
«... لطفاً به ما جواب بدهيد كه چطور شما كه در برابر ۲۴۷ صفحه بيانيه منافقين كه هم شخص شما را به لوث نشانده است و هم اسلام را و حتي آيات قرآن را تحريف كردند و عمل خائنانه خود را به رختان كشيدند، نه از حيثيت خود و ديگر مجاهدين راستين كه روزي افتخار شاگردي شما را داشتند، دفاع كرديد و نه آن مسئوليت شرعي، شما را و آقاي مطهري سينهچاك اسلام را بر آن داشت كه در مورد تحريف آيات قرآن لب از لب باز كنيد...»
آنچه آمد، قسمتي از نامه دانشجويان مسلمان جنوب كاليفرنيا خطاب به مهندس بازرگان است كه او و استاد مطهري به سكوت و تسامح در قبال انحراف و تغيير مواضع ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق متهم شدهاند. آيا واقعيت امر چنين بود؟ استاد مطهري چه موضعي در مقابل مجاهدين اوليه و ميراثخواران آنان داشته است؟
مخالفت و حساسيتي ديرين آنچه روشن است اين است كه مطهري با التقاط در افكار ديني و فعاليتهاي منهاي روحانيت مذهبيون بهسختي مخالف بود. بهطوري كه در نامه معروف خود به امام خميني(ره) در سال ۵۶ از سكوت برخي از دوستان در اين باره گلايه كرده است. «در اينجا جريانهاي پيچيده و گمراهكنندهاي وجود دارد كه توجه و آگاهي حضرتعالي ضرورت دارد؛ اول اينكه شايد بهقدر كافي مستحضر باشيد كه نفوذ افكار ماركسيستي تا برخي محافل مذهبي در ميان بعضي از دوستاني كه انتظار نميرفت، پيشروي كرده است. لااقل در حدي كه با هرگونه موضعگيري، ولو موضعگيري فكري در برابر آنها به استناد اينكه فعلاً صلاح نيست، مبارزه ميشود و حتماً به هر وسيله هست بايد نظر حضرتعالي بهوسيله بيت محترم به افرادي كه واقعاً از اين نظر در اشتباهند، ابلاغ شود.» (۱)
سپس در ادامه به اعلام نظر خود درباره سازمان مجاهدين خلق ميپردازد و دلايل انحراف آنان را چنين برميشمارد:
«جريان دوم، جريان به اصطلاح گروه مسمي به «مجاهدين خلق» است. اينها در ابتدا يك گروه سياسي بودند، ولي تدريجاً دارند به صورت يك انشعاب مذهبي درميآيند، درست مانند خوارج كه در ابتدا حركتشان يك حركت سياسي بود، بعد به صورت يك مذهب با يك سلسله اصول و فروع درآمدند. كوچكترين بدعت اينها اين است كه به قول خودشان به «خودكفائي» رسيدهاند و هر مقام روحاني و مرجع ديني را نفي ميكنند. از همين جا ميتوان تا آخر خواند. ديگر اينكه در عين اظهار وفاداري به اسلام، كارل ماركس لااقل در حد امام جعفر صادق(ع) نزد اينها مقدس و محترم است. البته اينها همانهايي هستند كه بر مسلك سابق خود باقياند. آنها كه اعلام تغيير موضع كردند، تكليفشان روشن است. بنده هم اطلاعاتم درباره آنها معالواسطه است، ولي افراد متدين و فهيمي كه سالها با آنها همزندان بودهاند و هستند و من معتقدم حضرتعالي از آنها نه فقط از يك نفر آنها، جداً بخواهيد نظرات و مشهودات خود را بنويسند و خدمتتان ارسال كنند و عجب اين است كه هنوز هستند برخي از دوستان ما و ارادتمندان شما كه كارهاي اينها را توجيه و تأويل ميكنند.» (۲)
تأكيد برمرزبنديآيتالله طاهري خرمآبادي در خصوص حساسيت شهيد مطهري نسبت به كمونيستها و گروههاي مذهبي تحت تأثير افكار كمونيستي ميگويد:«ايشان مرتب در جلسههاي خصوصي تأثر عميق خود را از اين گروهها ابراز ميكردند و ميگفتند اينها اساس اسلام را از بين ميبرند. ايشان روي اين گروهها و همچنين كمونيستها خيلي حساس بودند. بنابراين تعبيري داشتند و ميگفتند: اگر شاه و دولت رساله امام را از خانهها جمع ميكنند، كمونيستها اگر روي كار بيايند، قرآن را از خانهها جمعآوري ميكنند و ديگر هيچ چيز نميماند.» (۳)
مسئله ديگري كه آيتالله مطهري را در مرزبندي مشخص و كاملي با اين گروهها قرار ميداد، روحانيت بود. به گفته آيتالله طاهري خرمآبادي حتي در دوران حساس مبارزه بر خلاف نظر برخي از همراهان شهيد مطهري تأكيد خاصي بر اين مرزبندي داشت:«در اواخر سال ۵۶ و اوايل ۵۷ كه هنوز مبارزات به اوج خود نرسيده بود، جامعه مدرسين حوزه علميه قم و روحانيت مبارز تهران اعلاميه مشتركي تنظيم كردند. ظاهراً متن نهايي اعلاميه را استاد مطهري تنظيم كرده بود و ضمن مطرح كردن هدف انقلاب، گروههاي مليگرا و ضد روحانيت را كه دم از اسلام منهاي روحانيت ميزدند، مورد حمله قرار داده بود. اين قسمت از اعلاميه مورد قبول عدهاي از آقايان امضاكننده قرار نگرفت. آنها ميگفتند: آيا صلاح است در شرايط مبارزه با رژيم چنين موضوعي را مطرح كنيم؟ استاد مطهري پافشاري كردند كه ما بايد از همين حالا هدف و روند مبارزه را مشخص كنيم تا آنهايي كه واقعاً با ما نيستند، از حالا جدا شوند. ميگفتند: الان بايد خطمان را جدا كنيم، چون آب ما با آنها به يك جوي نميرود. بايد حساب آن تيپهايي كه ميخواهند روحانيون را كنار بزنند، با دعا و روايات مخالفاند و اسلام فقاهتي را قبول ندارند، مشخص كنيم و كنارشان بگذاريم.
زماني كه در بحثهايشان اصول ديالكتيك را مطرح ميكردند، خيليها اعتراض داشتند كه چرا اينها را مطرح ميكنيد؟ آنها ميخواستند مطرح نشود و ايشان ميگفتند: اينها اساس كار و ايدئولوژي ماست و بايد مطرح شود. اين بحث به جايي نرسيد و قرار شد از امام كسب تكليف كنيم. اين كار به من واگذار شد. يك شب ماه رمضان در قم هر دو اعلاميه را پاكنويس كردم، اعلاميهاي كه نظر استاد مطهري در آن بود و اعلاميهاي كه فاقد نظر ايشان بود و استدلال هر دو طرف را نيز نوشتم. مسافري هم پيدا شد كه اعلاميهها و نامهها را به نجف خدمت امام ببرد و به نحوي پاسخ ايشان را به ما برساند. بعد از رفتن او، زمينه طوري فراهم شد كه مرحوم شهيد دكتر بهشتي، مرحوم شهيد مطهري و ديگر دوستان صلاح ديدند خود من مسافرتي به نجف داشته باشم و يكسري مسائل را كه نميشد با نامه و تلفن به حضرت امام رساند، با ايشان در ميان بگذارم. شب آخر به منزل استاد مطهري رفتم. يعني ايشان فرمود به منزلشان بروم. يكسري مسائل بود كه مفصل بحث كردند كه بايد آنها را با امام مطرح ميكردم. من هم همه را يادداشت كردم. فردا صبح پسرشان ما را به فرودگاه رساند و رفتيم. مرحوم بهشتي نامهاي به امام موسي صدر نوشته بودند كه وسيله رفتن ما به عراق را فراهم كنند. وقتي به لبنان