کد خبر: 508888
تاریخ انتشار: ۰۸ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۹:۱۰
از ميان طنزهاي زندانيان كميته مشترك ضدخرابكاري
علي احمدي فراهاني
آقاي اسماعيل خاكسار اهل اليگودرز، متولد سال ۱۳۳۰ در آبان‌ماه سال ۵۲ توسط ساواك به دليل اعتراف يكي از هم‌محله‌اي‌ها كه با هم فوتبال بازي مي‌كردند، دستگير شد. بازجويش آرش (فريدون توانگري) بود و شكنجه‌هاي شديدي بر وي اعمال كرده بود، وي اين شكنجه‌ها را تحمل مي‌كرد و به خاطر روحيه شوخ‌طبعي‌اش زبانزد زندانيان بود و پس از يك سال تحمل زندان آزاد شد. بعد از ۲۸ سال از پيروزي انقلاب اسلامي، يك روز به موزه عبرت آمده بود و درباره حوادث سلول ۷ بند ۶ و آن شب‌ها خاطرات طنز جالبي نقل كرد كه مرور آنها خالي از لطف نيست:«يك شب شكنجه‌گر معروف آرش پس از شكنجه زياد و پاشيدن نمك روي پاهاي مجروحم، درحالي كه حالتي غيرعادي داشتم مرا به سلول آوردند، رو كردم به هم‌سلولي‌ها و با حالتي خيلي جدي گفتم يك بار رفتم امين‌آباد، محل نگهداري بيماران رواني. يكي از ديوانه‌ها مرا صدا كرد و به من گفت: «به خانواده‌ام بگو كه مرا به عنوان ديوانه اينجا آورده‌اند و زنداني كرده‌اند، بياييد مرا نجات بدهيد». من اول فكر كردم كه او هم ديوانه است، ولي وقتي مقداري با من صحبت كرد، به نظرم آمد شايد حرف‌هايش راست باشد. وقتي از آنجا برگشتم تصميم گرفتم بروم دنبال آدرسي كه او به من داده بود. پس از پرس‌وجو متوجه شدم كه چنين آدرسي هست، گشتم آدرس را پيدا كردم و جريان را به خانواده آن مرد گفتم و آنها هم رفته بودند و با تلاش زياد او را آزاد كرده بودند. يك روز از خيابان سعدي رد مي‌شدم و يكدفعه متوجه شدم يك ماشين سواري از پاركينگ زيرزميني بيرون آمد و نزديك بود مرا زير بگيرد. راننده سواري با من سلام و عليك كرد، ولي او را نشناختم. مرا صدا كرد و گفت: «مرا نمي‌شناسي؟» گفتم: «نه!» سپس خودش را معرفي كرد. گفت: «من هماني هستم كه امين‌آباد بودم و از اينكه باعث آزادي من شدي از شما ممنونم». ايشان مرا سوار ماشين و اصرار كرد تا مرا به مقصد برساند. خيلي اصرار كرد مرا به منزل خودش ببرد و بالاخره آن شب با او به منزلش رفتيم. پس از خوردن شام گفت:«امشب بايد اينجا بخوابي». خانمش با اشاره به من فهماند كه قبول نكن و از اينجا فرار كن، اين حالش طبيعي نيست. من هم همه فكر و ذكرم اين بود كه بعد از خوردن شام از خانه ايشان بروم، او جدي مانع شد و گفت:«نه بايد بخوابي». از همسرش خواست مرا راهنمايي كند تا بروم بخوابم. به هر حال رفتم به اتاقي كه گفته بودند و با توجه به صحبت‌هاي خانمش، پشت در اتاق را طوري بستم كه كسي نتواند راحت داخل شود. ناگهان از شيشه اتاق متوجه شدم رفيقم درحالي كه اسلحه به دست دارد پشت در اتاق ايستاده است و مي‌خواهد به داخل اتاق بيايد. خودم را به خواب زدم، بعد از مدت كوتاهي مرا صدا كرد و شروع كرد به كوبيدن به در و گفت:«در را باز كن مي‌خواهم كمي با هم صحبت كنيم». من كه ترسيده بودم تصميم گرفتم از پنجره فرار كنم. با ترس و لرز لباس‌هايم را پوشيدم و تا آمدم از پنجره فرار كنم يك تير به طرفم شليك كرد و يك مرتبه از خواب پريدم و ديدم در رختخواب خانه‌مان خوابيده‌‌ام.»

