
«با خريد هر ۱۰ هزار تومان يك كارت قرعهكشي هديه بگيريد»، «ما براي سالم ماندن انگشتان شما تضميني نميدهيم!»، «گريم رايگان براي كودكان»، «بسته غذايي ويژه كودكان»، «فضايي آرام با محيط بازي كودكانه.»
همين چند هفته قبل بود كه تصميم گرفتيم يك شب در كنار حسين، خواهرم و همسرش شام را بيرون از منزل بخوريم. اينجور وقتها من ميشوم داعيهدار دفاع از حقوق مسلم «حسين» پس بين همه رستورانها و فست فوديهاي دور و نزديك اولويت انتخاب گزينهاي است كه بتواند بخشي از شيطنتها و بازيهاي حسين را هم برآورده كند.
همه اين تبليغات و تراكتها را كه ورق ميزدم جملههاي وسوسهبرانگيز بالا يكجا در مقابل چشمانم رژه رفت! با خودم گفتم اگر چه قيمتها كمي گران است اما مطمئناً با اين همه تبليغ جاي خوبي بايد باشد. به آدرس نگاه كردم، همين چهارراه بالايي بود و بهتر از اين نميشد. سريع شال و كلاه كرديم و راهي شديم. مدام در طول مسير به حسين كه روي پايم نشسته بود وعده ميدادم كه الان ميرويم يك جاي قشنگ، بزرگ، پر از اسباببازي كه هم غذا بخوريم هم بازي كنيم. حسين با چشمان گردشدهاش هم به شدت از حرفهايم استقبال ميكرد، الان كه به آن لحظه فكر ميكنم ميبينم طفلكي چه تصوري در ذهنش داشت و چه از آب درآمد!
وقتي به رستوران رسيديم كنار در ورودي مجسمه چوبي عقاب، مار و مرد سرخپوستي بود كه چون ميدانستم حسين ممكن است از ديدن اين مجسمهها بترسد بغلش كردم و سريع وارد رستوران شدم.
نوبت به سفارش كه رسيد، وقتي ليست غذاها را ديدم كمي اميدوار شدم كه بسته ويژه كودكان هم دارند، هم غذا هم هديه. بدون درنگ در كنار غذاي خودمان يك بسته كودكانه براي حسين هم سفارش دادم. در فاصلهاي كه غذا آماده شود تصميم گرفتم برويم و كمي در فضاي بازي كودكان كه اين همه برايش تبليغ ميكردند بازي كنيم، اما هرچه گشتيم چنين فضايي پيدا نكرديم. از يكي از خدمههاي رستوران پرسيدم كه زمين بازي بچهها كجاست، گفت بايد برويد طبقه پايين. دست كوچك حسين را در دستم گرفتم و پلهها را يكي يكي پايين رفتيم. آن چيزي كه من ميديدم بيشتر از آنكه فضايي باشد براي بازي بچهها زير پلهاي بود كه به دخمهاي تبديل شده بود.
تمام وسايل بازي پلاستيكي بود و آنقدر كثيفي روي سرسره و تاب وجود داشت كه به سختي ميشد حدس زد اين وسايل بازي واقعاً چه رنگي بودهاند! كنار پلههاي سرسره سطل زباله رستوران بود يعني درست جايي كه بچهها دستشان را به ميلهها ميگرفتند و از پلههاي سرسره بالا ميرفتند مخزني بود كه خدمه باقي مانده غذاي مشتريها را داخل آن ميريختند و حتي لحظهاي مراعات حضور بچهها را هم نميكردند.
سرويس بهداشتي هم گل سر سبد اين دخمه بود تا جايي كه بوي بسيار متعفن آن حال بسياري از بچهها را خراب كرده بود. گفتم شايد اوضاع و احوال استخر توپ بهتر از سرسره و محيط اطرافش باشد به اين خيال دست حسين را گرفتم و رفتيم سمت استخر توپ كه يكدفعه ديدم حسين شروع كرده به گريه كردن. من نگران و مستأصل در حال نگاه كردن به استخر توپ بودم، استخري كه از تعداد زياد بچهها توپي در آن ديده نميشد و همين دعوا، داد و بيداد كردن بچهها باعث ترسيدن حسين شده بود. با خودم گفتم حسين تنها بالا كنارمان بماند بهتر از اين است كه با بازي كردن در اين محيط كثيف خداي ناكرده به هزار و يك بيماري مبتلا شود، دستش را گرفتم و از همان پلههايي كه پايين رفته بوديم برگشتيم بالا.
به حسين گفتم: عيبي نداره خاله جون، الان ميريم شام خوشمزه و ويژه ميخوريم بعد ميريم پارك بازي ميكنيم. پيش از آمدن ما غذا را آورده بودند و كسي دست به بسته حسين نزده بود. خوشحال شروع كردم به باز كردن «بسته ويژه كودكان»! تصور كنيد در مقابل چشمان ذوق زده و كنجكاو حسين غذاي داخل بسته چه بود؟! حتي فكرش را هم نميكنيد بايد حدس ميزدم وقتي براي همه بچهها از يك تا ۱۰ ساله يك نسخه بسته كودكانه دارند نبايد هم انتظار كار ويژهاي داشته باشيم.
داخل بسته حسين فقط يك سيب زميني سرخ كرده با سس فراوان و يك تكه مرغ سوخاري و يك بسته مداد سياه بود! آخر كسي نبود به اينها بگويد حسين ۲ ساله و بقيه بچههاي هم سن و سال او كه معدهشان به هضم كردن يك سيب درسته قد نميدهد چطور ميتوانند سيب زميني سرخ كرده با سس فراوان و مرغ سوخاري بخورند؟! با اين تفاسير ابتكارشان در هديه دادن هم جاي تعجب نداشت، يك بسته مداد سياه براي يك كودك ۲ ساله!
اينكه تا لحظه آخر حضور ما در اين رستوران چطور گذشت بماند اما زمان پرداخت فاكتور وقتي مبلغ را ديدم برق از چشمانم پريد! ۹۰ هزارتومان بابت غذاي ۶ نفر و نصفي! وقتي هم اعتراض كرديم گفتند ما اينجا امكانات ويژه براي كودكان و خانوادههاداريم.
نتيجه: شعار دادن، تبليغات دروغ و سوءاستفاده از احساس خانوادهها نسبت به كودكان اين روزها در هر صنفي عادي شده است.