسي بنشيند. پدر معتقد بود همه وسايلي كه
فضاي آن زيرزمين تاريك را اشغال كرده هر كدام براي خود فلسفه وجودي خاصي
دارند و حتي وسايلي هم كه اينك كاملاً خوار به نظر ميرسند يك روز مثل
خانههاي خالي جدول مندليف كه پيشبيني ميشد يك روز با عناصر مناسب پر شود
بالاخره كارآييشان را نشان خواهند داد كه البته اگر من بخواهم از سهم
داوري خودم درباره اين زيرزمين و وسايلش استفاده كنم بايد بگويم به نظر من
اين وسايل كارآييشان را نشان ندادند، يا دستكم آن طور كه بايد و شايد
نشان ندادند.
سه: اين زيرزمين مثل يك قوطي نوشابه كه ممكن است
ميليونها سال در برابر تجزيه شدن مقاومت كند دههها و سالهاست در برابر
فروپاشي و تجزيه شدن مقاومت ميكند و با همه وسايلش كه در ذهن پدر عتيقه
مينمايد و در ذهن ما نمينمايد بكر و دست نخورده باقي مانده است، با اينكه
دور تا دور خانه ما برج و آپارتمان ساختهاند اما اين زيرزمين و وسايلش از
مواضع ۳۰- ۲۰ سال پيششان عقبنشيني نكردهاند. انگار كه همه ما حتي مادرم
كه همچنان مخالف سرسخت اين زيرزمين و وسايلش است جادو شدهايم و منتظريم
كه بالاخره آيا يك روز اين زيرزمين در برابر همه حاشيههايي كه به ويژه در
كابوسزايي كودكيهاي من و خواهرانم داشته به مأموريت خطير خود در قبال
خانواده ما عمل خواهد كرد و يد بيضايي نشان خواهد داد يا نه!
چهار:
بچه كه بودم پدر هر وقت در خانه بيكار ميشد، وسايلي كه خراب شده بود يا در
آستانه خراب شدن بود يا قصد داشت در آينده نزديك يا دور خراب شود، تعمير
ميكرد و در اين ميان از من به عنوان يك پيك براي احضار وسيلهاي از
ميليونها ابزار و وسايل زيرزمين استفاده ميكرد. يادم ميآيد فقط ۱۲ نوع
اره در زيرزمين داشتيم كه بسته به نوع استفاده و مصالحي كه قرار بود زير
تيغهها و دندانههاي اين ارهها بروند و بريده شوند متفاوت بودند. آن موقع
پدرم توصيفي كلي از شيء مورد نظرش را ميداد، در واقع با من دقيقاً مثل
يك انباردار حرفهاي برخورد ميكرد و اعتقاد داشت كه من به محض اينكه پايم
به زيرزمين رسيد حتي چراغ كم سوي زيرزمين را هم نبايد روشن كنم، بايد با يك
جور ذهنخواني اشيا بروم و همان كه پدرم ميخواست از زير آوار اشياي ديگر
پيدا كنم و برايش بياورم.
آن وقتها پدرم عجول بود، درست مثل حالا كه
اين خصيصه را تمام و كمال حفظ كرده بلكه به اعتقاد مادرم ارتقا داده است.
يادم ميآيد وقتي پدر مرا به دنبال اشياي مورد نظرش به آن كمد ووپي بزرگ
ميفرستاد به محض اينكه بيشتر از يك دقيقه پيدا كردن آن شيء با اشياي مورد
نظر طول ميكشيد گوشهايم صداي پايش روي پلكانها را تذكر ميدادند. پدر
مثل برق ميآمد و در حالي كه شم ضعيف و رو به موت شيء پيداكني مرا به باد
انتقاد ميگرفت در كسري از ثانيه آن شيء يا اشيا را از ميان آن ازدحام عجيب
اشيا بيرون ميكشيد و ميبرد، در حالي كه من همچنان در آن زيرزمين تاريك،
انگشت حيرت به دهان مانده بودم كه چطور پدر ميتواند در ميان اين همه
شلوغي، تا اين حد سريع، اشيا را احضار كند و به آنچه كه ميخواهد برسد اما
من نميتوانم.