ايشان پس از گذشت سال‌ها هنوز همان روحيه را كه در زندان كميته مشترك داشت، حفظ كرده است و مسلسل‌وار خاطرات سلول‌هاي عمومي كميته مشترك را نقل مي‌كند: «يك خاطره جالب ديگر يادم آمد: در همان سلول عمومي كميته مشترك يك هم‌سلولي داشتيم. احتمالاً اسمش ناصر پيفون بود. قد بلند و لهجه آذري غليظي داشت، نسبتاً قوي هيكل بود. يك شب گفت: «من مي‌توانم با دندان‌هايم يك نفر را بلند كنم». ابتدا كسي داوطلب نشد، ولي بالاخره يك نفر داوطلب شد. او را كف سلول خوابانيد و يك پتو روي سرش انداخت. پس از اينكه مقدمات كار فراهم شد، ناگهان يك گاز محكم از زنداني بيچاره گرفت و او ناخودآگاه از زمين بلند شد و فرياد زد. هم‌سلولي‌ها تازه مي‌فهميدند كه اين فقط يك سياه‌كاري بوده است و پهلواني‌اي در كار نيست.
يكي ديگر از خاطرات جالب برگزاري نمايش هيپنوتيزم در سلول بود. خصوصاً براي افراد تازه‌وارد به سلول عمومي. بچه‌ها مطرح مي‌كردند كه من هيپنوتيزم بلدم و پس از اينكه يك نفر را براي همكاري آماده مي‌كرديم، او خودش را در اختيار من مي‌گذاشت. ابتدا او را آزمايش مي‌كردم و از او مي‌خواستم دو زانو بنشيند و دست‌ها و انگشتان دست‌هايش را كشيده و موازي زمين قرار بدهد و خودم هم به همين حالت دو كف دستم را به دو كف دستانش مي‌چسباندم و با چشمانم در چشم‌هايش نگاه و شروع به شمارش مي‌كردم. يك، دو و سه. . . آن‌قدر آهسته مي‌شمردم كه به طرف حالت خواب دست مي‌داد. اگر دست‌هايم را آهسته از زير دستش مي‌كشيدم و او متوجه نمي‌شد، مي‌گفتم كه تو استعداد داري و مي‌توانم تو را هيپنوتيزم كنم. سپس او را روي يك پتو، طاقباز مي‌خوابانيدم. روي صورت او يك فرنچ مي‌انداختم و از او مي‌خواستم كه از داخل آستين فرنچ درحالي كه من بالاي سر او ايستاده بودم و از سر آستين فرنچ او را نگاه مي‌كردم به من نگاه كند و به سؤالاتم جواب بدهد. سؤالات مختلفي از او مي‌كردم. در همين حين به يكي از هم‌سلولي‌ها كه ليوان آبي را از قبل آماده كرده بود، اشاره مي‌كردم و درحالي كه او دراز كشيده بود و به سؤالاتم پاسخ مي‌داد، ليوان آب را داخل شلوارش خالي مي‌كرد و او با سر و صدا از جا مي‌پريد و همه مي‌زدند زير خنده و آن بيچاره كه شلواري نداشت كه لباس‌هاي خيسش را عوض كند بايد با همين حالت مي‌ماند تا لباسش خشك شود و هم‌سلولي‌ها دور او جمع مي‌شدند و از او مي‌خواستند تعريف كند كه چه ديده است و كجا رفته است و چه شد؟!! و اين تا مدت‌ها اسباب خنده و شوخي هم‌سلولي‌ها مي‌شد.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها