نهضت فكري ـ سياسي سيدجمالالدين اسدآبادي (۹۷ـ۱۸۳۸م/ ۱۳۱۴ـ۱۲۵۴ق) در نيمه دوم قرن ۱۹م/ ۱۳ق و در شرايطي به وجود آمد كه جهان اسلام در نهايت عقبماندگي ذهني و عيني انحطاط فكريـ اجتماعي و اقتصاديـ سياسي و در خواب و غفلت عميقي بهسر ميبرد و جهان غرب و دنياي سرمايهداري در مسير پيشرفت و ترقيات علمي، عملي، اقتصادي و صنعتي و همچنين در اوج رقابتها و دخالتهاي استعماري و امپرياليستي عليه آسيا و آفريقا و بهويژه بلاد اسلامي كه در بيشتر موارد با اشغال مستقيم نظامي همراه بود. بهطور كلي مصائب و مسائل جهان اسلام در قرن ۱۹م/ ۱۳ق و نيز در قرن حاضر در دو محور كلي قابل تبيين است: يكي انحطاط داخلي و ديگري مسئله غرب و هجوم استعمار غربي كه هر دو محور ابعاد گوناگون تاريخي، فكري، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي دارند. بستر و بافت سنتي داخلي به علل و عوامل فراواني در حال انحطاط، زوال و فروپاشي بود و درحالي كه به هيچ وجه مهيا و تواناي حفظ موجوديت خود و رويارويي با فرهنگ، تمدن، سياست و اقتصاد سرمايهداري جهاني غرب نبود، در معرض ورود، هجوم، نفوذ و سلطه استعمار غربي قرار گرفت و علاوه بر از دست دادن مايهها و منابع بومي و خودي در ابعاد انساني، ارزشي، فرهنگي و اقتصادي به مايهها و منابع نوين، ساختارها، روابط و مناسبات جديدي نيز جز در پيوند و وابستگي با اقتصاد و سياست غربيان و دول استعمارگر اروپايي دست نيافت. طرح و بررسي مواضع فكريـ سياسي سيدجمالالدين به عنوان برجستهترين و جامعترين مورد، در برخورد با دردها و معضلات اساسي فكري، اجتماعي و سياسي مسلمانان در مراحل اوليه برخورد آنان با آن دو محور و در دوره بيداري مسلمين و تجديد حيات اسلام و تفسير و تحليل و تبيين آرا و نظريات سياسي و تزهاي اصلاحي او در چارچوب احياي تفكر ديني و در قالب فلسفه سياسي و اجتماعي ديني متناسب با زمان و مقتضيات عصر، ضروريترين و آموزندهترين مباحث تئوريك و تجربي مبتلا به مسلمانان و از جمله ايرانيان در شرايط كنوني را دارد. در واقع سيدجمال برخلاف دو مورد قبل از خود يعني محمدبنعبدالوهاب (۹۲ـ۱۷۰۳م/ ۱۲۰۶ـ۱۱۱۵ق) و شاه وليالله دهلوي (۶۲ـ۱۷۰۳م/ ۷۶ـ۱۱۱۵ق) به دوره معاصر تعلق دارد، بهخصوص او انحطاط داخلي را در مورد غرب، آن هم نه از موضع بنيادگرايي (Fundamentalism) بلكه از موضع راديكاليسم (Radicalism) و انقلاب مينگريست و نخستين احياگر تفكر ديني با جامعيت فراوان و پايهگذار نهضتهاي اسلامي معاصر است. انديشه سياسي و آراي اصلاحي سيدجمال برخلاف زندگي سياسي او چه از ناحيه طرفداران و چه از ناحيه مخالفين وي، كمتر بررسي شده و بهويژه در ايران در بحث از انديشه سياسي معاصر از دوران جنبش تنباكو (۹۲ـ۱۸۹۰م) و انقلاب مشروطيت (۹ـ۱۹۰۵م) تاكنون نسبت به اين امر بهشدت غفلت شده و اين موضوع مسكوت مانده است. درحالي كه آرا و نظريات شخصيتهاي