رسيدم، امام موسي صدر عازم ليبي بود. همان سفري كه رفت و ديگر برنگشت. ۱۰ روز در بيروت معطل شدم. بعد قاچاقي به نجف رفتم. يك ماه و چند روز در آنجا ماندم و بعد به ايران بازگشتم. ديگر موقع آن اعلاميه هم گذشته بود، چون هدف روحانيت از انقلاب كاملاً مشخص شده بود، اما نكته اصلي اين بود كه بعد از رفتن من جواب نامه كه به وسيله آن مسافر فرستاده بوديم، رسيده بود. امام در پاسخ فرموده بودند: در اين مسئله حق با آقاي مطهري است، زيرا دين منهاي روحانيت مثل طب بدون طبيب است. اينها كه ميگويند اسلام بدون روحانيت، نميخواهند روحانيت را نفي كنند، ميخواهند اسلام را نفي كنند.» (۴)
نگاه منفي به رهبران اوليه سازمان با توجه به آنچه آمد، سازمان مجاهدين خلق از گروههايي بود كه از لحاظ مشرب فكري با تفكرات اسلامي ناهمگوني داشت، اما آيا اين مقابله و ناهمگوني شامل مؤسسان و رهبران اوليه سازمان هم ميشد؟ حجتالاسلام علياكبر ناطقنوري در اين باره ميگويد: «ايشان با هر جنبش روشنفكري كه ميخواست به نام دين، ولي در لفافه انديشه ماركسيستي را تبليغ كند مخالفت جدي داشت. در يك مجلس عروسي بوديم و تازه مجاهدين خلق گل كرده بودند. بديعزادگان و حنيفنژاد در زندان بودند. سر ميز بوديم و تاريخش هم همان روزي بود كه «مقاله اومانيسم» دكتر علي شريعتي در كيهان چاپ شده بود. بحث اين مقاله شد. مرحوم مطهري وقتي عصباني ميشد، رنگش زرد ميشد و سرش حركت ميكرد. مطهري با عصبانيت گفت: آقاي نوري! علماي اسلام ميدانند اين اومانيسم با اسلام چه ميكند! بعد كه بحث مجاهدين شد، گفتم: حالا اين اوليهايشان بهتر بودند، باز مراقبهاي داشتند. هنوز اين حرف تمام نشده بود كه مرحوم مطهري به تندي به من برگشت كه آقاي نوري! هم آنها خبيث بودند كه همينها هم خبيث شدند؛ يعني مجاهدين از اول منحرف بودند.» (۵)
سابقه ارتباط با سران اوليه سازماندكتر محمدمهدي جعفري ارتباط سران اوليه سازمان مجاهدين با استاد مطهري را مسبوق به فعاليت آنان در «نهضت آزادي ايران» ميداند. ارتباط و سابقهاي كه مبتني بر حسن رابطه بوده است و در اينباره ميگويد: «شهيد مطهري حقيقتاً هميشه دغدغه دين داشت. دين پاك و خالص و لذا از هر نوع افراط و تفريطي جلوگيري ميكرد و با هر نوع انحرافي به مبارزه برميخاست. من از زندان سال ۱۳۴۶ كه بيرون آمدم، در شركت انتشار و جاهاي ديگر خصوصاً در انجمن اسلامي مهندسين و انجمن اسلامي پزشكان ايشان را ميديدم كه در حال درس دادن و سخنراني است. البته در سال ۱۳۶۴ انجمن اسلامي دانشجويان فعاليت چنداني نداشت و در عوض دو انجمن اسلامي مهندسين و پزشكان فعال بودند. در انجمن اسلامي مهندسين يادم است اين عده فعال بودند؛ مهندس بازرگان، مهندس معينفر و مهندس كتيرايي. در انجمن اسلامي پزشكان نيز اين افراد فعال بودند؛ دكتر كاظم يزدي، دكتر نكوفر برادر مهندس معينفر، دكتر حائري و دكتر عالي. دكتر شيباني هم پس از آزادي از زندان در سال ۱۳۴۸ با اين انجمن همكاري ميكرد. البته دانشگاهها دچار خفقان شديد بودند و مجال فعاليت براي اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان نبود، اما چون غالب جلسات آن دو انجمن در منازل و خانههاي افراد برگزار ميشد نتوانسته بود[ند] به حياتشان ادامه بدهند. مرحوم آقاي مطهري پاي ثابت انجمن اسلامي مهندسين و پزشكان بود. اعضاي مجاهدين خلق تا هنگامي كه در كادر نهضت آزادي بودند، مورد تأييد ضمني آقاي مطهري بودند. ايشان فعاليت بچهها را ميديدند، در جلسات انجمن اسلامي دانشجويان شركت ميكردند و براي آنها و ديگران كلاس ميگذاشتند. از سال ۱۳۴۹ به بعد كه تشكيلات مجاهدين شكل نهايي گرفت و آنان شروع به فعاليت كردند تا سال ۱۳۵۴ كه در سازمان توسط ماركسيستها كودتا شد، سه خاطره از آقاي مطهري با مجاهدين دارم. اولين خاطرهام مربوط به مراسم ختم شهيد ناصر صادق است. ساواك ناصر صادق را بازداشت و اعدام كرد. پس از شهادت ايشان مجلس ختمي براي آن شهيد گذاشتند و من هم رفتم و در آن شركت كردم. مجلس ختم به دليل خفقان در منزل پدر آن شهيد، حاج احمد صادق برگزار شد. وارد مجلس كه شدم ديدم آقاي مطهري مشغول سخنراني هستند. موضوع سخنراني هم «عشق و عرفان» بود. فشرده كلام ايشان در آن مجلس اين بود كه عشق بهتنهايي كارساز نيست و شناخت و آگاهي نيز شهادت و فداكاري لازم دارد. بحث بسيار زيبا و عارفانهاي درباره شهادت و شهيد كردند. از محتواي بحث كاملاً روشن بود كه درباره مسائل روز و خصوصاً شهادت ناصر صادق و يارانش بحثكنند، اما در لفافه و با زباني رمزي و عرفاني، ولي ديدم خود ايشان هم در مجلس نشسته است. بعد از جلسه من از ايشان درباره سخنراني پرسيدم. گفت: بله، من درباره بچههاي سازمان صحبت ميكردم. (۶) معلوم شد علاقه شديدي به بچههاي اوليه سازمان دارد و بهخصوص از شهادت مرحوم محمد حنيفنژاد و ناصر صادق خيلي متأثر و متأسف است. اين دو نفر را از سال ۱۳۴۰ ميشناخت و با آنان ارتباط داشت.» (۷)
نگاه سران اوليه سازمان به روش شهيد مطهري به گفته دكتر جعفري سران اوليه سازمان به روش شهيد مطهري انتقاداتي داشتند:«البته مجاهدين اوليه مثل ناصر صادق، حنيفنژاد و سعيد محسن كه با آنان ارتباط داشتم و با آنها در اين باره حرف ميزدم، روش آقاي مطهري را در مسائل اجتماعي و سياسي نميپسنديدند. به عنوان يك دانشمند اسلامي برايش احترام قائل بودند، اما ميگفتند در اين زمان ايشان هم بايد مثل آيتالله طالقاني خودش را چريك بداند. تا سال ۱۳۵۰، انتقاد اصلي مجاهدين از آقاي مطهري مثل انتقادي بود كه از مهندس بازرگان داشتند، يعني در عين حال كه به هر دو احترام ميگذاشتند، روش آنان را محتاطانه و محافظهكارانه ميدانستند و تأييد نميكردند. البته در حوزههاي سازمان نيز اگرچه كتابهاي مهندس بازرگان را مكرراً ميخواندند، اما يادم نيست چيزي از شهيد مطهري خوانده باشند.» (۸)
آغاز انحراف در سازمان مجاهدين و اعلام تغيير مواضع آنان، شهيد مطهري را در صف اول مخالفان سازمان قرار داد. انحراف سازمان، دامن نيروهاي بسيار مذهبي را نيز گرفته بود. خاطره دكتر محمدمهدي جعفري از تأثر شديد استاد مطهري از اين وضعيت حكايت دارد.