اين سناريو تقريباً تا وقتي من دبيرستانم را تمام كردم
ادامه داشت، يعني هر هفته و گاهي هر روز پدر احساس ميكرد كه وسيلهاي در
حال خراب شدن است يا ميخواهد به آستانه خرابي برسد پس مرا براي پيدا كردن
وسيله و ابزار مورد نظرش به زيرزمين ميفرستاد و آن يك دقيقه طلايي كه تمام
ميشد باز صداي پاهاي پدر روي پلكان شنيده ميشد و دوباره آن مونولوگ
انتقادي از زبان پدر مطرح و باز انگشت حيرت من گزيده ميشد و باز اجزاي اين
سناريو بيهيچ تغييري در روزها و هفتههاي ديگر تكرار ميشد. من آن موقع
هيچ توجيهي براي اجراي اين نمايش در روزها و هفتهها و ماهها و سالهاي
متوالي روي سن كوچك و پر از آكسسوار زيرزمين خانهمان كه تنها بازيگرانش من
و پدر بوديم نداشتم جز اينكه به نظرم پدرم اميد داشت بالاخره با ورود من
به نوجواني و جواني، آن چراغ يا شم شيء پيداكني در چشم و گوش من روشن شود
اما حتي با گذر من از شانزده به هجده سالگي و بيشتر و بيشتر، آن چراغ در من
روشن نشد كه نشد و سرانجام پدر اين حقيقت تلخ را پذيرفت، تا آنجا كه ميشد
هضمش كرد و ديگر بعد از آن مرا به عنوان يك پيك و سفير احضاركني اشيا
روانه زيرزمين نكرد و ترجيح داد هر وقت چيزي لازم دارد خودش برود و از آن
زيرزمين عجيب و غريب كه انگار فقط خودش و خودش، قاعدهها و روابط ميان
اشيايش را ميفهميد بياورد.
پنج: اما چرا آن اتفاقها ميافتاد؟
تحليل من درباره آنچه در زيرزمين خانه ما ميافتاد و سناريوي ناكامي من در
پيدا كردن اشياي مورد نظر پدرم كاملاً درست بود. ذهن پدر من با آن اشيا حتي
در آن ازدحام عجيب و غريب رابطه برقرار ميكرد، بنابراين آن اشيا
نميتوانستند در برابر پدر من مقاومت كنند و طبيعي بود كه از ميان شلوغيها
بيرون كشيده ميشدند. وقتي با جان و دل دنبال چيزي ميگردي، طوري كه انگار
ريههايت در دود و آتش دنبال هوا ميگردد يا مردمكهايي كه مثل تور
ماهيگيري پهن ميشوند بر بستر تاريكي به صيد سوزن سوزن نور، پيدايش ميكني،
يعني با جان و دل گشتن، رابطه خاموش ميان ما و آن شيء را روشن ميكند و او
را در معرض پيدا شدن قرار ميدهد، هر چند كه آن شيء در برابر پيدا شدن
مقاومت كند. انگار كه وقتي با همه وجود دنبال چيزي هستي آن شيء هم متوجه
هرولهها و نفس نفس زدنها و افتان و خيزان شدنها براي يافتن ميشود، در
واقع يك جور سيگنال و پالس براي آن شيء ميفرستي كه هر كجا باشد و هر
گوشهاي كه افتاده باشد سرانجام پيدا خواهد شد. «كنون گر تو در آب ماهي
شوي/ وگر چون شب اندر سياهي شوي/ وگر چون ستاره شوي بر سپهر/ ببري ز روي
زمين پاك مهر/ بخواهد هم از تو پدر كين من/ چو بيند كه خاك است بالين من»
سهراب كنار پدر وقتي ميخواهد جان بدهد، به اين حقيقت اشاره ميكند چون
ميداند پدرش تا چه حد ميتواند پسر را دوست داشته باشد بنابراين ميداند
قاتل او بعد از آنكه با آن دشنه، سينه سهراب را دريده هر كجا هم كه خود را
پنهان كند، هر جا هم كه رنگها و پوششها را دعوت كند به استتار، پدر به
واسطه عشق سوزان و راستيني كه به پسر دارد قاتل او را از ميان
همپوشانيهايش با آب و خاك احضار خواهد كرد و بيرون خواهد كشيد. از سياهي
آسمانها تمييز خواهد داد، از ماهيان ديگر باز خواهد شناخت، حتي اگر آنكه
دنبالش در درياها در خيزاب موجها و جذر و مدها ميگردد مثل ماهيها به
پوست تنش، آبشش و باله سنجاق كرده باشد و مثل آنها شنا كند.
شش: اين
داستان كوتاه را يكي از دوستان برايم فرستاده است. داستان اگرچه ساختار
بسيار سادهاي دارد و دچار پيچ و تابهاي زباني نيست و حتي به يك معنا
بيشتر شبيه يك قصه فولكلور آموزشي است اما در درون خود از رابطه ذهن و اشيا
خبر ميدهد، چه ذهني ميتواند با اشيا رابطه برقرار كند و به آنها فراخوان
بدهد؟ اين داستانك يا قصه را با هم مرور ميكنيم «روزي كشاورزي متوجّه شد
ساعتش را در انبار علوفه گم كرده است، ساعت به ظاهر معمولي بود امّا براي
كشاورز خاطرهاي از گذشته بود و ارزشي عاطفي داشت. كشاورز بعد از آن كه در
ميان انبوهي از علوفهها جستوجو كرد و ساعت را نيافت از كودكاني كه در
بيرون انبار مشغول بازي بودند مدد خواست و وعده داد هر كس آن ساعت را پيدا
كند جايزهاي دريافت ميكند.
كودكان به شوق جايزه، هجوم آوردند به
انبار و تمامي كپّههاي علف و يونجه را گشتند اما باز هم ساعت پيدا نشد،
بنابراين از انبار بيرون آمدند و درست موقعي كه كشاورز از ادامه جستوجو
نااميد شده بود، پسركي پيشش رفت و خواست فرصتي ديگر به او بدهد. كشاورز
نگاهي به كودك انداخت و پيشنهادش را پذيرفت.
پس كشاورز كودك را به
تنهايي به درون انبار فرستاد. بعد از اندكي كودك در حالي كه ساعت را در دست
داشت از انبار علوفه بيرون آمد. كشاورز هم شادمان بود و هم متحير كه چطور
كودك، ساعت را پيدا كرده در حالي كه او و جمع بزرگتري از كودكان همه جا را
گشته بودند اما ساعت پيدا نشده بود. كشاورز از كودك پرسيد چطور موفق شدي
در حالي كه بقيه كودكان ناكام ماندند؟
پسرك گفت من كار زيادي نكردم. فقط
روي زمين نشستم و در سكوت كامل گوش دادم تا صداي تيك تاك ساعت را شنيدم و
در همان جهت حركت كردم و ساعت را يافتم.»
لطفاً در ذهنتان دنبال
مچگيري نباشيد. مثلاً نگوييد اگر ساعت كشاورز خواب بود و تيك تاك نميكرد،
چه؟ اولاً در اين هستي، هيچ شيء يا پديده كاملاً صامتي حتي ميان جمادات و
آنچه ما بيجان ميپنداريم نميشود پيدا كرد، يعني چيزي كه هيچ رنگي، هيچ
صدايي، هيچ حرارتي، هيچ تشعشعي، هيچ تكاني، جنب و جوشي، غلياني، هيچ
رايحهاي يا شكل و صورتي نداشته باشد. چيزي كه وجود دارد نميتواند كاملاً
از ابراز وجود خالي باشد. از طرف ديگر اگرچه تيك تاك، آن پسر را براي رسيدن
به ساعت راهنمايي كرده است اما توجه كنيد كه وقتي كشاورز به تنهايي ساعت
را ميگشته يا حتي وقتي آن جمع كودكان با هم دنبال ساعت در انبار علوفه
ميگشتهاند همان ساعت همان جا با همان صداي تيك تاك وجود داشته و آنها را
هم راهنمايي ميكرده است، پس چرا آن موقع پيدا نشده؟ معلوم ميشود اين تيك
تاك نبوده كه ساعت را يافته. در واقع اين تيك تاك نبوده كه باعث شده ساعت
پيدا شود، بلكه رابطه دوسويهاي كه ميان دو وجود برقرار شده، ساعت را پيدا
كرده است.
