
پیرمرد بیچاره دیگر توان ایستادن ندارد.روی زانو خم شده و دست آخر هم می نشیند.انگار عزیزی را از دست داده.آرام آرام اشک می ریزد.نفس عمیقی می کشد و فقط نگاه می کند.به کجا،فقط خودش می داند.کاری به هیچ چیز ندارد.این تجربه بارها و بارها برایش تکرار شده.برای او و همه آبادانی ها.نفتش باز هم از دست رفته .باز هم هرز رفته و او،اویی که سالها برای حفظ و بقای آن جنگیده و فریاد زده،حالا مغلوب،چاره ای جز نشستن بر زمین داغ ندارد.
آبادان هنوز هم پر است از استعدادهای فراوان.کودکان،نوجوانان و جوانانی که با پای برهنه،بر سینه خاک سوزان،به توپهای چهل تکه رنگ و رو رفته ضربه می زنند.اما نفت،دیگر خانه آنها نیست.نفت سالهاست خانه ایست که اجاره اش می دهند.به مردان غریبه.از شهر ها و کشورهای غریبه و استعدادهای این خانه،همچنان بیرون می مانند به تماشای خانه ای که با بی توجهی های غریبه ها،در حال تبدیل شدن به مخروبه است.
مرغ همسایه غاز است و همین مزیت،کار را می دهد به دست اجنبی هایی که گاه بیکارهای برزیلی هستند و گاه بی تیم های پرتغالی و گاه هم سن و سال گذشته های کروات که معلوماتشان با خودی ها ،فرق چندانی ندارد.اما همین که زبان ما را نمی دانند،می شود مزیتشان و کار را می قاپند از خود صاحب خانه و می نشینند بر جای او.
می گویند کار کردن در آبادان راحت نیست.حتما همین طور است.چرا که توقع مردم بالاست.مردمی که در گرمای چهل و چند درجه ،زیر برق سوزان آفتاب،نفتشان را تنها نمی گذارند.نفتی که مدام بین دست غریبه ها دست به دست می شود و دست آخر،می شود مایع یک آتش بازی برای مهمان و تنها چیزی که برای صاحب خانه می ماند مشتی خاکستر است و سیاهی ناشی از این آتش بازی.
سه مدیرعامل و چهار مربی در یک فصل،رکورد جالبی است که تصمیم گیرندگان برای نفت زدند.تصمیم گیرندگانی که از بدنه مردم و این تیم نبودند که دلشان خیلی بسوزد.شاید هم کار بلد نبودند که این همه به بیراهه زدند.اما همین تو برو،من بیاهای بی هدف یا شاید هم بی تدبیر بود که یک بار دیگر نفت را به زمین گرم کوبید و باز هم او را از لیگ برتر راند تا یک بار دیگر داغی عظیم بر دل سوخته هوادار آبادانی زده شود.داغی سوزان تر از آفتاب چهل و چند درجه آبادان!
شاید همان بهتر که نفت به لیگ آزادگان یا حتی لیگ دو برود.شاید دور از چشم بودن،دست هایی را که به این تیم دست درازی می کند را از آن کوتاه کند تا مردم آبادان،مثل گذشته،بی دغدغه به پای بازیهای تیمشان بنشینند.بی آنکه مجبور باشند بعد از هر بازی با چشمی گریان و دلی سوخته راه خروجی ورزشگاه تختی را در پیش بگیرند.شاید اینطوری نفت،بشود همان برزیلی که مردم ،در آبادان فریادش می زنند.همان تیمی که به حریف اجازه تکان خوردن نمی داد و در تختی،آتش بازی می کرد برای حریفان اجازه نمی داد هیچ رقیبی در تختی جان سالم به در ببرد.و شاید اینطور ،نفت فاصله بگیرد از تیمی که طی سالهای اخیر،به دلیل تصمیمات صددرصد اشتباه و انتخابهای خطا و در میان دست دلالان،به آسانسور لیگ تبدیل شده است و به هیچ تیمی نه نمی گوید.چه بیرون از آبادان و چه در تختی آبادان و با حمایتی که سالهای سال است از سوی هوادارانش می شود.
شاید نفت باید برود.شاید آن وقت،طلسم بشکند و روزی بتواند با قدرت بازگردد.مثل برزیل .برزیل واقعی نه فقط با لقب برزیل.یک لقب بی فایده وعاریه!