«اين خاطره مربوط به سالهايي است كه در مجاهدين انحراف پيش آمده بود. يكي از كساني كه خيلي با آيتالله مطهري ارتباط داشت، مصطفي حقشناس يا تراب دادار بود. او اهل جهرم و در سالهاي قبل از دهه ۴۰ مدتي در حوزه علميه قم طلبه بود. پس از مدتي از لباس طلبگي بيرون آمد و به دانشسراي عالي رفت و در رشته زبان انگليسي ليسانس گرفت. در دوران دانشجويي و پس از آن از عقايد اسلامي و حتي تعصبات خشك مذهبياش دست برنداشت... حقشناس اولين رابط من با سازمان مجاهدين بود. ميديدم مردي است سخت متعصب و حتي داراي گرايشهايي بود كه به نظر من ارتجاعي تلقي ميشد. اهل تقوا، عبادت و حتي تهجد و نماز شب بود. خيلي هم خشك بود. مرحوم آقاي مطهري خيلي به مصطفي (تراب) حقشناس علاقهمند بود و او را دوست ميداشت. در سفر اروپايي آقاي هاشمي رفسنجاني از آقاي رئيسطوسي درباره انحراف در سازمان اطلاعات زيادي كسب كرده بود. من با رضا [رئيسطوسي] مرتب مكاتبه داشتم. در نامهاي درباره وضع فكري و عقيدتي حقشناس كه آن موقع در خارج از كشور به سر ميبرد، پرسيدم. رضا در جواب نوشت كه متأسفانه حقشناس هم منحرف شده و در سلك ماركسيستها درآمده است. روزي به مسجد قبا رفتم. ديدم آقاي مطهري هم نشستهاند، چون قبلاً درباره حقشناس با ايشان صحبت كرده بودم و فرموده بودند: باور ندارم حقشناس منحرف شده باشد. روي اين سابقه رفتم و كنارشان نشستم و آهسته خبر قطعي انحراف حقشناس را به ايشان دادم. گفتم: متأسفانه آنچه را كه باور نميكرديم اتفاق افتاده است. فوراً متوجه شد چه ميگويم. گفت: بله، متأسفانه من هم شنيدهام. مرحوم مطهري گفت: شما از چه كسي شنيدهايد؟ گفتم: از آقاي هاشمي رفسنجاني.» (۹) در آن روزگار موضعگيري نيروهاي انقلابي با دشواريهاي فراواني مواجه بود، چرا كه از يكسو تخطئه افرادي چون آيتالله طالقاني تعبير ميشد و از سوي ديگر طرفداران سازمان مجاهدين آنها را به همكاري با رژيم متهم ميكردند؟
مبارزه با فرصتطلبيهاي مجاهدين به نظر ميرسد آيتالله مطهري در مقابله با سازمان مجاهدين چندان حساس و جدي بود كه حضورشان را در راهپيماييهاي سراسري كه توسط جامعه روحانيت مبارز برگزار ميشد، نوعي فرصتطلبي ميانگاشت. دكتر علي مطهري، فرزند وي، با بيان دو خاطره در اين باره اوج حساسيت پدر را بيان ميكند:«... چند ماه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، جامعه روحانيت مبارز تهران براي بزرگداشت شهداي تهران مراسمي در بهشتزهرا تشكيل داده و عده زيادي از مردم در اين مراسم شركت كرده بودند. پس از پايان مراسم، در ميان زنان آرم سازمان مجاهدين خلق (منافقين) بالا رفت. عدهاي آمدند و موضوع را به روحانيون خبر دادند. برخي گفتند: بايد وحدت را حفظ كرد، كاري به آنها نداشته باشيد. قضيه را به اطلاع آن شهيد بزرگوار رساندند. ايشان فرمودند: آرم بايد پايين بيايد. آنها گفتند: آرم در ميان زنان است و نميشود داخل آنها شد. فرمودند: خودم اين كار را ميكنم. سپس ايشان سر راه آن گروه زنان ايستاد و پس از آنكه محاذي آرم قرار گرفت، داخل جمعيت شد و آرم را از دست آنها گرفت و لوله كرد و با خود بيرون آورد. خاطره ديگر اينكه در راهپيمايي عظيم عاشوراي سال ۵۷ تهران، در بين راهپيمايان مينيبوسي حركت ميكرد كه در بالاي آن رهبر گروه فرقان و يكي از اعضاي برجسته سازمان مجاهدين خلق (منافقين) كه هر دو لباس روحانيت بر تن داشتند، مشغول تشريح آرم سازمان مجاهدين خلق براي مردم بودند. عدهاي از افراد آگاه و بيدار، موضوع را به اطلاع چند تن از روحانيون رساندند. آنها از مداخله منع كردند و گفتند: در اين شرايط صلاح نيست درگيري ايجاد شود. سرانجام موضوع را به اطلاع استاد شهيد رساندند، ايشان با صراحت فرمودند: به هر قيمتي شده است بايد اين آرم را پايين بياوريد، حتي به قيمت كشته شدن افراد. اينها براي آينده برنامههاي خطرناكي دارند.» (۱۰)
*پينوشتها درسرويس گفتوگوي «جوان» موجود است.