هفت: لايه فوقالعاده ديگري هم در اين داستان به ظاهر
ساده وجود دارد و آن اينكه آدمي تا وقتي در متن شلوغيها و ازدحامها و سر و
صداهاي درون خودش قرار دارد و دست كم در درون نتوانسته به آن دقيقه و ساعت
آرامش و صلح دائمي يا غالب برسد و از چكاچك و كشاكش شمشيرهاي درونش برهد
نميتواند خود را پيدا كند، حتي اگر ساعتها با خود و ديگران دنبال آن ساعت
رستگاري و آن گوهر ذاتي بگردد. يك ذهن و روح مشوش نميتواند هرگز به «دوش»
و «دقيقه» و «وقت سحر» برسد و نجات پيدا كند، آن ساعت نجات اگرچه لاي
علوفههاست و چارهاي جز گشتن و گشتن در كاهدان تن وجود ندارد اما اگر آن
پيغام سروش را از لاي كاهها و كوهها نشنوي، حتي اگر مثل آن كشاورز بارها و
بارها كاهدان تن را زير و رو كني عملاً همه دستها و گشتنها تهي خواهد
ماند. كاهداني كه كشاورز و كودكان در آن قرار دارند همان اتاق تاريكي است
كه فيلي را در آن بردهاند و كسي نميتواند با دست سودن به فيل، به تصوير
مجموعي از آن حقيقت بزرگ برسد. در واقع آن كاهداني كه پيرمرد و كودكان در
آن قرار دارند تن خودشان هست، هر كس در تن خودش محبوس است و در علوفه دان
تن دنبال آن ساعت سعد و سحرگاه رهايي ميگردد اما از ميان آن همه فقط يك
كودك، به مدد شنيدن پيغام سروش ميتواند آن ساعت سعد را از ازدحام
خواستهاي كاهدان تن بيرون بكشد و به آن دقيقه ظريف و مبارك نجات دست يابد،
از ظلمت شب به آب حيات برسد و از جام تجلي صفات بنوشد.
چقدر اين تعبير
حافظ، فرحناك، دلربا و ملكوتي است، وقتي عاشقانه طرحي نو مياندازد و مثل
همان طفلي كه پيروزمندانه از ميان كاهدان تن، از ازدحام آن زيرزمين تاريك
داد ميكشد كه يافتم آن ساعت مبارك را، پس پيراهن كلمات را چاك ميزند و از
جان ميسرايد «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ واندر آن ظلمت شب آب حياتم
دادند/ بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند/ باده از جام تجلي صفاتم دادند/ چه
مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي/ آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند» جالب
است كه اين پيغام سروش براي پيرمرد و همه كودكان يكسان است اما باز به
تعبير زيباي حافظ، تفاوت در گوشهاست، «گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش»
ساعت، رمزي از جام جم يا گوهر ذاتي انسان است. ساعت، سحرگاههاي راز و راه و
ريحان است كه پس از عبور از آن كابوسهاي زيرزمين تاريك و كشيده شدنهاي
پي در پي به شبهاي ظلماني، آدمي را به گشايش و رستگاري ميكشاند، ساعتي
كه همچنان در ميان علوفهها و كاهها و كوهها گم شده است.