ديگر عمدتاً از جريان تجدد و متجددين هواخواه و تهران غربي، نظير سپهسالار، ملكمخان، مستشارالدوله، آخوندزاده و طالبوف فراوان مطرح شدهاند. اگرچه نقش و تأثير اين متجددين در روند كلي پيوند و ارتباط و در حقيقت انحلال و ادغام جامعه، فرهنگ و اقتصاد ايران در تمدن جديد غربي و دنياي سرمايهداري و شبه مدرنيزاسيون اين كشور يك واقعيت است، ولي به سبب فقدان يك مبناي فكري و نظري مستقل، محكم، جامع و خودي و عدم توجه و شناخت نسبت به تاريخ، فرهنگ و شرايط عيني اجتماعي جامعه خود و نيز بنيانها و درونمايههاي مظاهر و پديدههاي جديد در غرب، آنها صلاحيت كافي در امر اصلاح و نوسازي را نداشتند و با راهحلهاي صوري و سطحي، تقليدي و تصنعي و مونتاژ از نسخهها، الگوها و مدلهاي غربي و اروپايي راه به جايي نبردهاند. شخصيتهاي گرانقدري چون قائممقام و اميركبير هم بهرغم خدمات و كوششهاي ترقيخواهانه ملي، مستقل و ضد استعماري شايان توجهشان در زمينهها و محدودههاي خاصي گام برميداشتند و نوسازيها و اصلاحات آنها فاقد زيرساخت فكري، نظري و تئوريك جامعه و وسيع بود. بنابراين براي پيريزي يك جامعه اسلامي نوين و توسعهيافته در ابعاد فرهنگي، سياسي و اقتصادي، چه از زاويه براهين عقلي و منطقي و چه با ملاحظه شرايط عيني و تجربي و جامعهشناختي تنها راه چاره در احياي تفكر يا معرفت ديني و فراتر از آن بازسازي تفكر ديني است كه از اين جهت سيدجمالالدين آغازگر اين راه و معمار اين بناي ناتمام است. دنبالهگيران او در سطح جهان اسلام كساني چون شيخ محمد عبده و اقبال لاهوري و در ايران كساني چون آيتالله نائيني، آيتالله طالقاني و آيتالله مطهري بودند. سرآمد همه اين احياگران و مصلحان در دوره حاضر امام خميني(ره) بودند كه در عين حال ويژگيهاي خاص خود را دارند. درباره انديشههاي سيدجمال دو سه نكته قابل ذكر است. يكي اينكه سيدجمال در دورهاي ميزيست كه دول اروپايي با رقابتهاي استعماري ميان خود، بلاد اسلامي را مستقيماً مورد هجمه و حمله قرار ميدادند و در بيشتر موارد اين بلاد را اشغال ميكردند كه اين امر در ذهنيت سيدجمال تأثير گذاشته است. درحالي كه در دوره كنوني و از زمان اضمحلال و تجزيه امپراتوري عثماني (۱۹۲۴م) به اين طرف، شرايط غيرمستقيم به وجود آمده است. با اين حال اصل قضيه تغيير نكرده است و استعمار نو بيش از پيش حاكميت و سلطه دارد و سيدجمال هم با وسعت ديد و بينش خود مسئله غرب را فراتر از چهره سياسيـ نظامي آن و بهطور عميق و همهجانبه مينگريست و ميشناخت. لذا آراي او در اين باره همچنان به قوت خود باقي است و اعتبار فراواني دارد. دوم اينكه سيدجمال بهرغم طرح محورهاي اساسي و اصول كلي جريان اصلاحطلبي ديني و احياي اين اصول و مفاهيم كليدي، در مقام بازسازي تفكر ديني و ارائه يك دستگاه فكري منظم و مدون چندان موفق نبود و در واقع فرصت انجام اين كار را نيافت.